تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - رو نوشت زندگی، دَهُ م ،آسمان ابریست!

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه 18 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، دَهُ م ،آسمان ابریست!




به اسفند ماه که خوب نگاه کنی میبینی پر است از هیجان!


هجان که می گویم فقط به معنی شور و شوق زیاد نیست، نه!


عصبانیت هم هیجان است!


اصلا بگذار یک جور دیگر بگویم


اسفند را که خوب نگاه کنی میبینی همه اش سردرگمی و گیجی و گنگی است.


تا به خودت بیایی هزار جور کار ریخته است روی سرت و تو دلت می خواهد بروی وسطشان دراز بکشی و هیچ!


درست مثل آنکه وسط یک خانه شلوغ برای خودت دایره ای به اندازه ابعادت ایجاد کنی و بروی و تویش دراز بکشی و سکوت!


توی خانه یک جورم


توی خیابان یک جور دیگر...


نه! اشتباه کردم، من در هر حالت یک گونه هستم


گونه ای نه چندان کم یاب!


از آنهایی که فرقی به حالشان نمی کند کجا باشند


سوار اتوبوس های کج و کوله یا بی آرتی های فشرده!


در حال قدم زدن توی خیابان، یا خیره به آشپززخانه درهم ریخته که هی صدایت می زند!


در هر حال که باشم این کلمات هستند که مرا می سازند...


حتی درست در متمرکز ترین قیافه ام روی مزخرف ترین مبانی درسی...


اما این روزها کمی بیشتر می ترسم. وقتی که به شخصیت های داستان های نانوشته ذهنم می اندیشم


وقتی شخصیت های نصفه کاره نوشته ام می آیند جلو چشمم


وقتی ترنم شعری مرا گیج می کند...


بیشتر می ترسم که مبادا کم رنگ شوند؟!


می ترسم چون کمی دور شده ام، می ترسم چون احساس می کنم دارم فرو می روم توی این واژه های علمی و مزخرف ترین مبانی!


انگار که قسمتی از من را کنده باشند و از خودم دور نگه داشته باشند و نیم دیگرم اینور تر


در حال جان دادن میان کتاب های تلنبار شده روبرویم و مقالات و... است


یک بار یکی از اساتید گرام سر کلاس گفت: با یک دست نمی توان چند هندوانه برداشت


باقی را رها کنید و متمرکز شوید...


و من ترسیدم از اینکه مبادا یک روزی کلمات روی شانه هایم سنگینی کنند و من دلم بخواهد از بندشان رها شوم!


سمای بی تخیل و کلمات به چکارم می آید؟








پ.ن: این باران های اسفند ماه آدم را دیوانه می کند!

شاید که بهار در راه است!





18 اسفند 95

حسِ مبهم