تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - به وقت پاییز...

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه شنبه 31 شهریور 1394

به وقت پاییز...



" با نام خدا  "
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند...

سلام،
امروز سی و یک ِ  شهوریور ماه، حوالی یازده و ربع
همیشه این فصل برام پر بود از حس های عجیب
و خیلی اوقات من رو می بره به پاییز 15 سالگی ام...
درست تو اوج نوجوونی و دیوونگی های مختص خودم،
یادمه یه دفترچه خاطرات داشتم و لحظات بارونی ام رو ثبت می کردم
دلم تنگ شده برای اون موقع ها
برای لحظه هایی که حس می کنم واقعا بودم...!
واقعا زندگی رو حس می کردم
به اندازه یه دختر 15 ساله...، هرچند ساده، هرچند رویایی...
اما واقعا زندگی می کردم
خیلی آرزو ها داشتم، خیلی کارها که دوست داشتم الانی که توی این سن هستم انجام بدم
اما نمی دونم چرا
چی شد که اینجوری نشستم یه گوشه...
چی شد که زندگی کردن سخت شد؟ چی میشه که با هر سالی که به عمرمون اضافه میشه
زندگی رو سخت تر می بینیم؟
زندگی کردن سخته؟
سوالی  که روزی چند بار از خودم می پرسم
می پرسم و میدونم که به جواب نمی رسم...
اگه می گم دلم تنگ شده
به این معنی نیست که دوست دارم برگردم به 15 سالگیم...
هیچ وقت حاضر نیستم برگردم به عقب...
اگه می گم دلم تنگ شده...
به این معنیه که دلم میخواد با همون حس های خوب زندگیم رو ببرم رو به جلو
اینکه هر روز صبح از خواب که بلند میشم لبخند بزنم
نه اینکه زیر لب بگم، بازم صبح شد
شب ها با امید فردای بهتر بخوابم
نه اینکه بگم ، کی شب اومد؟ بازم باید بخوابم؟
چیزی که این روزها بیشتر اذیتم میکنه
اینه که فکر کنن تو چه آدم خوبی نیستی و تو هی بگی، به خدا من خوب نیستم
من خوب نیستم که که اینطوری خدا رو تنها گذاشتم اون بالا و دارم بیشتر و بیشتر توی روزمرگی های خودم فرو می رم...

 می خواستم یکی از خاطره های 15 سالگی ام رو بذارم اینجا که
بر اثر آخرین پاتک و ریختن دل و جیگر کشوی بنده وسط اتاق
اون هم توسط خواهر زاده گرامی ام :دی
نمیدونم دفترچه ام  کجا گم و گور شده...

* تک مصراعی هم که نوشتم قسمتی از شعر  آقای علی رضا بدیع هست

راستی، تیم والیبال هم چنان در حال باختن رو به جلو حرکت می کنه
و بنده هم چنان معتقدم تیم والیبال ما روحیه ی بالایی ندارن که اینقدر سریع خسته و ناراحت می شن
حیف اون قدرت بازیشون و روحیه ی تیمی بالا...
 آقای کواچ هم که :/
امیدوارم حداقل آخرین بازیمون رو که فرداست ببریم :)

پ.ن: برق رفته و من همچنان الکی در صفحه لپ تاب در حال تایپ هستم تا برق بیاد :دی
پ.ن 2: روز اول مهر رو هم فردا تبریک می گم :دی، پیشاپیش دیگه چیه :))
پ.ن 3: همین الان برق اومد

شاد باشید : )
سماء