تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - زیر بارانی که نیست...

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


پنجشنبه 18 شهریور 1395

زیر بارانی که نیست...




در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است

باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست

شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند

یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت میشود ایا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی وخانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای وبعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار اسانی که نیست


" بی تا امیری"




1. سلام :)


2. دلم میخواست یه پست از خودم بزنم، دلم میخواست کتابایی که توی این چند وقت خوندم رو معرفی کنم

دلم میخواست یه چیزی بنویسم و بفرستم ، ( فقط دلم میخواست) اما نکردم نمیدونم چرا!!!


2.5. دیروز بعد یه سال و نیم رفتیم دانشگاه برای گرفتن مدرک

کلی خاطره ها رو مرور کردیم و خندیدیم ،چقدر زود گذشت !!


3. اعصابم از دست یه آدم بی مسئولیت خرده!!

یه آدم که وقتی بعد دو سال رفتیم پیشش الکی گفت هنوز مدرکتون رو برامون نفرستادن که اومدید دنبالش!!!

دلم میخواست بگم: حاجی من خودم این کاره ام، اینقدر رفتم توی محیط آموزش یه دانشگاه و اومدم که همه چیز رو میدونم

اما گفتم بذار با خالی بندی خودش خوش باشه که کارا رو انجام نداده و میندازه گردن سازمان دیگه ای!!


4. روزا زیادی شبیه پاییز نشدن؟!

روزاتون به شادی :)



حسِ مبهم، سماء