تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - رونوشت زندگی، ششم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


پنجشنبه 4 شهریور 1395

رونوشت زندگی، ششم




حال همه ما خراب است. خودت هم میدانی!!

آنقدر خودمان را زدیم به آن راه که حالا خودمان هم باور کرده ایم خوب هستیم

وصبح ها خسته از خواب بیدار نمی شویم!

می ترسم از سخن گفتن....می بینی حالم را؟ این لبخند کش آمده مضحک که هی هرازگاهی

می رود تا فرونشیند و هی نگه ها حالی ات می کنند: تقصیر خودت است!

چه خیال کرده ای؟! اینکه دیگر هیچ گوشی برای شنیدن نیست؟

بی خیال همه شنونده های دنیا که نمی شنوند.

اصلا از حالا می نشینم بر روی صندلی چرخدار و هی چرخ می خورم دور دنیای خودم

و هی گیج میزنم و مات می مانم که حالا چکار کنم؟ با این حجم از آرزوهای جامانده؟

دیگر نمی خواهمشان... دیگر نمی خواهمشان؟

بعد هی دست می کشم روی صورتم و هی دست فرو می برم توی وجودم که

که این ضعف زیادی بزرگ را بیرون بکشم و هی گونه هایم را پاک می کنم و آخرش

شکست خورده، می شوم متکلم وحده خودم و هی با خودم حرف می زنم

و هی حرف می زنم و هی...

 و می گویم آرام باش ،ای دخترک حساس و زود رنج قصه هایم...

مثل جنین جمع می شوم درون خودم و فرو می روم درون رویاهایت

سرم می نشیند روی زانویت و دست می کشی به موهایم

بغض می کنم و می گویی بشکن

گریه ام می گیرد و می گویی بیرون بریز این بغض لعنتی ات را

بایست... روی جفت پاهایت... استوار بر روی زمین

بعد آنقدر رشد می کنم که از رویایت پرت می شوم بیرون

می ایستم

بی تعادل

و هی سقوط می کنم...



+ چه فرقی می کند کجای دنیا ایستاده باشیم
وقتی حال همه مردم دنیا یک جور است!!

+ قبل تر ها هی رونوشت ششم را نوشتم و هی پاک کردم
اینبار پاک نمی شود

حسِ مبهم