تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - رو نـوشتِ زندگــی ، چهارم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


شنبه 8 خرداد 1395

رو نـوشتِ زندگــی ، چهارم





این روزها زیادی خاکستری اند...!



می آید و می گوید: این گونه نمی شود... و حرف هایی دیگر

لبخند میزنم، دوباره سرم را بر میگردانم در جهتی که بود... با خودم میگویم، کاش این حرف را نمی گفتی...

نمیدانستی آن لحظه چه حس تنفری داشتم از آن حالتی که درونش بودم!!!

دلم آشوب می شود، کاش زودتر اتفاق می افتد، کاش زودتر بر میخواستم و همه چیز را کنار می زدم

نمی دانی وقتی که در ورطه عادت بیافتی چه بلایی سرت می آید... مزخرف است، مزخرف

میدانم، همه اش تقصیر خودم است... اصلا تقصیر کودکی ها آرام و بی دست و پایم است

که حالا هرچه زور می زنم نمی شود، نمی شود که به یکباره همه چیز را تغییر داد

گاهی می اندیشم کاش کمی عصیانگر تر بودم!!!

کاش این جلد پرادعای حسابی مغرور را دور بیاندازم...

پوست انداختن چقدر طول می کشد؟!

دلم میخواهد بالا بیاورم... یک چیزی مدت هاست راه تنفسم بسته است و آرامشم را بهم میزند

کاش خودم را بالا بیاورم...!!




پ.ن: این عکس را از صفحه اینستاگرامی برداشته ام که نام عکاسش یادم نیست
والا حتما معرفی اش می کردم، به رسم امانت داری...

پ.ن: دعا کنید دو راهی درونم را یکراهه کنم!!





حسِ مبهم