تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - دیشب به طرز احمقانه ای ترسیدم!!

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395

دیشب به طرز احمقانه ای ترسیدم!!





صدای باد و رعد و برق و نم نم بارون و هم چنان هوای گرم

سرم درد می کنه

بلند بلند شعر میخوانم

یک صفحه، دو صفحه و الی...

هوای ابری و پنجره اتاق باز، و احتمالا حشره ای نور لامپ اتاقم رو با نور ماه اشتباه گرفته

یک بیت دیگه میخونم که صدای بال بال زدنش  رو میشنوم، چرخیدن به دور نور لامپ ادامه میده!!

با احتمال بسیار زیاد که دیگه بسه خوندن،  میخوام  چراغ رو خاموش کنم تا بره بیرون و من...

نگاهم خیره میشه به چراغ کم مصرف با اون نور زیادش که احتمالا زل زدن بهش کار درستی نیست

چشم می گیرم و به صدایی که شبیه سوختنه گوشم میدم

دوباره نگاهم گیر میکنه به حشره که احتمالا چراغ رو با نور ماه اشتباه گرفته

میتونم ببینم که پاهاش داره از حرارت زیاد میسوزه و دود میکنه!!

می افته به زمین

یکم بال بال میزنه و دوباره میره سمت چراغ که باز به احتمال زیاد با نور ماه اشتباهش گرفته

مثل گیجا زل زدم بهش، اینقدر زل میزنم به نور لامپ و حشره

که وقتی حشره می افته زمین و با نگاهم دنبالش میکنم فقط یه لکه نور بزرگ جلوم می بینم

اینبار بلند میشم و چراغ رو خاموش میکنم

هنوز صداش میاد

روشن میکنم، کنار نور نیست

خاموش

روشن

خاموش

روشن

و اینبار میرم دنبالش میگردم

درست یه جایی کنار تخت و دیوار گیر افتاده و صدای وزوزش میاد

نمیتونه رو پاهاش وایسته

و احتمال زیاد برای اینکه می خواسته با نور یکی بشه، یا دوست داشته توی اون نور مصنوعی

شِبه ماه خودش رو حل کنه... پاهاش سوخته...

پشت و رو افتاده و هی بال هاش رو تکون میده

اینقدر تکون تکون میخوره که میرسه جایی نزدیک تر

اعصابم خرد میشه، شاید هم کمی ترسیدم!! با دمپایی می کوبم روش!!!

و احتمال بسیار زیاد من یه قاتل حساب میشم...

سعی میکنم بخوابم... فکر حشره نمیذاره

بارون میگیره... رگبار شدید.. سر و دستم رو از پنجره میکنم بیرون

دست و صورتم رو با آب بارون میشورم...

انگار که بخوام از جرم کرده و نکرده ام پاک بشم!!!

دیشب به طور احمقانه ای از یه حشره ترسیدم...!!



پ.ن: خیال وصل می سوزاندش
شب پره کوچک تنهایی را
که عاشق ماه است...!!

حسِ مبهم