تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - رونوشت زندگی، سوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

رونوشت زندگی، سوم



داشتم دلمه برگ میخوردم و به سختی برگهای سفتش رو می جویدم ،

 یکباره یاد خونه قدیمی مون افتادم

یاد اون درخت انگورمون که شاخه های حسابی بزرگش دور تا دور حفاظ های بالای دیوار رو گرفته بودن

و  دوتا شاخه بزرگ هم از اون سمت حیاط لنگر انداخته بودن به سمت دیگه حیاط

بهار به بهار از اون برگهای درشت و تازه اش می چیدیم به عشق دلمه های خوشمزه مامان پز...

نمی دونید چه حالی داشت سرو صدا راه انداختن توی حیاط خونه خودت...

با خواهرات و بچه های مستاجر که کم از دوست خوب نبودن

( هنوزم به یادشونم، خیلی دوست دارم بدونم الان همبازی بچگیام چه شکلی شده : )


همون موقع چیدن برگها ، یواشکی دور از چشم بزرگ ترها چند تا شاخه غوره می چیدیم و می خوردیم

مادرم هم که می فهمید سریع میامد و می گفت نکنید بچه ها، بابا بفهمه دعوا می کنه...

چقدر می چسبید اون غوره های ترش مزه...

درست وقت غروبی و توی حیاط ...

یادمه هیچ وقت طعم انگورهای خوشمزه و پربار حیاطمون رو با هیچ طعم دیگه ای عوض نمی کردم

جون میدادم برای اون انگورای بی دونه، هیچ وقت هم حاضر نبودم انگور دیگه ای بخورم

انگار توی دنیا همین یه دو تا درخت بودن که انگور میدادن و من باید میخوردم!!!

فقط انگور نبود که همچین طعمی رو برای من داشت

یه درخت گیلاس داشتیم که فقط منتظر بودم فصلش بشه و برسه ومن از اون دونه های سرخ رنگ و گوشتیش

که از شدت سرخی به سیاهی میزد بخورم...

راستش رو بخوایید طعم و مزه جفتشون هنوز زیر زبونمه...

مخصوصا سال آخری که اونجا بودیم...

سال آخری که دیگه درختای حیاط هم حسابی پیر شده بودن و دیگه سن میوه دادنشون گذشته بود...

اما اون سال جوری میوه دادن که انگار هنوز یه نهال تازه ان...

انگار که میدونستن قراره که دیگه نباش، که قراره دیگه نباشیم...

چه طعم دل انگیزی دارن بعضی از خاطره ها...




حسِ مبهم، سماء