تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - همراه با " جای خالی سُلوچ... "

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

همراه با " جای خالی سُلوچ... "




از خواب بر میخیزی و سلوچ رو نمی بینی اش...

 " تا چشم هایت با تو هستند به نظر عادی می آیند؛
 
اما همین که این چشم ها ناگهان کور شوند، به میله ای داغ یا با سرپنجه هایی سرد،

تو دیگر تنور خانه ای را هم که عمری در آن آتش افروخته ای، نمی بینی.

تازه در میابی که چه از دست داده ای؛

که چه عزیزی از تو گم شده است: سلوچ 
"


روزها می گذرد و تنها مانده ای، با سه فرزندت که نمی دانی چه باید انجام بدهی

دیگر داری مطمئن می شوی که باز نمی گردد، سلوچ مرده است

با خودت می اندیشی وقتی که سلوچ نباشد چه می شود؟!

زمستان سخت رو پشت سر میگذاری، بلند می شوی با روزگار می جنگی

همیشه خلق و خویت این است به اهالی روستا سر میزنی

اگر کاری دارند برایشان انجام میدهی، گاهی زخم زبان می شنوی،

زنانه ایستادگی می کنی ، بر سرت آوار می شوند

جوانی پسرت به ناگاه یک شبه از دست می رود

" بهت. روی نگاهت غبار نشسته است. هرچه را تار میبینی. نگاهت از حد گذشته است.

 گسترده شده است. دور شده است. ذرات در نظرت همان نیستند، که هستند.

تبدیل شده اند. خاک، خاک نیست،  دیواره دیواره نیست.

روز روز نیست. تو محو شده ای.  در بهت خود گم شده ای.
"


دخترت را نگاه های حریصانه یک مرد می بلعد. بیخودی به دلداری اش می نشینی.

عجب بختی داری...

وقتی تنها مانده باشی، چشم های حریص به دنبالت می گردند

تا آن روز که نوری امید در دلت حس کنی

سلوچ هنوز نفس می کشد...

جایی در همین حوالی، شاید دورترها، اما زنده است

قصد سفر داری

بار و بنه جمع می کنی

اما به ناگاه


سلوچ باز می گردد، جوی خون جاری می شود...

" شب می شکست.

شب بر کشاله ی خون می شکست. "



جای خالی سلوچ سر گذشت زنی است با سه فرزند خویش، وقتی شوهرش به ناگاه غیب می شود
و او می ماند و فرزندانش و مردمان روستایی که در آن زندگی می کنند
جایی به نام زمینج....
سبز نوشته ها از متن کتاب هستند.


پ.ن: زین پس بیشتر به معرفی کتاب خواهم پرداخت :)


شاد باشید
حسِ مبهم، سماء