تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - رو نوشت زندگی، دوم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

رو نوشت زندگی، دوم




یکمی زیادی نشسته ام و بر نمی خیزم...

وقتی زیادی بنشینی زخم بستر می گیری و زخمت روز به روز بزرگ تر می شود و...

حس می کنم این روزها فقط شده ام آدم ادعا کردن!!!!

چقدر از این بُعد وجودی ام بدم می آید...

مرده شور این بُعد رو ببرند...

نمی دانم چرا همش منتظرم این چند روز بگذرد، بعد بلند شوم از نو زندگی ام را بسازم!!!

انگار که یقه ام را گرفته باشند و چسبانده باشندم بیخ دیوار و به من فهمانده باشند که مبادا برخیزی!!!

چه فکر مسخره ای!

از نظریه تا عمل مگر چقدر راه ست که من در بخش نظریه پردازی های خودم مانده ام؟!

آدم های امروز و فردا به هیچ جا نمی رسند...

حالا بگذار امروز غم زندگی رو بخورم... فردا سر پا می شوم!

حالا بگذار فلان کار را فردا انجام میدهم...!

تمثیل این حرف ها میشود درست مانند ظرف های نشسته درون سینک ظرفشویی که

مدت ها نشسته ای و بوی ناخوشایند همه جا را برداشته است...!!!

حالا خر بیار و... :)



پ.ن: تصمیم دارم بیشتر به وبلاگم سر و سامون بدم

و دیگر رفت آمد های مجازیم رو کم کنم، مدت ها به این نتیجه رسیدم

فضای مجازی به جای پر کردن خلا ها بیشتر خالی ات میکنه

یه حفره ایجاد میکنه توی وجود و روحت که روز به روز بزرگ تر میشه و دیگه نمی دونی چه باید بکنی!!



حس ِ مبهم، سما