تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - هجوم هول انگیز یک رویا

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


پنجشنبه 26 فروردین 1395

هجوم هول انگیز یک رویا








مسلول گشته ای در چهار دیواری ذهنت
.
.
.
دم صبح از خواب بر می خیزد و دوباره پلک هایش گرم می شوند...
تمام تنش ملتهب می شود
مدام سوال می پرسد، پا پی می شود، جلویش را می گیرد...
هیچ پاسخی نیست
جز همان لبخند ترسناک
انگار که غیب می داند... انگار که ذهن می خواند...
دوباره می پرسد.. فریاد می زند...
- کی هستی تو؟ چی میخوای...
فقط دوباره می خندد.. گوی که به ضعف هایشان پی برده است
گویی که دورن مشتشان گرفته است...
و عزیز ترینش را..
- چی میخوای...؟
هیچ پاسخی نیست جز آنکه فضای خانه بیشتر از پیش روی تنش سنگینی کند...
مستاصل می چرخد دور خانه و خواهرش که هی پس می کشدش...
اما به یکباره نیست می شود
پای برهنه به بیرون می دود و زمین چقدر سردست
بارش یکریز آسمان و فریاد های ممتدش که خدایش را می خواند...
هیچ کس نیست...
چه جست و جوی عبثی است میان مردمانی که نیستند
و هیچ کمکی نمی بیند میان مردمانی که با بی تفاوتی تمام، خیره نگاهش می کنند
بیرون می زند
پاهایش میل عجیبی برای دویدن دارند
یک لحظه هم توان توقف ندارد
انگار که باید دور شود... انگار که باید برود... چیزی را گم کرده است

چقدر دردناک است فریاد هایش وقتی می گوید:
خدایا از آسمان جنون می بارد...
جنون می بارد خدایا...

پلک هایش را که می گشاید... دوباره همان ترس است و فضای هولناک اطرافش
که حتی  نگاه کردن درون آینه ها هم می ترساندش...
از اینکه جز خودش چیز دیگری درون آینه انعکاس یابد...
خانه هم دیگر امن نیست...
وقتی دیگر نتوانی تفاوتی میان یک مرگ یا رویا با بیداری ات قائل شوی...
شاید هنوز هم در خواب به سر می برم...



پ.ن: فی البداهه ای است از رویایی که سنگینی می کرد، هیچ ارزش دیگری ندارد...
به دنبال جایی بودم برای نوشتن، شاید کمی آرام بگیرد این ذهن پر تلاطم...

حسِ مبهم، سماء