تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - بایزید بسطامی

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه 27 آبان 1394

بایزید بسطامی



سلام و روز خوش؛

چند روزی هست که به طرز عجیبی در حال تغییر ذائقه هستم !!
البته تغییر که نه ...!!!
داشتم کتاب تذکره الاولیا  عطار رو می خوندم که مطلبی دیدم گفتم بذارم تو وب باقی دوستان هم بخونن
Reading a Book
سما و تذکره الاولیا؟!!!
البته فکر می کردم یه روزی برم سمت خوندن همچین کتابی  :)
به امید روزی که کتاب های کنکور رو فقط بخونم
به شدت نیازمند دعا دوستان برای سر به راه شدن هستم  :دی



تذکره الاولیا( عطار نیشابوری)، بایزید بسطامی:
نقل است که شیخ را همسایه گبری بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هرشب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی. چون گبر از سفر بازآمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت.
گبر گفت:
"چون روشنایی شیخ بازآمد دریغ بود که به سَرِ تاریک خود باز رویم."
نقل است که گبری را گفتند که: "مسلمان شو". گفت: " اگر مسلمانی این است که بایزید می کند، من طاقت ندارم و نتوانم کرد.
واگر این است که شما می کنید، بدین هیچ احتیاج ندارم."

+ جمله آخر را دریابیم!!
سماء :)