تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - بیداری

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


شنبه 23 آبان 1394

بیداری



یا حق


تازه از خواب برخاسته بود...
چیزی درونش مدام فرو می ریخت و ذهنش به تکرار بی وقفه لحظه ای می پرداخت.
لحظه؟ لحظه نبود... یک اتفاق...
یک واقعه که با تمام سلول هایش لمس کرده بود.
روبه روی آینه ایستاد و به تصویر درونش خیره شد. حیرانی درون چشم ها کلافه اش می کرد...
بیدار شده بود...
دیگر دلش نمی خواست پلک هایش را ببند. نگاه از آینه جدا کرد. تصویر درون آینه می ترساندش و آن چشم ها که:
" خوب ما را به بازی گرفته ای"
سقوط کرد و فریادی دردناک درون گلویش خفه می شد. دست ها گلویش را احاطه کرده بودند و انگار نفس هم نمی کشید
بیدار شده بود...
دلش می خواست دست بی اندازد درون سرش و مغزش را بیرون بکشد.
خیره شود به تصاویر تب دار ذهنش و دستمال نمدار بگذارد رویشان .
غوطه ور بود  میان ازدحامی از نو و صدا و تصویر، گمگشته بود میان هیاهویی بزرگ و


در مرکزی ترین قسمت وجودی اش، به سکون نشسته بود... و سکون...
سکوتی محض به سراغش آمد.  تاریک تاریک بود و فضا پر بود از مه غلیظ سیاه رنگ...
جلوی آینه ایستاده بود و انگشتان لرزانش بر روی انعکاس تصویری مبهم کشیده می شد...
سرد بود و پوست تنش از هجوم یکباره این تاریکی گزگز می کرد...
نور سفیدی چشم هایش را آزار می داد و تصویر در تصویر رویای عجیبی در ذهنش منعکس می گشت...
سقوط و دندان های کرم خورده درون مشتش...


فرو می رود در یک حجم آبی رنگ  و آرامشی غلیظ قلقلکش می دهد...
خودش را  می بیند که چنگ زده است و بلعیده نمی شود.

ایستاده است و سقوط نمی کند..

دستمال نمدار از پیشانی اش می افتد و لبخند می زند به تصویر درون آینه...
یک مشت آب به صورتش می پاشد...
بیدار شده بود!



+ همانا انسان در زیان کاری بزرگی ست(آیه دو، سوره عصر)
+و به قول حسین منزوی
" ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم"
+ هی میخوام فی البداهه نویسی نکنم، اما نمیتونم جلو خودمو بگیرم :دی
+فردا روز کتاب و کتاب خوانیه، اگه انسان خوبی باشم درباره کتاب حرف  خواهم زد  :دی


روز به شادی

سماء :)