تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - بی عنوان

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه شنبه 14 مهر 1394

بی عنوان



نمی دونم چرا  چندوقته  اصلا حس نوشتن ندارم
از اون ور مغزم هی فشار میاره که تو باید بنویسی
بعد یهو انگار کلمات همه با هم پا به فرار می ذارن یا خیلی خوشحالن و حس قایم موشک بازی بهشون دست میده
میرن لابه لای قشر های ناشناخته ذهنم قایم می شن
 حاصل این وقایع می شه چند تا کلمه درهم برهم و نا مفهوم که خودشون رو هل دادن رو کاغذ
تا محض خنده یکم به من بخندن
اون وقت دلم میخواد یه ببعی داشتم تا هرچی کلمه نا موزون که چیدم رو کاغذ رو بدم به خوردش
من هی بنویسم و بدم به خوردش، تا یه وقت کسی نبینه این چیزهایی که نوشته شده رو کاغذ دست خط منه!!
احتمالا ببعی بیچاره در اثر خوردن اون کاغذ ها یا عاشق میشه، یا عارف میشه یا آخرش دیوونه و مجنون میشه
و سر میذاره میره سمت بیابونا تا از بی آب و علفی جان به جان آفریین تسلیم کنه
حالت دیگه ای هم داره اینکه، زبون باز می کنه و می گه: چه مرگته؟ بیا با خودم حرف بزن
الان این سوالیه که از صبح چند بار از خودم پرسیدم
و تنها جوابی که داشتم اینه
از زور بی دردی زدم تو حس و حال داغونی
روح بیچاره رو هم خسته کردم
دلمم میخواد برم مثل بدبخت ها فقط تو رخت خواب قایم بشم و از صبح تا شب بخوابم
یا اینکه  بلند  شم و برم زیر کتری رو روشن کنم و چای می بندم به بدن مبارک
که سر ماه نشده  من باشم و قوطی خالی چای که خواهرم بگه:  اینقدر چایی نخور یه بلایی سر خودت میاری
طنز نوشتن هم که اصلا حس و حالش هم ندارم
این متن هم میتونید نخونید تا سرتون درد نگیره از چرت نوشت های من
فعلا
میرم چایی بخورم تا شاید حالم خوب بشه

سماء