تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - هم صدا با فروغ...

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


شنبه 11 مهر 1394

هم صدا با فروغ...



به نام خدا


...
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا!
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گم گشته ای داشت

آن ها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دست هایشان متورم می شد
گاهی جرقه ای، جرقه نا چیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آن ها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد می دریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می شدند

آن ها غرق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گناهکاری
ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم  اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار بیرون می ریخت
آن ها به خود فرو می رفتند
از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

...

سلام :)
هرچند دوست ندارم  اشعار این شاعر و اون شاعر رو بذارم تو وبلاگم و پرش کنم از آثار دیگران
ولی گاهی  بعضی از شعرهایی که دوست دارم رومی گذارم اینجا و فقط گاهی :)
شعری هم که اینجاست فکر کنم معلوم باشه کامل نگذاشتم
و اندک کسانی که به اینجا سر می زنید
چه نظر می گذارید و چه نمی گذارید :)  در فرصت مناسب کاری از خودم می گذارم
غمگنانه و یاس آلود بودن شعر هم به بزرگواری خودتون ببخشید :)
روز خوش
سماء

بعدا نوشت: یادم رفت بگم؛ با تاخیر عید غدیر مبارک باشه