پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه شنبه 17 مهر 1397

رونوشت زندگی، پانزدهم







هفت صبح که ساعت گوشیم زندگ خورد طبق معمول

اول از تخت آویزون شدم به سمت گوشی و با توجه به

جغرافیای ذهنیم که می گفت " علامت خفگی!" ساعت

گوشیم درست سمت چپه و کافیه ضربدر قرمز را بکشی به سمت بالا

ساعت رو خاموش کردم تا هفت صبح فردا... اما از جام بلند نشدم!!

اونم درست مثل همیشه!! با یه تفاوت که به جای دو ساعت دیگه

سه ساعت و نیم دیگه با خیال کاملا نا تخت! گرفتم خوابیدم...

دوباره ساعت شد ده و نیم و خودم خودم را بیدار کردم! حتما فکر می کنید

که احتمالا به زور از تخت خودمو کندم و بیدار کردم خودمو!

خیر ، جهت اطلاع عرض می کنم...

یک پدیده زیستی رو بنده بارها تجربه کردم  و اینه که

خودم اسمم رو با صدای بلند صدا می کنم و بیدار می کنم خودم رو!

احتمالا باز دارید می گید یعنی چی؟!

فکر کنید که شما خواب هستید و یک سوم شخص مفرد

می آید و درست می نشیند بالای سرت و صدات می کنه

" فلانی بیدار شو"...

خب حالا فکر کنید که خودتون نشستید بالای سر خودتون و می گید

فلانی؟!!! بعد شما بیدار می شید!

محض اطلاع دیوانه هم نیستم، شاید خودم بارها فکرد کرده باشم

که احتمالا در حالت خواب و رویا درست قبل بیداری توی خواب

یکی منو صدا زده و...

اما خیر، اون صدا صدای خودم بوده و هست و خواهد بود و...

خلاصه...

بنده ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم، اما از تخت کنده نشدم!

همونجا موندم تا ساعت دوازده

این اتفاق در زندگی بنده هر سال یک بار می افته که

بیدار باشم و از جام بلند نشم!!

همونجا موندم و به تمام کارهایی که باید تا آخر هفته انجام بشه

فکر کردم، به این فکر کردم که تا آخر هفته باید یک کاری رو تحول بدم

که هنوز نیمی از اون کارو حتی انجام ندادم

به این فکر کردم که چه خوبه بشینم و پروژه بافت شال و ساق دستم

رو انجام بدم، به اینکه برای فردا که میخوام برم لباس هام رو آماده کنم

اما من فقط فکر کردم! اینقدر فکر کردم تا اینکه مهره های کمرم به صدا در اومدن

که جون جدت بلند شو برو!!

نهار خوردم، دور خودم چرخ خردم و هیچ کاری نکردم تا چای آماده بشه

و حالا دارم بی خیال تمام کارهای نکرده ام، به جای تمام استرس های

بیخودی این چند روز قبل چای می خورم و سرخوشی هام رو

اینجا تایپ می کنم...

باشد که من رو کلید اسرار زندگی خودتون قرار بدید و درس بگیرید

یکم هم پا عرصه عمل بگذارید...


راستش دیروز به مناسبت روز جهانی کودک می خواستم هم توی اینستا
و هم توی وبلاگ پست بگذارم درباره کودکی و کودکان خودمان و چه و چه...
اما یه سر رفتم اینستا و پستا و استوری های ملت رو دیدم پشیمون شدم
میشه مد نکنید خیلی چیزها رو؟!
الان شما گنده های گرامی
اومدید پست گذاشتید توی اینستا که عشق خاله، شلغم عمو
جیگرای ما و کفترای زندگی من،  زوتان مبارک!!
اون نیم وجب بچه آخه اینستا داره که بره ببینه؟!
تکنولوژی واسش مهمه؟!!!
نکنید شما رو جان جد بزرگمان
نروید بر اعصاب ملت!!

ایام به کام
حس مبهم
سماء