پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


جمعه 6 مهر 1397

من در دنیای دیگر چگونه ام؟





من و خواهران و برادرم، بین شوخی هایمان همیشه

یک جمله داشتیم که " عزیزم تو یه دونه ای، اونم فقط واسه نمونه ای"

خب احتمالا وقتی داشتیم این جمله رو بکار می بردیم هیچ خیال هم نمی کردیم

که " عزیزم، چندتا و یا حداقل یه نمونه دیگه از تو، توی جهان هستی وجود داره"!

حتما دارید با خودتان فکر می کنید که طرف زده است به سرش یا نه

با لبخند حرفم راتایید می کنید!

باید خدمتتان عرض کنم چند وقتی هست (حدودا دو سال!) که ذهنم درگیر

نظریه ی کوانتومی شده است تحت عنوان دنیای های موازی.

اگر به گوشتان نخورده است که بعید می دانم، با کمی سرچ درباره اش

بخوانید و آشنا شوید.

این اتفاق در دو سال پیش  جرقه ای برای شروع نوشتن یک داستان بود.

نه اینکه هیچ داستان و فیلمی در اینباره ننوشته و نپرداخته باشند.

نه اینگونه نیست، برا مثال می توانم کتاب همتا ریچاردباخ را معرفی کنم.

یا انیمشن ژاپنی  your name، یا سریال counterpart ، که در آینده مفصل درباره

هرکدوم پست می گذارم.

اما ایده من چه بود و چه از جانم می خواست؟

راستش این ایده از خود من شروع شد، از ترس ها و نجنگیدن ها

از اینکه گاهی بچگانه برای خواسته هایم عقب کشیدم و نرسیدم

و یک سری خواب ها ( به خواب ها اعتقاد دارید؟ این خواب ها که می گویم

گاهی آنقدر شفاف بودند که وقتی بیدار شدم قلبم به تپش تند بر می خواست

و سوالی که مدام تکرار می شد، کدام یک حقیقت بود؟ این منی که اینجا

نشسته ام و زل زده ام به پنجره رو برو؟ یا آنکه توی خواب...؟ )

و بعد این خواب ها و حقایق شفاف آمدند و با دنیای موازی خودشان را

آمیختند و شدند ایده ای جاندار درون ذهنم، که شبیه یک جنین

ابتدا نطفه اش بسته شد و بعد حسابی رشد کرد و دست و پا در آورد و

حالا میخواهد از وجودم کنده شود و به دنیای بیرون بیاید.

اما در خلال این همه تفکر و اتفاق ها و مطالعه اندک

چیزی که بیشتر از همه ذهنم را به خودش معطوف کرده و

رهایم نمی کند، همین خود من هستم (ترسناک تر از این واژه می شناسید؟)

مدام به آن من دیگر و شاید من های دیگر می اندیشم.

اینکه چگونه است؟ مثل من است؟ یا نه جنگجوست؟ می جنگد و احساسات

و غلیانات درونی اش را نا دیده نمی گیرد؟

بلند پرواز است؟ از من ایده آل گرا ترست یا نه؟

با ترس هایش چگونه مقابله می کند؟

و تمام این حرف ها یعنی: من هم در آینده ام، هم در گذشته ام

هم در حال هستم و هم...

اما در این لحظه، تنها یک بشر پایبند به زمانم که سعی دارد از زمان فراتر برود

و زمان برایش بی معنا شود. اگر که بشود...

گاهی اوقات این احتمالات آنقدر روی مغزم رژه می روند که دیوانه ام

می کنند. دلم می خواست با یک دیوار شفاف رو برو می شدم

و با لمس و اشاره ای هرچه که هست را می فهمیدم.

اما چیزی که در ادامه اش می آید این است: اگر که می دانستی،

اگر که آگاهی تو را در می نوردید، چه می کردی؟

در باره این جمله آخر فیلمی به نام arrival  هست که این هم

به آن سه تای بالایی اضافه می شود برای پست گذاری.



خیلی بیشتر از این ها دلم می خواهد بنویسم و حرف بزنم
اما همیشه طبق عادت دیرینه ام کم می آورم :)
فرو می روم توی ذهنم

حالا شما فکر کنید. الان چگونه اید؟
آن های دیگرتان چطور؟




پ.ن:
کجای زندگی خوابیده بودی
کجای زندگی بیداری ماست
کدومه مرز رویا و حقیقت
سوال اینجاست
سوال همیشه اینجاست
پ.ن2: پ.ن اول قسمتی از متن آهنگ بیداری علیرضا عصار
پ.ن3: گوش کنید :)


روزگار خوش
حس مبهم
سماء.ک