تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم - رونوشت زندگی؛ دوازدهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


شنبه 4 شهریور 1396

رونوشت زندگی؛ دوازدهم






الان حس یه آدم های شکست خورده رو دارم :(



همین طوری، الکی، بی خودی ، :(



+



دیروز آزمون استخدامی داشتم



نمی دانم تا به حال اینجا گفتم که چقدر از آزمونای ورودی بدم میاد یا نه؟!!



به نظرم یکی از مزخرف ترین مراحل زندگی آدمه!!!



( چند وقت پیشا یه دوستی آزمون جامع داشت، بعد از امتحان با خوشحالی گفت :



آخرین امتحان زندگیم رو دادم!!!) ( من عمرا دکتری بخونم!!)



بله داشتم درباره آزمون استخدامی می گفتم



من یه بیماری به نام استرس دیر رسیدن دارم!!! به خاطر همین گفتم یکم زودتر راه بیافتم



داشتم از خونه میرفتم بیرون، برادر گرامی گفت بیا تا یه جایی برسونمت،



منم هی می گفتم زود می رسما :(



گفتن چراغ قرمزای این شهر زیاده... هیچ وقت تو عمرم چراغای شهر رو این طوری سبز ندیده بودم ...



اصلا یه طور خبیثانه ای بهم نگاه می کردن و می خندیدن -_-



( تازه برادر گرامی هی از روی قصد آروم می رفت تا چراغا قرمز بشن،



تازه هی به عابرای پیاده ای که بی محابا می پریدن وسط خیابون راه میداد،



تقریبا از کارهای بعید زندگیش بود :دی )



رسیدیم میدون آزادی، درست ساعت دوازده و نیم :/



حالا فکر می کنید آزمون ساعت چند بود؟! دو و نیم :/




- می خوای بریم دور میدون آزادی چندتا دور افتخار بزنیم تا زمان بگذره :)))
+ نه بابا بی خیال :/





لوکیشن ویژه!!



ساعت ده دقیقه به یک، اینجا میدان انقلاب است. بند در عین ناباوری رفتم سمت خطی های امیر آباد.



ساعت یک و اینجا دانشگده تربیت بدنی است!!!



از ساعت یک تا دو نیم که علافی بیش نبودم تا خود آزمون



نا گفته نماند که من برای آزمون هیچی نخونده بودم :))))



و با دیدن ملت جزوه به دست و در حال خوندن شاخ هام در اومد، چشم هام چهارتا شد!!



بی خیال بابا، من برای کنکور ارشد اون شکلی درس نخوندم که اونا می خوندن!! عجیبن غریبا!!



سر آزمون هم رفتیم اعلام کردن دفترچه عمومی 110 دقیقه تایم داره :/



من فکر می کردم آزمون کلا دو ساعته، نگو دونیم تا شیشه!!



خلاصه من هم عمومی هرچی بلد بودم و نبودم علامت زدم، اصلا یه حس عجیب بلد بودن بهم دست داده بود




- اصلا آزمون هوش رو به طرز عجیبی حس می کردم دارم درست می زدم



+ با این حرفت داری خودتو به چالش می کشیا حواست باشه!



- الان که دقیق فکر کردم میبینم هیچی نزدم !! ( شکلک سوت زدن، همانی که یافت نکردم :دی )




دفترچه اختصاصی رو که دادن نصف سالن بلند شدن، منم جو گیر تند تند تست میزدم



بعد از آزمون:



من: یه حس عجیبی هم چنان بهم میگه ما دوتا قبولیم
دوستم: شک دارم



و او همیشه شک داشت و من می گفتم قبول هستیم و او می گفت: زرشک.



ما با همین زرشک زرشک گویان آزمون ها را قبول گشته و به مدارج عالی راه یافتیم




خلاصه اینکه دعا کنید تو آزمون قبول بشم، تو مصاحبه ردم نکنن، برم بشم معلم یه عالمه فندوقی ریزه میزه





صبح دیروز



برادرم: آزمون چی داری؟
من: استخدامی آموزش و پروزش، آموزگار ابتدایی
برادرم: یا ابوالفضل
من: چرا؟؟
برادرم: مگه میشه بچه های اون سنی رو کنترل کرد؟ ( نگفت تو اعصاب نداری!! :/ فکر کنم روش نشد :/ )








پ.ن: دلم واسه وبلاگم هی تند تند تنگ میشه، ولی نمی دونم چرا نمیام و آپدیتش کنم!!
پ.ن2: دلم برای پ.ن ها تنگ شده بود
پ.ن 3: این رونوشت رو دوست داشتم به ساده ترین شکل ممکن بنویسم، به ساده ترین زبان



بعدا نوشت: خیلی دوست دارم درباره فیلم نفس یه پست بذارم. برمی گردم به زودی (∩_∩)




خوش باشید
شهریورتون به خوشی



حسِ مبهم