تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


یکشنبه 20 مرداد 1398

و ما أدراک ما...؟




هفته پیش شنبه و این موقع بود که توی جاده ها بودیم و از همدان بر می گشتیم

چهارشنبه به هوای کار رفته بودیم به یکی از شهرهای اطراف همدان

پنجشنبه همدان بودیم. فاکتور می گیرم از باقی چیزها و اتفاقات

اما

وقتی رسیدیم به هگمتانه، حسابی خسته بودیم. به خیال اینکه جاهایی که داریم میریم

به هم دیگه نزدیک هستن، پیاده راه افتادیم تو شهر همدان

آفتاب داغِ داغ بود... گرما حسابی کلافه مون کرده بود...

اما هگمتانه...

همین که پام رو گذاشتم توی کارگاه و نگاهم افتاد به شهری که یک مدت زیر خروارها خاک

پنهان بوده، راستش دلم حسابی زیر و روشد... فضا یه جوری بود، یه حس سیال عجیبی

توی فضا جریان داشت که قلبم رو به تپش وا می داشت، نفسم رو یک لحظه حبس کردم و...

روح تاریخ بدجوری توی فضا جریان داشت...

گنبد علویان هم همینطور بود. اون دیوارها، اون بنای عظیم، اون حس معنویت در جریان...

و پله های تنگ و بلندی که می رفت به زیر زمین و دستی که کشیده شد به دیواره ها...

یعنی حاضر بودم ساعت ها بشینم توی فضای اونجا و عمیق نفس بکشم

عجیب  بودن، دوست داشتنی بودن و حسابی خلوت، بر خلاف مزار باباطاهر و بوعلی

که نمیدونم چرا اشتیاق خاصی به دیدنشون نداشتم

و مردم چه میدونستن از حال و هوای اونجا؟!

و ما أدراک ما...؟ :)

اینقدر توی اون دوتا مکان حال من خسته عجیب و خوب بود که

وقتی باد گرم می تابید سرم رو گرفته بودم به خورشیدی که می سوزوند و حاضر بودم

اون لحظه همون جا تموم بشم...



کاش وقتی دارم تموم میشم، همینقدر حالم خوب باشه
نه مثل حالا و سنگین!!
20/ أمرداد/ هزار و سیصد و نود وهشت خورشیدی



شنبه 19 مرداد 1398

خودت تفسیرش کن...



می دانم که یک روز می رسد

از جایم بلند می شوم

چنگ می اندازم به ریسمان آسمان

و خودم را بالا می کشم

هیچ نردبانی نیست برای صعود

تمام این چیزهایی که می بینی سرابی بیش نیست

تا زمانی که از پوسته خویش بیرون نیایی

یک مشت اكسیژن خالص تنفس نکنی
و
و
و
انسانیت چیز عجیبی است

در دام خودش افتاده است...

در درد خودش مرده است

و از دست خودش کلافه شده است...

به خدا که خنده داریم
و
و
و
می دانی، از یک جایی به بعد باید تصویر سازی ها را رها کرد

باید چنگ انداخت وحرکت کرد

ما مسلول ذهن خویشتنیم
و
و
و
از انسانیت ذهن قضاوت گرش را بدم می آید

بی وقفه در حرکت است

بی وقفه مهمل می بافد

بی وقفه

خودت را در آینه برانداز کرده ای؟
و
و
و
چه هول برانگیز است

کاش از رویای تو هرگز جدا نمی شدم

شاید که از خواب برخواسته باشد

شاید که دیگر رویای مرا نبیند
و
و
و
چه هول برانگیزیم

تا زمانی که زندگی را به ورطه منفعت طلبی هایمان می کشیم

مدام می کشیم و شهوت درونمان خاموش نمی شود

چه هول برانگیزیم

تمامیمان به زندگی یک عذرخواهی متواضعانه بدهکاریم
و
و
و
می دانی

هنوز هم به خودم دروغ می گویم

دروغ گفتن به خود چه سزایی دارد؟

حق الناس حساب نمی شود؟
و
و
و
یک سیلی حواله خودم خواهم کرد

برای آن من لعنتی

برای آن من ...

یک سیلی حواله خودتان کنید!!

شاید که از خودتان دل کندید و از خواب بیدار شدید!!



پ.ن1: نمیدونم چرا به ذهنم رسید این را اینجا بنویسم، فقط محض اطلاع برای خوانندگان خاموش!!
هیچ کدام از نوشته های من به هیچ سوم شخص مفردی که نام عشق را بیخودی! با خود یدک بکشد بر نمی گردد
در عمرم نه عاشق شده ام،  نه علاقه ای در من شکل گرفته است و نه کسی را دوست دارم و...
صبر کنید. آدم هایی بوده اند که دوستشان داشته ام. از جنس انسانیت، با رفتارهای انسان منشانه، با وقار،
فکور، بی اداعا و بی منیت بیش از حد...
لطفا دوست داشتن ها را صرفا وبیخودی برای سوم شخص هایِ فانتزیِ شکست خورده و نخوردهِ من بی تو هرگز بذل و بخشش نکنید
حیف این جمله است به خدا...
پ.ن2: باران که بارید برایم دعا کن!! بگذار گمان کنم که هنوز اینجا را می خوانی!!!




یکشنبه 13 مرداد 1398

یادآوری





وهزار حرف ناگفته

میان سینه هایمان جان می دهد

قلبمان

گورستانی از دردها می شود...

پ.ن: چگونه می شود که میل به زندگی درونمان می میرد؟ البته خودم را نمی گویم!

پ.ن1: اسم عکس را می گذارم در پی معنویت گذشته!

پ.ن2: تصویر را از کلیسای استپان (همدان- تپه های هگمتانه) گرفته ام.


پنجشنبه 20 تیر 1398

یادم تو را...





تنها کمی دلتنگم

وقتی به خودم نگاه می کنم. وقتی خاطرات هجوم می آورند

و لبخندی که بی رحمانه غم‌انگیز می‌شود...

به یاد کودکی هایم می افتم.

مدتی است که از معصومیت بی بهره ام

من انحطاط را با تن خویش کشیده ام

شما چطور؟

به اندازه تمام تن‌ها انحطاط وجود دارد و تعریف می‌شود...

تعریف تو از انحطاط چیست؟

ما آدم‌ها دروغ گوهای خوبی هستیم...

و تنها یک زمان است که دروغ گویی مان به اوج خودش می‌رسد...

وقتی روح جنون زده درونمان قصد ترک کردنمان را دارد...

وقتی خسته و مجروح می خواهد برود تا دمی بیاساید (بی گمان که نمی تواند تا زمانی

که اتصالش به ذهن او را به زنجیر کرده است!)

و تو ترس از دست دادنش را داری (گاهی بی آنکه بدانی)

در ذهنت فریاد می‌زنی فردا، همه چیز درست خواهد شد!!

و پاک سرشتی به یکباره در تو ته نشین می‌شود...

تمام...

تمام...


دوشنبه 13 خرداد 1398

تنها کمی آسودگی در خماری شبانه!




دور مانده ام

این که می گویم، هزاری با دور مانده ام های دیگر فرق دارد...!

حال اندکی آسودگی می خواهم در خماری شبانه ام، زمانی که

نه به آسودگی به خواب می روم و نه می توانم خویشتن را دریابم...

تنها اندکی آسودگی...

مغزم خمیازه می کشد و این خماری چیزی به غیر از خواب را می طلبد

سالهاست که خوابیده ام بی آنکه دمی آسوده باشم...

دیگر نه نور است و نه صدا

انفجاری مهیب است و مغزم و مغزم...

تنها اندکی آسودگی می خواهم...

+

یادم می آید در هفده سالگی ام، میان جزوه هایم نوشته بودم:

" نوشدارور اگر قبل از مرگ سهراب می رسید

با زخم دل او چی می کردند؟

خندیدن باشد برای بعد

فعلا به همین ساده اندیشی بسنده کن! "

خواهرم زیرش کامنت گذاشته بود که به: نوشتن ادامه بده!

خواستم بگویم، ما هرجا که هستیم و در هر مکان و...

لحظه های خندیدن و خنداندن زیاد داریم

لطفا در این دفتر کوچک خط خطی های من زیاد از این انتظارها نداشته باشید

در اینجا، به این ساده اندیشی های بنده بسنده کنید..
+

" اندکی بدی در نهاد تو

اندکی بدی در نهاد من

اندکی بدی در نهاد ما... _

و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.

آبریزی کوچک به هر سراچه _ هر چند که خلوتگاه  عشقی باشد_

نهر را

از برای آن که به گنداب درنشیند

کفایت است.

" شاملو"

دلم برای شاملو تنگ شده بود، شما را هم مهمان کردم :)


پ.ن: شعر از کتاب: آیدا: درخت و خنجره و خاطره


روزگارتان سرشار
سماء.ک
حسِ مبهم




پنجشنبه 2 خرداد 1398

به بی صداترین شکل ممکن... آخرین نفس، در پس قطره های باران!




دیشب داشت بارون می اومد. چه بارونی... پر از رعد و برق، پر از سر و صدا

چه لذتی بود. پنجره اتاقم رو باز کرده بودم و بارون می زد توی اتاقم... درست روی

گلدون های زیر پنجره. خم شدم سمت پنجره... بارون می نشست روی جانم و طبق معمول

آیت الکرسی رو بلند بلند می خوندم...

لا اکراه فی الدین...

موهام خیس شده بود، دست هام خیس شده بود، لباسم خیس شده بود...

اومدم داخل و چراغ رو روشن کردم. نشستم پشت سیستم و از پشت مانیتور دیدم

یک چیزی افتاد روی تختم. داشت تکون تکون می خورد. احتمالا وقتی پنجره

رو تا انتها باز کرده بودم اومده بود داخل...

انگار که داشت جون می داد... حرکت هاش آروم بود و...

مرد... روی تخت من مرد. وقتی لامپ چراغ اتاقم از اون بالا داشت می تابید.


دنبال جون پناه بود یا؟

آروم آروم از حرکت ایستاد و مرد...

طبیعت چیز عجیب و عمیق و گیج کننده ایه...

اون مرد و من چقدر حس های عجیب و غریب داشتم...

بی خیال حس های عجیب و غریب من

ولی این برای بشریت درناکه که یک جا بشنوی: " کشتیم، پولش رو میدیم"
(خرده جنایت های بشری، بزرگترین هایش که بماند!)

وقتی که مرد بلند شدم و گذاشتم توی گلدون و گفتم: ای بیچاره، کجا مردی؟

توی چه دنیایی... تو اتاق کی؟

ما چطور می میریم؟ 

هر روز توی آینه که نگاه می کنید، دلتون هری نمیریزه پایین؟

از این آدمی که توی آینه می بینید؟

" آخ اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه..."

2/خرداد/98




چهارشنبه 1 خرداد 1398

افتاده ترین خورشید، زیر سم اسب شب...



صرفا برای یک معرفی کوچک :)

موسیقی خوب گوش کنیم

کمی عصار گوش بدیم :)

از آهنگ های قدیمیش، بذاریم روی دور تکرار

درست مثل من که تو این روزها حالا شب ها بیدارم و مشغول کار

روزها تا دیروقت خواب!!!




پیدا شو نفس برده
می ترسه ازت غصه...


ایام به کام
حس ِ مبهم
اردی بهشت تمام می شود!!
یکم خرداد/98




سه شنبه 24 اردیبهشت 1398

می گویم نمی شود...؟




یادمه یه بار به دوستم پیام دادم، حالم خوش نیست

آخ که چقدر دلم می خواد از یه جا معلق و آویزون باشم

به ثانیه نکشید گوشیم زنگ خورد و پشت بندش صدای جدی اش اومد که:

 چته دیوونه؟ نزنه به سرت بری خودتو حلق آویز کنی؟

بعد از شنیدن حرفش اول متعجب شدم و بعد بلند بلند خندیدم...

گفتم اونقدرا که فکر می کنی هنوز عقلم رو از دست ندادم، منظورم چیز دیگه ای بود...

گفت : یه لحظه سکته کردم، گفتم یه کاری دست خودت ندی

الانم حالم خوش نیست. حس می کنم خالی خالی ام...

فقط نمیدونم چرا بهش پیام نمیدم

که بگم : دلم می خواد شروع کنم به دویدن. اینقدر بدوم که کله پا بشم و دیگه پاهام یاریم نکنن

که اونم بگه: چقدر دلم می خواد بدوم...



" می گویم، نمی شود یک شب بخوابی و بعد

صبح زود

یکی بیاید و بگوید:

هرچه بود تمام شد به خدا..."
 
«سید علی صالحی»

+

رفیق شفیق حالم خوش نیست. کی با هم بریم بدوییم؟


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398

رونوشت زندگی، هجدهم...




به خودم که می آیم مبینم چقدر کارها بوده است انجام نداده ام

چقدر عقب هستم و زمان چه بی درنگ دارد

از مشتم فرار می کند...

من تنها تلاش کرده ام زمان را درون مشت هایم نگه دارم

محکم درون مشت هایم فشرده ام تا تمام نشوند، اما، اما...

اما دریغ که تنها در تقلای نگه داشتنش بوده ام

با آن قدم نزده ام

نجوا نکردم... در آغوشش نکشیده ام

شاید خنده دار باشد در آغوش کشیدن زمان...

اما چه چیز بهتر از آن؟!

ما فراموشی گرفته ایم... مرگ را میبینم و لحظه ای اندک

مبهوت از آنچه بر سر دیگران! می آید آه از نهادمان بلند می شود

اما دریغ که تنها چند لحظه کوتاه هست و حس نامیرایی سرتاپای

وجودت را گرفته است...

ما فراموشی گرفته ایم که زمان بیهوده می میرد... زمان جان می سپارد

زمان درست در کنار گوش ما دست و پا می زند و ما بیهوده تر از قبل

پوچ می شویم... زندگی مان پوچ می شود... و چه خوش خیال از

لحظات نابی که ساخته ایم!!

یک مشت پرمدعای عاصی حق به جانب

طلب داریم... از همه چیز و همه کس طلب داریم...

امیال درون سرمان رژه می روند... پاهایشان را محکم

بر ذهن می کوبند و ما مسخ امیال، هیجانات آنی مان را پر و بال می دهیم...

اما من هر روز وقتی به خودم می آیم میبینم که یک جایی در کنار جوبی

در پس دیواری زیر درختی بالا می آورم...

من هر روز دارم خودم را بالا می آورم... اما تمام نمی شود... هیولای درونم سر بر می آورد

لبخند می زند و می گوید من  همچنان هستم!!

ای انسان بیچاره... گمان نکن که نجات خواهی یافت... سست عنصر تر از آنی که...

دوباره بالا می آورم... چنگ می زند درونم و می خواهد که بماند... نفس بکشد

درونم رشد کن و در آخر تمامیم را ببلعد...

من بالا می آورم خودم را

می دانم که یک روز تمام می شوم... درون نور... غرق در شگرف

تمام می شوم...

11/ اردی بهشت/ 98


+ کاش یکی بیاید و تمام اردی بهشت را با من قدم بزند
تمام ثانیه هایش را
تمام روزنه هایش را
باید اکسیژنش درون ریه هایم حبس شود
باید یکی بیاید و تمام اردی بهشت را با من قدم بزند...


سماء.ک
حس مبهم
تبدار ِ تبدارِ
کاش این تب های نابهنگام رهایم کنند
پوست تنم می سوزد و اردی بهشت به فنا می روند...
خسته ام به خدا از این تب های بی جا و...


پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398

کمی از ذهن تب دار من بخوان



چشم هایم را می بندم...

اصوات کش می آیند. نورها کش می آیند. تصاویر پشت پلک هایم

در هم فرو می روند...

رفتیم و دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و گفتیم و...

« و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه خانه ما سیب نداشت؟!! »

خیر، عجالتا دلم شاملو می خواهد

با صلابت صدای خودش

که « ای دیر یافته با تو سخن می گویم...»

و این هوای نیمه ابری شهر که

« آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه... »

( هرچه می گردم قصه دخترای ننه دریا را نمی یابم!!

چطور دلم آمد شاملو  رو حذف کنم!!)

ته حلقم می خارد. درست همانند تمام هجویات و مفاهیم مغزم

که ذهنم را به خارش انداخته است...

و سال هاست یک اتفاقی آن ته ها عفونی شده است و

دست بر نمی دارد...

ته حلقم می خارد. ته حلقم می سوزد... درست بر روی

لوزه سمت راستم... گوش هایم هی از باد پر و خالی می شوند

ته گوشم می خارد...

امشب را تا سحرگاه بیدار خواهم ماند

تا آواز پرنده ها

آن من دیگرم را می اندازم به کنجی و با انگشتی تهدید وار

می گویم که سکوت کند. بگذارد روحم از انزوای مدرنیته کنده شود

و بگرید برای خودمان که در دام پست مدرن افتاده ایم!!

از چاله به چاه!!

آنقدر عمیق که هرچه سنگ می اندازیم پر نمی شود!!!



امان از این کلمات چسبناک که از ذهنم جدا نمی شوند
و حرف ها نیمه می مانند
تمام...



سه شنبه 3 اردیبهشت 1398

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام...



و من در حال جنگیدنم قبل از آنکه زندگی مرا کله پا کند!!



دیروز داشتم برای کاری، یک متنی درباره پیوند اعضای محکومین و نوزادان آنانسفالی و جنین می خوندم

خب همچین خوشایندم نبود. یه جوری حال بد کن!! و شاید دردناک! البته برای بنده!!

و همین باعث شدی بیشتر نسبت به انسان بودنم فکر کنم!!

دنیای قابل رویت ما کلا 4درصد دنیا رو تشکیل داده!! یعنی از کل جهان

که به طور دقیق تر باید گفت 0/03 درصد از اون چهاردرصد تمام چیزهای

آشنایی که میبینم و هستیم رو تشکیل می ده! :)

بله!! دقیقا این دنیایی که ما فکر می کنیم چییییه!! و بابا ما کی هستیم دیگه!!

همین قدر ناچیزه!!

و انسان چقدر حقیر هست و خودش خبر نداره!!

حالا شما هی بگو احسن الخالقین!!

و به قول خواهر گرامی: اگه ما خوبه خلقتیم، باقیشون دیگه چه بدبختایی هستن!!

هی بدبختا :)



خلاصه اینکه:
وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا  (اسرا ء37)

و دوباره خلاصه اینکه زندگی در کنار عجیب بودنش چیز خیلی مزخرفیه :)

این تجربه رو از من داشته باشید :)




پ.ن: خدا رو شکر قابلیت تنظیم عکس وبلاگم هم از کار افتاده :)


جمعه 16 فروردین 1398

بی پا و سر کردی مرا...




سلام :)

احوالتون چطوره؟

خیلی وقته کتاب معرفی نکردم، نه!!

چه حیف!

البته باید بگم که توی سالی که گذشت، مطالعه های نصفه نیمه

زیاد داشتم و هنوز کامل نشدن!! که امسال قراره یکم کمتر کتاب بخرم!!

تا باقی مونده ها رو بخونم، البته اگه بتونم با کتاب خریدن مبارزه کنم!!

خب الان میخوام بهتون یک کتاب خوب معرفی کنم.

این یکی رو خواهر جان خریدن :دی

در حال حاضر یک فصل از کتاب رو مطالعه کردم.

کتابی که می خوام معرفی کنم اسمش " بی من مرو"

نوشته " اعظم نادری" هست.

این کتاب به زندگی شمس و مولانا و نزدیکانش می پردازه

در واقع توی این کتاب، چهار داستان رو که تاریخی هستند و

البته مربوط به مولانا و دوستانش رو مورد نقد و بررسی قرار داده

و بیان کرده که تا چه میزان به حقایق تاریخی نزدیک بودن و

نویسنده ها امانت دار بودن و حقایق رو به نمایش گذاشتن.

این چهار داستانی که توی کتاب بررسی شدن، عبارت اند از:

کتاب کیمیا خاتون، کتاب عارف جان سوخته، کتاب دختر رومی و

کتاب ملت عشق...

که بنده خودم از میان این چهار کتاب کتاب ملت عشق رو خونده ام و

خب معتقد بودم داستان چنگی به دل نمی زنه!!!



" بیا زمان و مکان را کنار بگذاریم. اکنون و حقیقت آدمی، در گذر زمان

هیچ تغییری نکرده است. مدرنیته شاید خیلی چیزها را به رخ بکشد و

موفقیت هایش را در دگرگون کردن چهره دنیا در گوش ما فریاد کند، اما

تو باور نکن. مدرنیته کجا می تواند وحدتِ بودنِ آدمی را تغییر دهد؟"

(بخشی از حرف نخست کتاب)


پ.ن1: مشخصات کتاب:
بی من مرو (تازه هایی درباره شمس، مولانا و نزدیکان، فراتر از تذکره و رمان)
نوشته اعظم نادری، انتشارات روزنه چاپ اول 1397
پ.ن2: عنوان پست بخشی از شعر مولانا است. درست همانند عنوان کتاب


ایام به کام، سبز باشید

حس مبهم
سماء. ک




دوشنبه 20 اسفند 1397

حالا که بهار است...



» حال که مجال دوباره یافته ام، دوباره آغاز می کنم...

درست قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن بارون شروع کرد به باریدن...

بهار اومده.

بهار اومده و امسال چقدر متفاوت تر از قبل تر

بهار اومد و قبل ترش سیل زندگی ها رو برداشت...

بارون رو دوست دارم، همیشه دوست داشتم و ناشکری نمی کنم...

اما یک سری اتفاقات و رخدادها...

بی خیال...

آغاز بهار برای من همیشه اینطوری بود یا بهتره بگم یه تصویر

همیشگی توی ذهنم ثبت شده بود از بهار که وقتی داره میاد...

اشتباه از منه که چنگ زدم به یک تصویر همیشگی و ثابت...

بهار برای من درست مثل این بود که وقتی اسفند ماه با اون همه دغدغه و

شلوغیش جمع می کنه و میره، درست اول فروردین وقتی چشم هام رو باز می کنم

نور آفتابه که افتاده توی اتاقم و منم و حال خوش و یه فراغت عجیب

اما بهار امسال اینجوری نبود. انگار همه چیز فشرده تر از قبل بود و

زمان داشت سریع تر حرکت می کرد

و دست آخر اینکه، کی دوست داره اول بهاری سرما بخوره و تب کنه و عفونت و...

ولی خب یقه ام رو دو دستی چسبید

اما حالا که داره بارون می زنه به پنجره اتاقم و من تایپ می کنم

حالا حالم خوبه... بهتره... انگاری دوباره باید بگم: حالا که بهار است...

باید آغاز بهار رو از همین امروز اعلام کنم. درست همین حالا که حالم خوبه

فارغ از تقویم و هر چیز دیگه ای...


حالا که بهار است
کاش کمی عشق
از نگا هایمان
سر ریز کند
تا
زمین
سبز شویم
از حیاتش...



سماء. ک
حس مبهم
یازدهم/فروردین/98



جمعه 10 اسفند 1397

ما زندگی مان را کجا جا گذاشته ایم؟



آنجا یک قهوه خانه بود

اما ننشستم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟

دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم

و نفری یک استکان چای می خوردیم؟

عجله، همیشه عجله!

کدام گوری می خواستم بروم؟

من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام...

« محمود دولت آبادی، روزگار سپری شده مردم سالخورده»


همین اندک کلمات برای من کافی هستند تا بخواهم این سه جلدی را به دست

بگیرم و شروع کنم به خواندنشان

اما فعلا نمی گذارم در بخش معرفی کتاب تا در ایام بهار بخوانم

و بعد در وصف آنچه خوانده ام چند کلمه ای بنویسم.





»» برای همه ما این اتفاق افتاده است. شک نکنید. حالا نه صرفا خوردن یک چای و دو کلمه کوتاه

حتی وقتی که در راه بازگشت هستید، چند بار ناگهان به خودتان آمده اید و قدم هایتان را

آرام کرده اید و به دقت نگریسته اید؟

چند بار؟


حس ِ مبهم
اسفند/ 97


چهارشنبه 8 اسفند 1397

شبی گره شد و...




زنی که چهار ستون دل مرا لرزاند
چهل ستون دلش، بی ستون انکار است


باز هم صدای بنده

و اینبار با شعری از مهدی فرجی :)

بدون بازخوانی درست و حسابی

این هم یکی دیگه از اشعاری که زیاد دوستش دارم :)



و


به تاریخ هشت اسفند ماه نود و هفت



( تعداد کل صفحات: 7 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]