تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


دوشنبه 20 دی 1395

رونوشت زندگی، هشتم



سر می چرخانم میان آدم ها ، میان هیاهوهای در رفت و آمد ، صداهای بلند و گفت و گوهای در هم....

دو گوشی گرد هندزفری نام را از توی کیفم در می آورم و فرو می کنم درون گوشم...

انگشت می چرخانم میان لیست و روی یک آهنگ* می ایستم...

صدای پیانو می آید و ویولون... آرام ِ آرام...

واگن های بهم متصل به سرعت می روند و من دلم میخواهد چشم ببندم و ذهنم آرام آرام جان بدهد و...

میان یک عالمه دود راه می روم و دوباره باز میگردم به همان آهنگ...

راه میروم و سایه ام جلو تر از خودم... همگام با او گام بر میدارم و او جلو تر از من...

سایه ام کش می آید و دختر پالتو پوش سیاه رنگ راه  می رود و کش می آید ,...

و من دلم میخواهد بتوانم خودم را میان نت آهنگ بگنجانم،

فرو روم میان نت ها و پخش شوم درون هوا...



یک رو نوشتی ناتمام است
یک رونوشتی ناقص
یک رونوشتی عاری از واژگانی که باید!!


کلیک شود
Autumn Comes Winter


20 دیماه
حسِ مبهم



جمعه 26 آذر 1395

باغ ِ بی برگی






آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

....

باغ بی برگی، که می گوید که زیبا نیست؟


اخوان ثالث






پ.ن: پاییز دارد می رود

پ.ن 2: تصویر گرفته شده توسط خواهر گرامی ^_^

باغچه آبا و اجدادی ، رو به کوهستان، آذر 95 !!





پنجشنبه 4 آذر 1395

این سپیدِ شکوهمند







زمستان کودکی هایم نگاه خیره ای بود از این سمت به آن سوی پنجره تا به آسمان سنگین


که ، کی قرار است زمین را بپوشاند از آن دانه های ریز و سپید


تا به شوق لمس سرمایش آدم برفی کج و کوله دوست داشتنیم را با دست هایی یخ زده و بینی قرمز


و لب هایی سرشار از لبخند میان پرتاب های گهگاه گلوله های برفی به سوی هم بسازیم


آن وقت اولین دانه که سقوط می کرد دلم بی قرار هزاران بار می رفت تا پای پنجره و برنگشته

 
دوباره پای پنجره بود


بی قرار دانه های سپید رنگی بودم که هنوز نیامده و سلام نداده در دهان زمین ذوب می شدند


و من خسته از این سرک کشیدن های مکرر شب را به خواب می رفتم


تا صبح ِ سپید رنگ ِ شکوهمند


که می گفت:


زمین به خواب عمیقی فرو رفته است


تا صبحِ رستاخیزِ بودن




4 آذر95،
حسِ مبهم
روزهای برفیتون بخیر :)


سه شنبه 4 آبان 1395

رونوشت زندگی، هفتم





کار رنگ گلدان که تمام می شود، اول متعجب نگاهش می کنم

بعد تا مدت ها به آن میخندم...

خنده دار شده بود، انگار که حس زیبای شناسی ام از کار افتاده باشد و من

با بی تفاوتی رنگ های  درهم برهم بر رویش پاشیده باشم

می گویم به خاطر کمبود تعداد رنگ هایم است

پول به دستم بیایید می روم چند رنگ جدید می خرم

بعد مدام ذهنم کشیده می شود به سفید تیتانیوم و...

این دیگر چه شاهکاریست خلق کرده ام!!!

خواهرم که می آید خانه گلدان را می بیند و می گوید چه خوشگل شده است

می گویم شوخی می کنی؟

می گوید نه....

با خودم فکر میکنم چرا این روزها هیچی راضی ام نمی کند؟!!

هرکاری که میکنم، هر حرفی که می زنم... هیچ چیز راضی ام نمی کند...





4 آبان

روزای بارونیتون خوش :)
حس مبهم سماء



شنبه 1 آبان 1395

عاشقانه ای در راه...



وقتی که خورشید مهربان تر بتابد

و هی زیر ابر ها قایم شود و تو بروی پشت پنجره بایستی و بگویی: باران؟!

به بیرون بزنی و ابرها یکباره بیایند و خیس شوی ...

شوق برت دارد و

برگ های پاییزی درست مثل آنکه مویی بر پیشانی خیس زمین چسبیده باشند، باشند!!

یعنی آبان است...

یعنی آبان آمده است

و آبان یعنی عاشقانه ای در راه است...


+ آبان فرشته موکل بر آب است




اول آبانتون بخیر
عاشقانه ها را در یابید
حس مبهم، سماء



پ.ن: کی گفته من اصلا حس نویسندگیم گل کنه با این متنای درب و داغون :دی


پنجشنبه 29 مهر 1395

مرثیه سکوت...









گاهی می اندیشم آنقدرها سخن گفته ایم و واژگان و کلمات نامربوط به کار برده ایم

که تا سال های بعد برای آیندگانمان هم بس است

و بی شک فرزندانمان  به شکل کودکانی بی سخن متولد خواهند شد

و تنها نوازش قلم بر روی کاغذ صوت کلمات تلنبارشده درون ذهنشان خواهد بود

گاهی آنقدر به اشتباه و مکرر سخن می گوییم که یادمان می رود قرارمان چه بود؟

 اصلا برای چه قدرت تکلم و تفکر درونمان ریشه دوانیده است؟

تکلم بی تفکر و تفکر بی تلکم هیچ کدام را ممکن نیست

تا به کی با این شیوه درد آلود زندگی خواهیم کرد؟ 

تازمان مرگ؟ تا زمان مرگ؟ پس بی شک انسان هایی تهی خواهیم بود

که تنها مرگ آنها را یادآور خواهد بود و چه افسوس در آن هنگام...!

چه زمان قرار است سکوت هایمان سر شار شود از نگاه هایی گویا و گیرا

و زبان تنها موقعی به حرکت در آید که تکلم و تفکر به یک اندازه حرفی برای گفتن داشته باشند...

و من این تهی بودن را دوست ندارم

تهی بودن دردناک است و نسل بشر این درد را سالیان دراز است که بر دوش می کشد...

شروع خواهم کرد برای زیستن...!!





حسِ مبهم



پنجشنبه 15 مهر 1395

بابا، آب داد؟! بابا! آب...؟!

کلمات کلیدی : Moharam95 ,



راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشقِ آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

 » قیصرِ امین پور



کمی اندیشه باید...!!
چند نفرمان استوار بر روی حق می ایستیم؟!




...
داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر

قبله را می جوید اما از خدا برگشته است

خیمه خورشید را  "دین دار ها "  آتش زدند

آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
...
 » فاضل نظری




»» این روزها بیشتر حواسمان به محیط زیست باشد




یاحق
حس ِ مبهم




سه شنبه 13 مهر 1395

لطفا عقب بایست!!




اولی: خیلی دوست دارم قدرت اینو داشته باشم که ذهن آدما رو بخونم

دومی: از خوندن ذهن آشناهام و... می ترسم

سومی: هرکسی یه مشت آت آشغال اون ته تهای ذهنش داره که فهمیدنشون جالب نیست، بهتره بذاریم برای خودشون بمونه

دومی: اگه من از ذهنیات کسی که دوستش دارم با خبر بشم و اون آت و آشغالا رو بفهمم، ممکنه ازش متنفر بشم

سومی: چرا به این فکر نمی کنی که اون به آشغالای ته ذهنت پی ببره؟!

اولی: دیگه دوست ندارم ذهن کسی رو بخونم!



خیلی وقت ها چیزهایی رو دوست دارم که نمی دونیم دور و اطرافش رو یک سری حقیقت پوشونده

که ما تو اون لحظه اول نمی بینیمش ، یک سری حقیقت ها که بغل دستمون هستن و ما...

همون موقع که آرزو می کنیم که کاش فلان چیز اتفاق بیافته

و بعدش که بهش نمی رسیم کلی گریه و زاری که: خدایا برای تو که کاری نداره

یه وقت هایی هست نشستیم بیرون گود و اونقدر مست اون زیبایی های ظاهر قضیه میشیم که نمیدونیم اصلا چه خبره؟!

این چیزایی که نمی بینیم حقیقت های دور و برمونه که وقتی لمسشون می کنیم

 تازه می فهمیم که ای دل غافل چقدر بی خبر بودیم و هستیم و...

از این به بعد اگه چیزی خواستی، همیشه یه نشون بزرگ توی ذهنت پر رنگ میشه  که :

ببین ، یکم عقب تر وایسا ، یکم دورتر از جایی که دید درست و حسابی داشته باشی،

حالا قشنگ نگاه کن، اینه حقیقته ماجرای به ظاهر قشنگ. شاید قشنگی داشته باشه اما

یه چیز کاملا متضاد خودش رو محکم بغل کرده و ازش جدا نمیشه...

 می فهمی چی میگم؟!

ببین دوست عزیز،

عقب تر بایست...





پ.ن: اول سلام،
دوم دیرادیر پاییزتون مبارک ،
سوم ایام سوگواری تسلیت،
چهارم دیالوگ ها واقیست.


یاحق
شاد باشید
حسِ مبهم، سماء



دوشنبه 22 شهریور 1395

عشقانه ای برای هیچ



دلگیر به کلمات خیره می شوم

مدام راه می روم ، بلند بلند حرف میزنم، شعر می خوانم

می نشینم رو بروی کاغذها

پراکنده می گردم درون ذهنم و هیچ...

دلگیر به کلمات خیره می شوم، وقتی که به تقلا نشسته ام، و سر ریز نمی شوند

که بگویم:

" پرده اتاقم به زبان شعر سخن می گوید

در فصل مردن

وقتی نبض زمین

زیر پایم سرد می شود

ومن... "

گسسته می شود و کلمات تکه و پاره جان می دهند روی کاغذ

از آرزوهای آبی بگیر ، تا آن عریانی هوسناک شب که روی چهره ها پرده می اندازد...!

دوباره راه می افتم، چای می نوشم...

چندباره پشت پنجره می ایستم و دلگیر خیره می مانم به آسمان که :

" پنجره عریانی باران را نمی فهمد

وقتی که پشت آن نایستاده باشی..."

حالم بد می شود

چه کلمات مزخرف و تیکه پاره ای چیده ام کنار هم

دست می اندازم و دفتر خط خطی روزمرگی هایم را میبندم

صدایشان قطع می شود

اما من، همچنان لبریز هستم

لبریز از چیزی که هرآن ممکن است درونم سقط شود

لبریز از عاشقانه ای که برای هیچ باید سرود






پ.ن 1:طبق معمول، فی البداهه ای از هذیان های ذهنی


وقتی دربرار کلمات کم می آورم!!!


پ.ن 2: دلم باران می خواهد

از ان باران های موسمی ، از آن رگبار های فصلی


پ.ن 3: دلم طنز نوشتن هم میخواد!! ( چه چیزها! )





شاد باشید
حس مبهم ، سماء



پنجشنبه 18 شهریور 1395

زیر بارانی که نیست...




در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است

باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست

شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند

یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت میشود ایا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی وخانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای وبعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار اسانی که نیست


" بی تا امیری"




1. سلام :)


2. دلم میخواست یه پست از خودم بزنم، دلم میخواست کتابایی که توی این چند وقت خوندم رو معرفی کنم

دلم میخواست یه چیزی بنویسم و بفرستم ، ( فقط دلم میخواست) اما نکردم نمیدونم چرا!!!


2.5. دیروز بعد یه سال و نیم رفتیم دانشگاه برای گرفتن مدرک

کلی خاطره ها رو مرور کردیم و خندیدیم ،چقدر زود گذشت !!


3. اعصابم از دست یه آدم بی مسئولیت خرده!!

یه آدم که وقتی بعد دو سال رفتیم پیشش الکی گفت هنوز مدرکتون رو برامون نفرستادن که اومدید دنبالش!!!

دلم میخواست بگم: حاجی من خودم این کاره ام، اینقدر رفتم توی محیط آموزش یه دانشگاه و اومدم که همه چیز رو میدونم

اما گفتم بذار با خالی بندی خودش خوش باشه که کارا رو انجام نداده و میندازه گردن سازمان دیگه ای!!


4. روزا زیادی شبیه پاییز نشدن؟!

روزاتون به شادی :)



حسِ مبهم، سماء



پنجشنبه 4 شهریور 1395

رونوشت زندگی، ششم




حال همه ما خراب است. خودت هم میدانی!!

آنقدر خودمان را زدیم به آن راه که حالا خودمان هم باور کرده ایم خوب هستیم

وصبح ها خسته از خواب بیدار نمی شویم!

می ترسم از سخن گفتن....می بینی حالم را؟ این لبخند کش آمده مضحک که هی هرازگاهی

می رود تا فرونشیند و هی نگه ها حالی ات می کنند: تقصیر خودت است!

چه خیال کرده ای؟! اینکه دیگر هیچ گوشی برای شنیدن نیست؟

بی خیال همه شنونده های دنیا که نمی شنوند.

اصلا از حالا می نشینم بر روی صندلی چرخدار و هی چرخ می خورم دور دنیای خودم

و هی گیج میزنم و مات می مانم که حالا چکار کنم؟ با این حجم از آرزوهای جامانده؟

دیگر نمی خواهمشان... دیگر نمی خواهمشان؟

بعد هی دست می کشم روی صورتم و هی دست فرو می برم توی وجودم که

که این ضعف زیادی بزرگ را بیرون بکشم و هی گونه هایم را پاک می کنم و آخرش

شکست خورده، می شوم متکلم وحده خودم و هی با خودم حرف می زنم

و هی حرف می زنم و هی...

 و می گویم آرام باش ،ای دخترک حساس و زود رنج قصه هایم...

مثل جنین جمع می شوم درون خودم و فرو می روم درون رویاهایت

سرم می نشیند روی زانویت و دست می کشی به موهایم

بغض می کنم و می گویی بشکن

گریه ام می گیرد و می گویی بیرون بریز این بغض لعنتی ات را

بایست... روی جفت پاهایت... استوار بر روی زمین

بعد آنقدر رشد می کنم که از رویایت پرت می شوم بیرون

می ایستم

بی تعادل

و هی سقوط می کنم...



+ چه فرقی می کند کجای دنیا ایستاده باشیم
وقتی حال همه مردم دنیا یک جور است!!

+ قبل تر ها هی رونوشت ششم را نوشتم و هی پاک کردم
اینبار پاک نمی شود

حسِ مبهم


دوشنبه 1 شهریور 1395

زندگی به وقت شهریور ««



یا قاضی الحاجات


دیشب حول و حوش ساعت یازد، یازده و نیم حس کردم داره بارون میاد و بوی خاک بلند شده!!

بلند شدم رفتم پشت پنجره اتاق و خیره شدم به آسمون که ابری بود

هرچی خیابونا رو نگاه کردم اثری از بارون ندیدم

دوباره که از پنجره فاصله گرفتم، حس کردم باز بوی خاک بلند شده :)

گفتم نکنه باز مثل همیشه توهم بارون زدم!!

بعدش به این نتیجه رسیدم احتمالا ابرای گذرا چند قطره رحمت ریختن رو سرمون و رفتن

خلاصه هوا هم دیشب داشت می گفت شهریور رسیده ::)

دیگه آسمون از اون تب و تاب مرداد ماه ِ داغش افتاده

خلاصه غرض از مزاحمت

این بود که اومدم بگم اول شهریورتون بخیر
فصل دوست داشتنیه




شاد باشید  :)
حسِ مبهم، سماء



یکشنبه 31 مرداد 1395

جا مانده!!




خودش را جا گذاشته بود

یادش نمی آمد  کجا!

کنار پنجره یا همان نیمکت همیشگی؟!

توی آن گل فروشی هنگام بوییدن رز های سرخ ?!

یا نه!

زیر  آن نگاه های یواشکی ِ ...!

درست در آن عصر برفی که دانه های برف فرود نیامده،  در دهان زمین آب می شدند...

جا مانده بود...

شاید در جایی ، در اعتقادی ، در تصویری ، در کلمه ای،  در انعکاسی، در انعکاس نگاهی ...!

یادش نمی آمد چطور؟!

نگاهش  گیر کرده بود به رز های هلندی مخملی سرخ رنگ

که خودش را در انعکاس نگاهی ...

نمی دانست چطور، تنها همین یادش مانده بود

گونه های سرخ از سرمایش، زیر دانه های برف و بینی یخ زده اش که مست بوی رز بود

لبخند های یواشکی اش  و انعکاس ِ نگاه ِ یواشکی آن ور گل ها...

بیرون زده بود

هوا سرد بود و دست هایش یخ، از درون می سوخت و از بیرون یخ زده بود

می رفت که بنشیند پشت پنجره و همان لیوان همیشگی اش

اما دیگر خودش نبود

جایی گیر کرده بود

جایی جا مانده بود...

در انعکاس نگاهی شاید!



" عشق را ای کاش زبان سخن بود " شاملو



1: این متن ارز چندانی ندارد و چنگی به دل نمی زند!!


2: یک فی البداهه نویسی ست برای به کار انداختن این مخیله به سکون نشسته لعنتی!!!

3: می خواستم چیزی بگویم! اما به جانِ عمه ام یادم رفت! :دی




شاد باشید
حسِ مبهم. سماء



دوشنبه 18 مرداد 1395

بیا کمی شبیه باران باشیم





تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

من می‌توانم از طنین یکی ترانه‌ی ساده

گریه بچینم.

من شاعرترینم!

 

تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

من می‌توانم از اندامِ استعاره، حتی

پیراهنی برای

بابونه و ارغنون بدوزم.

من شاعرترینم!

 

تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

من می‌توانم از آوایِ مبهم واژه

سطوری از دفاتر دریا بیاورم.

من شاعرترینم.

 

اما همه نمی‌دانند!

اما زبانِ ستاره، همین گفتگوی کوچه و آدمی‌ست.

اما زبان ساده‌ی ما، همین تکلم یقین و یگانگی‌ست.

مگر زلالی آب از برهنگی باران نیست؟

تو که می‌دانی! بیا کمی شبیه باران باشیم.


" سید علی صالحی"



سه شنبه 5 مرداد 1395

معرفی « ملت عشق »





ملت عشق، نوشته الیف شافاک نویسنده ترک تبار
به ترجمه ارسلان فصیحی
ملت عشق عنوان پرفروش ترین کتاب تاریخ ترکیه را دارد



کتاب ملت عشق حالت روایت گونه ای از بیان دو اتفاق در دو زمان کاملا مجزا دارد.

اول ماجرایی که  زندگی " اللا " و تغییر و تحولاتش را بیان می کند

و دوم ماجرای آشنایی شمس با مولانا که در این بخش راویی های بیشتر،

 با زاویه های دید بیشتری وجود دارد.( کیمیا، سلیمان مست، حسن گدا و ... )

این دو بعد داستانی به طور هماهنگ با هم دیگر به جلو گام بر میدارند و پیش می روند

اللا روبنشتاین مادر و همسری در آستانه چهل سالگی است .

تمام زندگی اش خلاصه می شود در انجام وظیفه کردن برای خانواده اش...

اللا درست در آستانه چهل سالگی و قرار گرفتن در وضعیت بحرانی که در خانواده اش اتفاق افتاده است

 به عنوان دستیار ویرستار با کتابی آشنا می شود
 
که از آن زمان به بعد زندگی اش دست خوش تغییرات می شود. اللا کم کم دلش میخواهد از پوسته

آن زن زیادی وظیفه شناس خانه دار که خودش را وقف کرده است خارج شود.

اللا از کلماتی که از طریق ایمیل از نویسنده کتاب دریافت می کند؛ عاشق میشود.

عشقی زمینی که قرار است پیوندی عرفانی و آسمانی داشته باشد.

( از دیدگاه بنده این پیوند به خوبی نمایش داده نشده است)

 اما همگام با ماجرا اللا و تغییرات و تحولات زندگی اش ، ماجرای شمس و مولانا پیش می آید.

شمسی که به دنبال دوست یا جانانی است که با هم دیگر تکمیل شوند.

 شمس معتقد است که دیگر چیزی نیست بخواهد یاد بگیرد و روحش پر گشته

است. به همین دلیل به دنبال شخصی می گردد تا با یکدیگر کامل شوند.

در داخل داستان مشخصا مشاهده می شود شمس تبریزی داری کراماتی است

 که بیشتر در کتاب با عنوان سحر و جادو بیان شده است.

بارها با کارهایی که انجام می دهد دیگران را به تعجب وا می دارد.

عارفی بیابان گرد ( یا صوفی از دید نویسنده)

که پس از آشنایی با مولانا یک جا نشین می شود.

دشمن های زیادی دارد و با درماندگان و ... دوست است. با زبان تندش ،

به تندی به نقد از انسان های متعصب می پردازد.

( از دید بنده نویسنده زیادی شمس را بالا برده است که به خواننده حس پیغمبر گونه می دهد. )


در پستی دیگر  بخش هایی از متن کتاب خواهم قرار داد
+
برای خواندن بیشتر به این آدرس مراجعه فرمایید :)




نقد و بررسی ملت عشق



عاشق باشید
حسِ مبهم :)



( تعداد کل صفحات: 5 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]