تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


چهارشنبه 9 آبان 1397

ورود...





خب میخوام درباره فیلم arrival صحبت کنم :)

فیلمی که اسمش رو توی چند پست قبل تر درباره دنیاهای موازی نوشته بودم.

این فیلم از اون دسته فیلم های علمی هست که دوست دارم چندین و چند مرتبه ببینمشون

یه فیلم با دیالوگ ها و صحنه های حسابی که تا آخر می کشوندت تا ببینی که چی میشه...

اولین بار که یه دیالوگ از این فیلم منو کشوند به سمتش تا برم سرچ کنم ببینم که چیه

بعد موسیقی فیلم، که خی یکی از قسمت های خوب شبکه نمایش همین پخش موسیقی فیلم هاشه

و در اخر خوندن یک نقد کوتاه و دیدن فیلم

اما این فیلم چی هست؟

وقتی موجودات به قول گفتنی فضایی به زمین می آیند و قرار است چه اتفاقی بیافتد؟

این بار قرار نیست توسط موجودات فضایی، زمین نابود بشه

بلکه قراره یک هدیه از سمت موجودات فرا زمانی به زمین داده بشه

یک هدیه که باعث میشه انسان از زمان فراتر حرکت کنه

و درست در لحظه های آخر وقتی بشر تصمیم می گیره که این اشکال عجیب معلق

روی زمین رو نابود کنه همین موهبت جلوش رو می گیره...

این فیلم به کارگردانی دنی ویلنوو  و نویسندگی اریک هیزرر است که اقتباسی

از داستان کوتاه داستان زندگی تو به قلم تد چیانگ است.

از بازیگران آن می‌توان به ایمی آدامز ،جرمی رنر، فارست ویتاکر و مایکل استولیارگ اشاره کرد.

اما چیزی که توی اون پست اشاره کرده بودم

اینکه اگه از چیزی آگاهی داشتید دوباره اون واقعه رو اجازه می دادید اتفاق بیافته؟

توی داستان یک چیزی دیده می شد به نام عشق

حس مادرانه ای که شخصیت اول دیده بود و لمس کرده بود

یک چیزی شبیه خاطرات که مدام اونو بهش یادآوری می کرد

و همین باعث شد که اجازه بده این اتفاق بیافته

درصورتی که می دونست میتونه تغییرش بده...






ببینید و لذت ببرید :)


شنبه 28 مهر 1397

رونوشت کوتاهِ کوتاه، شانزدهم



سایه شده ام

و مدام فرو می روم توی دیوارها!




سه شنبه 24 مهر 1397

مرگ ذهن در اصوات نامفهوم خنده های کشدار!!!




شاید فکر کنید که عنوان یعنی چه؟

این عنوان من هستم. مرگ یک زندگی. مرگ ایده هایم

وقتی دقایقم را دربیهودگی های پیش رویم  سپری کردم و تمام شدند

امروز هم دارد می رود تا تمام شود... و شاید تا خود صبح دیگر منی نباشد

که بخواهد از روزی دیگر زندگی اش را از سر بگیرد و خودش را گول بزند

تمام عمر خودم را گول زده ام

این که یک روزی انفجار انقلابی من هم از راه خواهد رسید

و درون رویاهایم به بالنده ترین شکل ممکن رشد خواهم کرد

خودم را گول زده ام و حالا یک موجود فرسوده بی هویت

دارد درونم رشد می کند و می خواهد مرا ببلعد

می خواهد مرا ببلعد تا اندک مقدار باقیمانده از من را نابود سازد...

همین است...

من یک مرگ ذهنی در اصوات نامفهوم خنده هایی کشدار هستم...

تمام شد

تمام
.
24/مهر/97
سما
بی همزه!!!


سه شنبه 17 مهر 1397

رونوشت زندگی، پانزدهم







هفت صبح که ساعت گوشیم زندگ خورد طبق معمول

اول از تخت آویزون شدم به سمت گوشی و با توجه به

جغرافیای ذهنیم که می گفت " علامت خفگی!" ساعت

گوشیم درست سمت چپه و کافیه ضربدر قرمز را بکشی به سمت بالا

ساعت رو خاموش کردم تا هفت صبح فردا... اما از جام بلند نشدم!!

اونم درست مثل همیشه!! با یه تفاوت که به جای دو ساعت دیگه

سه ساعت و نیم دیگه با خیال کاملا نا تخت! گرفتم خوابیدم...

دوباره ساعت شد ده و نیم و خودم خودم را بیدار کردم! حتما فکر می کنید

که احتمالا به زور از تخت خودمو کندم و بیدار کردم خودمو!

خیر ، جهت اطلاع عرض می کنم...

یک پدیده زیستی رو بنده بارها تجربه کردم  و اینه که

خودم اسمم رو با صدای بلند صدا می کنم و بیدار می کنم خودم رو!

احتمالا باز دارید می گید یعنی چی؟!

فکر کنید که شما خواب هستید و یک سوم شخص مفرد

می آید و درست می نشیند بالای سرت و صدات می کنه

" فلانی بیدار شو"...

خب حالا فکر کنید که خودتون نشستید بالای سر خودتون و می گید

فلانی؟!!! بعد شما بیدار می شید!

محض اطلاع دیوانه هم نیستم، شاید خودم بارها فکرد کرده باشم

که احتمالا در حالت خواب و رویا درست قبل بیداری توی خواب

یکی منو صدا زده و...

اما خیر، اون صدا صدای خودم بوده و هست و خواهد بود و...

خلاصه...

بنده ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم، اما از تخت کنده نشدم!

همونجا موندم تا ساعت دوازده

این اتفاق در زندگی بنده هر سال یک بار می افته که

بیدار باشم و از جام بلند نشم!!

همونجا موندم و به تمام کارهایی که باید تا آخر هفته انجام بشه

فکر کردم، به این فکر کردم که تا آخر هفته باید یک کاری رو تحول بدم

که هنوز نیمی از اون کارو حتی انجام ندادم

به این فکر کردم که چه خوبه بشینم و پروژه بافت شال و ساق دستم

رو انجام بدم، به اینکه برای فردا که میخوام برم لباس هام رو آماده کنم

اما من فقط فکر کردم! اینقدر فکر کردم تا اینکه مهره های کمرم به صدا در اومدن

که جون جدت بلند شو برو!!

نهار خوردم، دور خودم چرخ خردم و هیچ کاری نکردم تا چای آماده بشه

و حالا دارم بی خیال تمام کارهای نکرده ام، به جای تمام استرس های

بیخودی این چند روز قبل چای می خورم و سرخوشی هام رو

اینجا تایپ می کنم...

باشد که من رو کلید اسرار زندگی خودتون قرار بدید و درس بگیرید

یکم هم پا عرصه عمل بگذارید...


راستش دیروز به مناسبت روز جهانی کودک می خواستم هم توی اینستا
و هم توی وبلاگ پست بگذارم درباره کودکی و کودکان خودمان و چه و چه...
اما یه سر رفتم اینستا و پستا و استوری های ملت رو دیدم پشیمون شدم
میشه مد نکنید خیلی چیزها رو؟!
الان شما گنده های گرامی
اومدید پست گذاشتید توی اینستا که عشق خاله، شلغم عمو
جیگرای ما و کفترای زندگی من،  زوتان مبارک!!
اون نیم وجب بچه آخه اینستا داره که بره ببینه؟!
تکنولوژی واسش مهمه؟!!!
نکنید شما رو جان جد بزرگمان
نروید بر اعصاب ملت!!

ایام به کام
حس مبهم
سماء





یکشنبه 8 مهر 1397

وقتی که می فهمم، دلتنگ تر می شوم...



با بغض می گویم
آیا چیزی زیبا تر  از نور هم وجود دارد؟
نه
پس چرا مدام در تاریکی فرو می روم؟




پ.ن: این پست تنها شرح حال اکنون است و بس
پ.ن: هرگونه تفسیر از عنوان آزاد است...!
پ.ن: عکس زاویه نگاهم بود که ثبت شد با گوشی.


جمعه 6 مهر 1397

من در دنیای دیگر چگونه ام؟





من و خواهران و برادرم، بین شوخی هایمان همیشه

یک جمله داشتیم که " عزیزم تو یه دونه ای، اونم فقط واسه نمونه ای"

خب احتمالا وقتی داشتیم این جمله رو بکار می بردیم هیچ خیال هم نمی کردیم

که " عزیزم، چندتا و یا حداقل یه نمونه دیگه از تو، توی جهان هستی وجود داره"!

حتما دارید با خودتان فکر می کنید که طرف زده است به سرش یا نه

با لبخند حرفم راتایید می کنید!

باید خدمتتان عرض کنم چند وقتی هست (حدودا دو سال!) که ذهنم درگیر

نظریه ی کوانتومی شده است تحت عنوان دنیای های موازی.

اگر به گوشتان نخورده است که بعید می دانم، با کمی سرچ درباره اش

بخوانید و آشنا شوید.

این اتفاق در دو سال پیش  جرقه ای برای شروع نوشتن یک داستان بود.

نه اینکه هیچ داستان و فیلمی در اینباره ننوشته و نپرداخته باشند.

نه اینگونه نیست، برا مثال می توانم کتاب همتا ریچاردباخ را معرفی کنم.

یا انیمشن ژاپنی  your name، یا سریال counterpart ، که در آینده مفصل درباره

هرکدوم پست می گذارم.

اما ایده من چه بود و چه از جانم می خواست؟

راستش این ایده از خود من شروع شد، از ترس ها و نجنگیدن ها

از اینکه گاهی بچگانه برای خواسته هایم عقب کشیدم و نرسیدم

و یک سری خواب ها ( به خواب ها اعتقاد دارید؟ این خواب ها که می گویم

گاهی آنقدر شفاف بودند که وقتی بیدار شدم قلبم به تپش تند بر می خواست

و سوالی که مدام تکرار می شد، کدام یک حقیقت بود؟ این منی که اینجا

نشسته ام و زل زده ام به پنجره رو برو؟ یا آنکه توی خواب...؟ )

و بعد این خواب ها و حقایق شفاف آمدند و با دنیای موازی خودشان را

آمیختند و شدند ایده ای جاندار درون ذهنم، که شبیه یک جنین

ابتدا نطفه اش بسته شد و بعد حسابی رشد کرد و دست و پا در آورد و

حالا میخواهد از وجودم کنده شود و به دنیای بیرون بیاید.

اما در خلال این همه تفکر و اتفاق ها و مطالعه اندک

چیزی که بیشتر از همه ذهنم را به خودش معطوف کرده و

رهایم نمی کند، همین خود من هستم (ترسناک تر از این واژه می شناسید؟)

مدام به آن من دیگر و شاید من های دیگر می اندیشم.

اینکه چگونه است؟ مثل من است؟ یا نه جنگجوست؟ می جنگد و احساسات

و غلیانات درونی اش را نا دیده نمی گیرد؟

بلند پرواز است؟ از من ایده آل گرا ترست یا نه؟

با ترس هایش چگونه مقابله می کند؟

و تمام این حرف ها یعنی: من هم در آینده ام، هم در گذشته ام

هم در حال هستم و هم...

اما در این لحظه، تنها یک بشر پایبند به زمانم که سعی دارد از زمان فراتر برود

و زمان برایش بی معنا شود. اگر که بشود...

گاهی اوقات این احتمالات آنقدر روی مغزم رژه می روند که دیوانه ام

می کنند. دلم می خواست با یک دیوار شفاف رو برو می شدم

و با لمس و اشاره ای هرچه که هست را می فهمیدم.

اما چیزی که در ادامه اش می آید این است: اگر که می دانستی،

اگر که آگاهی تو را در می نوردید، چه می کردی؟

در باره این جمله آخر فیلمی به نام arrival  هست که این هم

به آن سه تای بالایی اضافه می شود برای پست گذاری.



خیلی بیشتر از این ها دلم می خواهد بنویسم و حرف بزنم
اما همیشه طبق عادت دیرینه ام کم می آورم :)
فرو می روم توی ذهنم

حالا شما فکر کنید. الان چگونه اید؟
آن های دیگرتان چطور؟




پ.ن:
کجای زندگی خوابیده بودی
کجای زندگی بیداری ماست
کدومه مرز رویا و حقیقت
سوال اینجاست
سوال همیشه اینجاست
پ.ن2: پ.ن اول قسمتی از متن آهنگ بیداری علیرضا عصار
پ.ن3: گوش کنید :)


روزگار خوش
حس مبهم
سماء.ک


دوشنبه 2 مهر 1397

دنیایت آرام خواهد گرفت





سلام

پاییزتون زیبا :)

امروز می خوام یک انیمشن کوتاه و عمیق رو 

که مدت ها پیش دیده بودم به شما معرفی کنم
انیمه  ( Rapsodeus ) اثر برونو بوزتو، انیماتور ایتالیایی است.

ابتدای انیمیشن با تصویری از قفس ها شروع می شود، که دستی از بالا آنها را

آزاد می کند و نوری به آنها اهدا می کند تا روشنگر راهشان باشد


اما در ادامه با دیدن نور چه اتفاقی می افتد؟

انیمه ماجرایی درست شبیه به جنگ قدرت، از زمان آغازین زندگی روی زمین را

بیان می کند.

موجوداتی درست همانند هم به جنگ تن به تن با هم دیگر بر می خیزند

هر کدام به دنبال دست یابی به نور هستند. نوری که با سرعت در حال

حرکت است و بدی با سرعت بیشتری در پی آن می دود.

در انیمه به طور کاملا عمیق جنگ ملت ها و ادیان و اقوام ... را به خوبی

به تصویر می کشد.

به راستی جنگ بر سر چه چیزی است؟

زمین رو به ویرانی می رود تا جایی که یکی از مخلوقات

در وانفسای جنگ، جایی که حتی مسیر نور را گم کرده اند و تنها با

یکدیگر در حال جدال هستند، نور را در جایی گیر می آورد و برای تصاحبش

اقدام می کند



اما چه اتفاقی می افتد؟ آن فرد چه چیزی نصیبش می شود؟

انیمه به وضوح نشان می دهد که در واقع تمام جنگ ها بر سر هیچ بوده است



و در پایان وقتی آن فرد متوجه قضیه می شود، دنیایش رنگی متفاوت می گیرد

در حالی که باقی مخلوقات با یکدیگر بر سر جنگ هستند

او باقی زندگیش را با خوشی ادامه می دهد.
+



این انیمیشن دقیقا حال روز آدم ها رو از همون آغاز خلقت تا دنیای کنونی ما و حتی

می تونم بگم جلوتر رو به تصویر کشیده

جنگ بر سر هیچ...

+

پ.ن: تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

دنیایتان زیبا
حس مبهم
سماء.ک


سه شنبه 27 شهریور 1397

شش دنگ حواسم جمع است!



گاهی اوقات با خودم فکر می کنم اگه آدم ها بدونن که تو تمام لحظه هایی که

با من برخورد دارن و من دقیق نگاهشون می کنم و حتی تا ایجاد یه سوژه داستانی

پیش می روم و حتی جمله بندی اول داستان تو ذهنم شکل می گیره

( البته نه به معنای زل زدن به آدم ها، منظورم یک نوع خوانش من از آدم هاست،

خوانش اون آدم ها از لحن صحبت کردنشون، راه رفتنشون، نشستنشون، تو فکر فرو رفتنشون! و... )

چطور رفتار می کردن؟! خودشون رو مخفی می کردن تا دیگه زیر ذربین نباشن؟

باید به همه چیز دقیق نگاه کرد... این چیزیه که من توی این

26 سال عمری که داشتم رسیدم بهش...

برای درک دنیا نگاه عمیق تر و سکوت طولانی تری نیازه...
+

داستانم رو به چند نفر از دوستان دادم تا بخونن

بازخوردهایی که داشتم بسیار برام جالب بود. چقدر آدم های می تونن با هم متفاوت باشن

چقدر نظرات متفاوتی بهم ارسال شد :)

و همین دیدگاه های متفاوتشون دوباره برای من می تونه سوژه ای باشه برای نوشتن

این روز ها منتظرم اطرافیانم صحبت کنن و من تو هوا کلماتشون رو بقاپم و تمام ^_^

از کی تا حالا به این میزان از فرصت طلبی رسیدم خود دانم و خدای خود :))
+
هرچی زمان بیشتر می گذره، احساس می کنم دارم لحظه به لحظه به رشد بیشتری می رسم

شاید تا سن بیست ، بیست و سه سالگی این رو متوجه نمی شدم

اصلا یک حس و حال و هوای متفاوتی داشتم

اما حالا درست توی این سن، احساس می کنم لحظه به لحظه

و ثانیه به ثانیه در حال رشد کردنم

ذهن و افکارم با هم دیگه درگیرن می شن و مدام می خوان خودشون رو رشد بدن

شاید با خودتون فکر کنید از 23 تا 26 سالگی همش 3 سال تفاوت سنیه

چقدر می تونه متفاوت باشه؟  اما اونقدر متفاوت هست که میشه با گوشت و پوست و

استخون احساسش کرد...

و کاش ایمان بیاریم به والعصر ان الانسان لفی خسر...

حالا هرشب که میرم توی رختخواب و به روزی که گذشت فکر می کنم

ضربان قلبم اوج می گیره و می گم، من باید زنده بمونم،

من هنوز کارهای انجام نداده زیادی دارم که باید انجامشون بدم

میشنوی خدا؟


برای زندگیتان بجنگید، برای داشته هایتان...
برای آرزوهایتان
برای رویاهایتان
برای  رویاهایتان
و این شعار من است " که این رویا پایانی ندارد"


بیست و هفتم شهریور نود و هفتِ خورشیدی
به وقت 22:28
حس مبهم
سماء.ک



لبخند بزنید :)


یکشنبه 11 شهریور 1397

زیر خاکستر شهر...




ظرف­ها را توی سینک می­گذارم و پاکت سیگارم را از توی یکی از کشوهای آشپزخانه درمی ­آورم.

سیگار بلند و باریکی گوشه لب­هایم می­گذارم . فندک را زیر کتری نیمه جوش می­گیرم

و روشنش می­کنم. پشت میز دو نفره آشپزخانه نشسته و خیره نگاهم می­کند.

به میزه دونفره روبرویم لعنت می فرستم و پوزخند می‌زنم.

سیگار را میان انگشتانم می­گیرم و می­گویم: ترک کردم.

فقط وقت­هایی که عصبی هستم و بی­خواب یه سیگار میذارم گوشه لبم

و بعد تا خود صبح نگاهش می­کنم. معادلات بهم ریخته زندگیم رو زیر و رو می­کنم

و بعد آخرش توی مشتم لهش می­کنم و پودرشده ­اش رو می­ریزم توی آشغالا.

از جایم بلند می­شوم تا چای دم کنم: نمی­دونم این چیزا رو چرا اصلا به تو می­گم...






داستان کوتاه زیر خاکسترشهر
داستان رو می تونید در لینک زیر بخونید


حس میهم، سما
11/شهریور


سه شنبه 6 شهریور 1397

این رویا پایانی ندارد...







زل میزنم به لکه های نور روی دیوار. نورها طوری روی دیوار پخش شده اند ،

که انگار چند اخترک گرد و کوچک در حوالی یکدیگر چرخ می خورند و من از این پایین زل زده ام به آنها.

بلند می شوم و رد بزرگ ترینشان را می گیرم. انگشت می گیرم جلوی نوری که

می تابد و تا خود پنجره دنبالش می کنم. پنجره مانع رسیدنم می شود!

پرده را کامل کنار می زنم و بازش می کنم. گم می شود. راه رسیدنم به تو گم می شود.

نورها متحد می شوند و یکدست می تابند بر من. یکدست می نشیند روی دیوار.

زل می زنم به پرده توری کنار رفته که هرازگاهی توی باد تکان تکان می خورد.






پ.ن: مجموعه ای اندک از کلمات بی پایان ذهنم، که شاید ، شاید، شاید روزی نه چندان دور ،
به شکل مجموعه ای از رویاهای بی پایان در بیاورمشان. که این رویا پایانی ندارد...


حس مبهم
سماء.ک


دوشنبه 5 شهریور 1397

هیچ وقت حواسمان نیست...








دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
...
و این آوازی بود که در گلویمان جا مانده بود
شعری بود که مدام از حافظه مان می پرید
و دردی بود که درمانش را مدام پس می زدیم
دیگر چه چیزی کوتاه تر و عمیق تر از آن می توان یافت؟ چیز دیگری هم هست؟
که اینچنین و توامان هم ملا انگیز باشد و هم شور آفرین؟ هم درد باشد و هم درمان؟
هیچ چیز دیگری را نخواهی یافت
و تا هزار سال دیگر هم بگذرد و تو هی لگد بپرانی و هی آلزایمر بگیری
باز هم درون ذهنت فریاد خواهی زد:

دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم

......
به تاریخ:

24/تیر/97


حس مبهم
سماء



دوشنبه 5 شهریور 1397

کجای دنیا برای من است؟




سلام؛
امروز می خوام فیلم Lion  رو معرفی کنم.

خواستم عنوان بهتری بزنم، ولی خب برای  بهتر از این، ذهن یاری نکرد.


فیلم لیون (شیر) محصول 2016، به کارگردانی گارث دیویس و بازی نیکل کیدمن، دو پتل (بازیگر بزرگسالی های سارو)،

سانی پاوار(خردسالی های سارو) ، دونی مارا و دیوید ونهام است.

این فیلم زندگی یک پسر بچه هندی پنج ساله را روایت می کند. از آغاز با یک فیلم

تاثیر گذار رو برو هستیم. پسر بچه پنج ساله ای که یک شب توی ایستگاه قطار تنها می مونه و گم میشه

و حدود 1600 کیلومتر از خانواده اش دور می شه. تلاش می کنه برای زنده موندن و صد البته

سالم موندن از دست آدم های اطرافش. تا اینکه سر از استرالیا در میاره

و خانواده ای استرالیایی اون رو به فرزندی قبول می کنن.

در واقع یکی از علت هایی که باعث شد سارو نتونه خانواده اش رو پیدا کنه

تلفظ های اشتباه کودکانه اش بود. به همین دلیل توی بزرگسالی

وقتی تلاش می کنه خانواده اش رو پیدا کنه مدت زیادی وقت صرف می کنه

تا بفهمه که اهل کجا بوده. یک آدم با کلی تصاویر از دوران کودکی،

کلی خاطره از خیابان ها و راه آهن و مسیرهایی که نمی دونه کجا هستند؟

فیلم روایت ساده ای داره، گیج کننده نیست ولی به اندازه کافی تاثیر گذار هست

و صد البته بر اساس یک واقعیت ساخته شده.

از بهترین تصویرها می تونم به تصویر آغازین فیلم اشاره کنم. وقتی ساروی خردسال

میان شاپرک ها ایستاده و تلاش می کنه بگیردشون.

یکی دیگه از نقاط قوت فیلم، جدای از بازی خوب و فیلمنامه و... موسیقی متن خوب هست

که پیشنهاد میشه حتما گوش بدید.


ایام خوش
حس مبهم، سماء





سه شنبه 30 مرداد 1397

احساسات بر می گردند!







سلام؛

میخوام از امروز هر فیلم خوبی رو که دیدم اینجا معرفی کنم تا

بقیه هم ببینن و لذت ببرن. خوب هر فیلمی ارزش دیدن نداره

همیشه قبل از دانلود فیلم بهتره سرچی توی سایت ها و

وبلاگ ها بزنید تا بخونید که چه درباره ی اون فیلمی که می خوایید

ببینی نوشتند. هیچ وقت گول توضیحاتی که توی سایت های

دانلود هست رو نخورید. من زیاد گول خوردم. دوتا نقد بخونید و

بعد دانلود کنید.


خب اولین فیلمی که می خوام معرفی کنم فیلمی به کارگردانی

میشل گوندری ، محصول 2004و با بازی عالی جیم کری به همراه کیت وینسلت است.

سبک این فیلم، درام، رمانتیک و علمی تخیلی هست. 

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، ماجرای عاشقانه دو نفر رو داره روایت می کنه

که یکی از شخصیت های فیلم، بخاطر ناراحتی ها و اتفاقاتی که بینشون می افته، تصمیم می گیره

ذهنش رو از هرچیزی که مربوط به اون آدم هست پاک کنه.

شخصیت دوم(جیم کری) وقتی متوجه قضیه می شه، مراجعه می کنه

به همون دکتری که ذهن افراد رو از عشق، احساسات و خاطراتی که قبلا

تجربه کردن و حالا سعی دارند تا اون رو پس بزنن، مراجعه می کنه.

اما چه اتفاقی می افته؟  شخصیت مرد با تمام نفرتی که در مواجه با این امر

و پاکر کردن ذهن معشوق خود نشون میده، درست وقتی که در حالت بی هوشی

کامل هست و داره عمل پاک سازی صورت می گیره، دست به مقاومت می زنه.

همین امر نشون دهنده صحنه هایی بی نظیر از تقابل احساسات هست.


+ بیشتر از این توضیح نمی دم. شاید موضوع اصلی فیلم لو رفته باشه

اما،اما، فیلم پر از لحظات نابی هست که این چیزی که من گفتم به چشم نمیاد.

امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.




حس مبهم
سماء
سی مرداد/97


جمعه 19 مرداد 1397

دیاری به نام این!ستا!گرام!



یه چند وقتی هست که  دوباره پا در سرزمین اینستایی ها گذاشتم

و صد البته بسیار خود داری نموده ام از دلیت اکانت خود داری نمایم و بگویم: ما را به خیر و شما را به سلامت!

خلاصه، یه روز که رفتم اینستام رو چک کنم دیدم یک عدد ریکوئست اون وسطا خودنمایی می کنه.

رفتم ببینم کیه این بنده خدا که فکر کرده تو صفحه من تحفه ای چیزی پیدا میشه که دیدم....

أه... این اسم و فامیل... این فلانی نیست... مدرسه شهید فلاح زاده، دوران ابتدایی؟

این جوری شد که به واسطه ایشون دونه دونه بچه های دوران ابتدایی و راهنمایی ام رو پیدا کردم.

البته اونم به واسطه دوستی که تا دوران دبیرستان با هم بودیم

و از طریق ایشون اینستا جان هی می گفت بیا یه آدم جدید برات پیدا کردم.

بعد قیافش رو می تونستم درست عین این شکلکه تجسم کنم!

الان که هربار یکیشون رو پیدا می کنم و میبینم که اکثرا ازدواج کردن

و حتی چند نفرشون هم بچه هم دارن، یه لحظه مغزم رو وضعیتی که هست

دکمه استپ رو می زنه و برمی گرده به اون دوران و همون مدرسه قدیمی که کوبیدن و ساختنش،

همون مدرسه با ساختمون های قدیمی و پناه گاه های وسط حیاطش

که وقتای زنگ تفریح بچه ها جمع می شدن دورش و از خودشون داستان های عجیب و غریب تعریف می کردن

 آخر با صدای جیغ ناظم تو بلندگو از پشت پنجره که دوربشید از اونجا که خطر سقوط داره،

ما هم جیغ می کشیدیم و فرار می کردیم.

هی مغزم شبیه این دایره هایی که می چرخن و می گن پیلیز ویت، ایز لودینگ!

جست و جو می کرد و می گفت: شما دخترای همون مدرسه هستید...

که خیلی زود بزرگ شدید.

اون موقع هیچ وقت فکرش رو نمی کردیم که شاید یه چیزی شبیه اینستا طراحی بشه

که بخواییم از طریق اون همدیگه رو پیدا کنیم. پیدا کنیم؟

البته که گم نشده بودیم. ماها فقط هر کدوممون رفته بودیم سراغ زندگی خودمون.

توی دنیاهای متفاوت خودمون داشتیم با زندگی سر و کله می زدیم که...

راستش، شدیدا دلم برای سادگی کودکی هامون تنگ شده...

همین .. همین...

البته می خوام اول مهر یه سر به مدرسمون بزنم و بگم واسه یه فوق لیسانسه بیکار،

که از قضا دانش آموز خودتون هم بوده کار ندارید؟

چقدر دلم میخواد برگردم به اون مدرسه، حتی با این قیافه جدیدی که داره

و من هر وقت رفتم توی حیاطش اون مدرسه قدیمی و بزرگ رو دیدم...



روزگارتون خوش
سماء
نوزدهم أمردادِ نودو هفت.


چهارشنبه 30 خرداد 1397

و من همیشه دیر رسیده ام...




سلام

این یه فایل صوتی قدیمه

وقتی شعر منزوی رو می خوندم

خب قوی نیست کارم

ولی خیلی دوست دارم این شعر و این موسیقی متن رو :)






شاد باشید :)
حس مبهم
30 خرداد/97




( تعداد کل صفحات: 6 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]