تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


شنبه 20 آبان 1396

پاراگراف های ذهنی ام!




شاید انار بوده است، آن میوه آگاهی

میوه ی پر راز ... که آدم در پی حوا

پس از هر دانه تشنه تر می شد...
 
و هزار دانه راز

پر خون

تشنگی را تا به جنون رساند...

هبوط مرا در بر گرفت

و من تشنه تر از هر بار، پر از هزار آیا و اما و شاید...




+ اصلا چه فرقی می کند

وقتی طعمی گس

در ته گلویم

سال هاست

همراه با خارش ذهنی آزار دهنده

روزهایم را به سرفه می اندازد...






سردرگمی، سردرگمی، سردرگمی، سردرگمی... خودم را به کناری کشاندم تا شاید بی خیال چیزهایی شوم که نمی شوند

اما انگار بی خیال شده ام... آن طور که نباید... طوری که دیگر انگار من، من نیستم...

این روزها زیادی در تقلایم... شاید به اشتباه... دلم می خواهد بکنم و بروم، جایی دور، جایی دور، جایی دور

این جای دور هیچ بعد و مسافتی ندارد... با کلیومترها سنجیده نمی شود... اما مرا رها می کند... انگار که هزاران مایل دویده باشم و

من چقدر دور مانده ام!!!

باید بروم...




+ آشفتگی ذهنی امانم رو بریده است!
شنبه، 20 آبان

باران جان لطفا ببار تا همه خفه نشده ایم!!


پنجشنبه 11 آبان 1396

رونوشت دوازدهم...




چند وقت پیش یک دوستی بعد از مدت ها پیام داد: اصلا عوض نشدی!

ما ده ساله که همدیگه رو ندیدیم،

نمیدونم اگه برم و ببینمش، چند کلمه باهاش حرف بزنم، باز هم همین حرف رو می زنه؟!

اصلا عوض نشدی؟!! این جمله فقط برای ظاهرمه یا؟

گاهی وقت ها فکر می کنم من با سماء دوساله پیش زمین تا آسمون فرق دارم

یه سری رفتارها، فکرها، ارزش ها، یه سری چیزا تغییر کرده

من دیگه اون سماء نیستم!!

اما وقتی دور خودم یه دور حسابی میزنم و سرخوش و مست می ایستم جلو آینه و زل می زنم به چشم هام...

این آدم همون آدمه... فقط کمی حساس تر، کمی رنجور تر... کمی...  کمی بدتر

فقط انگار گاهی بیشتر از قبل خودم را می زنم به آن راه...


یکشنبه 16 مهر 1396

کاش کمی نور بتابد...



احتمالا پاییز و زمستان یک چیزهایی با خودشان دارند که حال آدم می رود رو به بی...

ادامه جمله را خودتان تصور کنید...

هر حالی که هستید، هر کلمه ای که دوست دارید بچسبانید به آن  " بی " و...

فقط سرد نیست که بگویم با دل هایمان گرم می شود...

حالا هرچقدر بگویم عاشق این نارنجی ها هستم. جان می دهم برای آن سپید رنگ ها

نه! دیگر سپید رنگی هم در کار نیست!

هوا فقط سرد نیست، هوا درد است! انگار هوا سرد می شود تا درد کمی بیشتر حس شود...

 نه اینکه قبلا نبوده باشد. نه!! بود، هنوز هم هست...

اما انگار این فصل می آید که... اصلا انگار خود شب است و هزار فکر و شاید و اما و...

به جان من که همه چیز زیر سر این هرمون های انسانی که مدام بالا و پایین می روند نیست...

این درد که می گویم شخصی نیست... انگار که تمام دنیا در من حلول کرده باشد...

می فهمی؟

اما، لا اقل ، کاش کمی نور بتابد...



پ.ن1: چقدر بد که این روزها نبوده ام! من با خودم هم نبوده ام!!
پ.ن2: دلم برای نوشتن تنگ است...


یکشنبه 4 تیر 1396

مآهـِ نو...









دیدار تو عید است ولی حال و هوایم


مانند شب آخر ماه رمضان است

"محمد شیخی"
ماه نو به شما مبارک
ایام به کام باشه
امیدوارم از این به بعد بنده تر باشیم!!





سه شنبه 23 خرداد 1396

« این عنوان را به تو واگذار می کنم!!»





ذهنم چند پاره گشته است

یک بخشش به منی که دیگر نیست می اندیشد

بخشی دیگر به رویاهای نداشته ام

و بخش دیگرش به...

بی خیال

می دانم که این قصه پایان خوشی نخواهد داشت!


(دیگر دارد باورم می شود این قصه پایان خوشی نخواهد داشت!!!)

.
.
.


.
.
.
...
کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟

" گروس عبدالملکیان "




پیشنهاد می شود: شعر را سرچ کنید و کامل بخوانید!

( إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ )(رعد،11)





سه شنبه 9 خرداد 1396

اینجا، کسی، هزاران سال دارد!



دیشب



خواب کودکی هزار ساله را دیدم



لبخندش، شرجی تابستان را داشت



وتنم میان داغی ظهر کودکانه هایش



در انعکاس مستقیم نور، میان بازتاب چشم و آیینه



می سوخت...



تبی هزارساله



تبی جامانده از خاطرات دور...



تبی که هزاران بار به خاموشی می رفت و باز می گشت...



عرقی سرد به پیشانی خوابم و...



دست های تو به نوازش گونه ها،



همان دستمال مرطوب برنده تب بود...



که قبل از جان دادن



به دادم رسید



درست میان لبخندی شرجی



میان خاطراتی دور... شبیه هزاران سال پیش...



راستی؟



همه چیز انگار همین دیروز اتفاق نیافتاده بود... ؟!



غریبِ قریب!!






به وقتِ دهم خرداد
نماز روزه هاتون قبول حق
شاد باشید
حس مبهم :)





شنبه 12 فروردین 1396

کمی بالا تر!



دوازده فروردین
تهران
فرو رفته در چنگال مصنوعات بشری!




بهار جا مانده بود!
در پس ذهن هایی خاک گرفته
وقتی که زمین
خدا را به عبادت بر می خواست
و بشر
در پی انکاری عظیم
امید را در نطفه می کشت...
بهار جا مانده بود!
در پس رویایی دیرین!
و زندگی
سبزینه رویش را نشخوار کنان
بالا آورده بود
و یادش رفته بود
که روزی، گاهی در فصلی، اتفاقی نو...
مردم،
فرو رفته در خویش
در پس تفکری گندیده
به بلعیدن خویش نشسته ...
و بهار را،
و بهار را...
بهار جا مانده بود!


7 فروردینی که گذشت



چهارشنبه 18 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، دَهُ م ،آسمان ابریست!




به اسفند ماه که خوب نگاه کنی میبینی پر است از هیجان!


هجان که می گویم فقط به معنی شور و شوق زیاد نیست، نه!


عصبانیت هم هیجان است!


اصلا بگذار یک جور دیگر بگویم


اسفند را که خوب نگاه کنی میبینی همه اش سردرگمی و گیجی و گنگی است.


تا به خودت بیایی هزار جور کار ریخته است روی سرت و تو دلت می خواهد بروی وسطشان دراز بکشی و هیچ!


درست مثل آنکه وسط یک خانه شلوغ برای خودت دایره ای به اندازه ابعادت ایجاد کنی و بروی و تویش دراز بکشی و سکوت!


توی خانه یک جورم


توی خیابان یک جور دیگر...


نه! اشتباه کردم، من در هر حالت یک گونه هستم


گونه ای نه چندان کم یاب!


از آنهایی که فرقی به حالشان نمی کند کجا باشند


سوار اتوبوس های کج و کوله یا بی آرتی های فشرده!


در حال قدم زدن توی خیابان، یا خیره به آشپززخانه درهم ریخته که هی صدایت می زند!


در هر حال که باشم این کلمات هستند که مرا می سازند...


حتی درست در متمرکز ترین قیافه ام روی مزخرف ترین مبانی درسی...


اما این روزها کمی بیشتر می ترسم. وقتی که به شخصیت های داستان های نانوشته ذهنم می اندیشم


وقتی شخصیت های نصفه کاره نوشته ام می آیند جلو چشمم


وقتی ترنم شعری مرا گیج می کند...


بیشتر می ترسم که مبادا کم رنگ شوند؟!


می ترسم چون کمی دور شده ام، می ترسم چون احساس می کنم دارم فرو می روم توی این واژه های علمی و مزخرف ترین مبانی!


انگار که قسمتی از من را کنده باشند و از خودم دور نگه داشته باشند و نیم دیگرم اینور تر


در حال جان دادن میان کتاب های تلنبار شده روبرویم و مقالات و... است


یک بار یکی از اساتید گرام سر کلاس گفت: با یک دست نمی توان چند هندوانه برداشت


باقی را رها کنید و متمرکز شوید...


و من ترسیدم از اینکه مبادا یک روزی کلمات روی شانه هایم سنگینی کنند و من دلم بخواهد از بندشان رها شوم!


سمای بی تخیل و کلمات به چکارم می آید؟








پ.ن: این باران های اسفند ماه آدم را دیوانه می کند!

شاید که بهار در راه است!





18 اسفند 95

حسِ مبهم



شنبه 14 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، نُ هُ م!! نور است که می تابد!




عادت کرده ام صبح زود بیدار شوم!

نمی دانم برای شما زود چه ساعتی است! اما برای من که صبح ها ساعت 9 الی 10 ساعت خوش خوابی ام بود،

بیدار شدن آن هم درست ساعت هفت های صبح، یعنی زود بیدار شدن!

دیگر حالا فکرش هم را بکنید این هفت هرازگاهی تبدیل شود ده دقیقه به هفت!!!!

دیگر نور علی نور است

اتفاقی است که باید در تاریخچه زندگیم ثبت شود...!

به قول خواهر گرامی تو را تا به حال اینگونه ندیده بودم!

صبح ها زود بیدار می شود، سرت همش توی کار و مطالعه و به قول خودش ( مشق نوشتن!) است...

اصلا باور همچنین سمایی به دور از خیال است!!

راستش خودم هم کمی باورم نمی شود!!

به دوستم می گویم عادت کرده ام زود بیدار شوم، می گوید من مثل تو نیستم

خودم را به چیزهای بد عادت نمی دهم، بی خیال بابا!!

انگار اصلا ساعت بدنم را تنظیم کرده باشند روی ساعت هفت؛ بعد یک چیزی توی مغزم زنگ بخورد که: برخیز که صبح آمد!

اصلا می دانید چیست؟

صبح ها نور است که میتابد. نه اینکه باقی روز نور نباشد و نتابد! صبح های یک جور دیگر نور می تابد؛

کمی خاص تر، کمی زنده تر، کمی ملموس تر!

امروز از خواب که بیدار شدم مثل همیشه نور بود از پنجره آشپز خانه کشیده داخل و تا روی اپن آمده بود.

خم شدم و به سبزه هایی که برای عید در حال سبز شدن بودند نگاه کردم...

صبح بخیر گفتم، لبخند زدم بهشان، آب پاشیدم به رویشان...

ظهر که شد دیدم جوانه های عدس و ریحان خودشان را کج کرده اند به یک سمت...

درست به سمت پنجره  آشپزخانه...

انگار که شاخنه نور را گرفته  و دنبالش کرده باشند...

خنده ام گرفت به کج بودنشان...

بردمشان پشت پنجره آشپزخانه... چرخاندمشان و آن سمتی که کمرشان خم شده است را گذاشتم رو به نور

حالا سر کشیده اند بالا...

زیبا است... به زیبایی زندگی... زیبا تر از آن...

گیاهان نور را دنبال می کنند...

ما چه چیز را؟







خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند *



پ.ن اول: دلمان حسابی برای اینجا و چرت و پرت نویسی تنگ شده بود

پ.ن دوم:
شعر زیر عکس متعلق به سهراب سپهریست و میدانم که میدانید
و مانیز میدانیم که حق کپی رایت چیزخوبی است!!

پ.ن سوم:
از یادمان پرید چه می خواستیم بگوییم!!

پ.ن چهارم:
دلمان برای پی نوشت ها هم بسیار تنگ بود! به قول گفتی :دی


سه شنبه 4 آبان 1395

رونوشت زندگی، هفتم





کار رنگ گلدان که تمام می شود، اول متعجب نگاهش می کنم

بعد تا مدت ها به آن میخندم...

خنده دار شده بود، انگار که حس زیبای شناسی ام از کار افتاده باشد و من

با بی تفاوتی رنگ های  درهم برهم بر رویش پاشیده باشم

می گویم به خاطر کمبود تعداد رنگ هایم است

پول به دستم بیایید می روم چند رنگ جدید می خرم

بعد مدام ذهنم کشیده می شود به سفید تیتانیوم و...

این دیگر چه شاهکاریست خلق کرده ام!!!

خواهرم که می آید خانه گلدان را می بیند و می گوید چه خوشگل شده است

می گویم شوخی می کنی؟

می گوید نه....

با خودم فکر میکنم چرا این روزها هیچی راضی ام نمی کند؟!!

هرکاری که میکنم، هر حرفی که می زنم... هیچ چیز راضی ام نمی کند...





4 آبان

روزای بارونیتون خوش :)
حس مبهم سماء



شنبه 1 آبان 1395

عاشقانه ای در راه...



وقتی که خورشید مهربان تر بتابد

و هی زیر ابر ها قایم شود و تو بروی پشت پنجره بایستی و بگویی: باران؟!

به بیرون بزنی و ابرها یکباره بیایند و خیس شوی ...

شوق برت دارد و

برگ های پاییزی درست مثل آنکه مویی بر پیشانی خیس زمین چسبیده باشند، باشند!!

یعنی آبان است...

یعنی آبان آمده است

و آبان یعنی عاشقانه ای در راه است...


+ آبان فرشته موکل بر آب است




اول آبانتون بخیر
عاشقانه ها را در یابید
حس مبهم، سماء



پ.ن: کی گفته من اصلا حس نویسندگیم گل کنه با این متنای درب و داغون :دی


پنجشنبه 29 مهر 1395

مرثیه سکوت...









گاهی می اندیشم آنقدرها سخن گفته ایم و واژگان و کلمات نامربوط به کار برده ایم

که تا سال های بعد برای آیندگانمان هم بس است

و بی شک فرزندانمان  به شکل کودکانی بی سخن متولد خواهند شد

و تنها نوازش قلم بر روی کاغذ صوت کلمات تلنبارشده درون ذهنشان خواهد بود

گاهی آنقدر به اشتباه و مکرر سخن می گوییم که یادمان می رود قرارمان چه بود؟

 اصلا برای چه قدرت تکلم و تفکر درونمان ریشه دوانیده است؟

تکلم بی تفکر و تفکر بی تلکم هیچ کدام را ممکن نیست

تا به کی با این شیوه درد آلود زندگی خواهیم کرد؟ 

تازمان مرگ؟ تا زمان مرگ؟ پس بی شک انسان هایی تهی خواهیم بود

که تنها مرگ آنها را یادآور خواهد بود و چه افسوس در آن هنگام...!

چه زمان قرار است سکوت هایمان سر شار شود از نگاه هایی گویا و گیرا

و زبان تنها موقعی به حرکت در آید که تکلم و تفکر به یک اندازه حرفی برای گفتن داشته باشند...

و من این تهی بودن را دوست ندارم

تهی بودن دردناک است و نسل بشر این درد را سالیان دراز است که بر دوش می کشد...

شروع خواهم کرد برای زیستن...!!





حسِ مبهم



پنجشنبه 15 مهر 1395

بابا، آب داد؟! بابا! آب...؟!

کلمات کلیدی : Moharam95 ,



راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشقِ آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

 » قیصرِ امین پور



کمی اندیشه باید...!!
چند نفرمان استوار بر روی حق می ایستیم؟!




...
داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر

قبله را می جوید اما از خدا برگشته است

خیمه خورشید را  "دین دار ها "  آتش زدند

آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
...
 » فاضل نظری




»» این روزها بیشتر حواسمان به محیط زیست باشد




یاحق
حس ِ مبهم




دوشنبه 22 شهریور 1395

عشقانه ای برای هیچ



دلگیر به کلمات خیره می شوم

مدام راه می روم ، بلند بلند حرف میزنم، شعر می خوانم

می نشینم رو بروی کاغذها

پراکنده می گردم درون ذهنم و هیچ...

دلگیر به کلمات خیره می شوم، وقتی که به تقلا نشسته ام، و سر ریز نمی شوند

که بگویم:

" پرده اتاقم به زبان شعر سخن می گوید

در فصل مردن

وقتی نبض زمین

زیر پایم سرد می شود

ومن... "

گسسته می شود و کلمات تکه و پاره جان می دهند روی کاغذ

از آرزوهای آبی بگیر ، تا آن عریانی هوسناک شب که روی چهره ها پرده می اندازد...!

دوباره راه می افتم، چای می نوشم...

چندباره پشت پنجره می ایستم و دلگیر خیره می مانم به آسمان که :

" پنجره عریانی باران را نمی فهمد

وقتی که پشت آن نایستاده باشی..."

حالم بد می شود

چه کلمات مزخرف و تیکه پاره ای چیده ام کنار هم

دست می اندازم و دفتر خط خطی روزمرگی هایم را میبندم

صدایشان قطع می شود

اما من، همچنان لبریز هستم

لبریز از چیزی که هرآن ممکن است درونم سقط شود

لبریز از عاشقانه ای که برای هیچ باید سرود






پ.ن 1:طبق معمول، فی البداهه ای از هذیان های ذهنی


وقتی دربرار کلمات کم می آورم!!!


پ.ن 2: دلم باران می خواهد

از ان باران های موسمی ، از آن رگبار های فصلی


پ.ن 3: دلم طنز نوشتن هم میخواد!! ( چه چیزها! )





شاد باشید
حس مبهم ، سماء



پنجشنبه 18 شهریور 1395

زیر بارانی که نیست...




در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است

باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست

شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند

یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت میشود ایا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی وخانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای وبعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار اسانی که نیست


" بی تا امیری"




1. سلام :)


2. دلم میخواست یه پست از خودم بزنم، دلم میخواست کتابایی که توی این چند وقت خوندم رو معرفی کنم

دلم میخواست یه چیزی بنویسم و بفرستم ، ( فقط دلم میخواست) اما نکردم نمیدونم چرا!!!


2.5. دیروز بعد یه سال و نیم رفتیم دانشگاه برای گرفتن مدرک

کلی خاطره ها رو مرور کردیم و خندیدیم ،چقدر زود گذشت !!


3. اعصابم از دست یه آدم بی مسئولیت خرده!!

یه آدم که وقتی بعد دو سال رفتیم پیشش الکی گفت هنوز مدرکتون رو برامون نفرستادن که اومدید دنبالش!!!

دلم میخواست بگم: حاجی من خودم این کاره ام، اینقدر رفتم توی محیط آموزش یه دانشگاه و اومدم که همه چیز رو میدونم

اما گفتم بذار با خالی بندی خودش خوش باشه که کارا رو انجام نداده و میندازه گردن سازمان دیگه ای!!


4. روزا زیادی شبیه پاییز نشدن؟!

روزاتون به شادی :)



حسِ مبهم، سماء




( تعداد کل صفحات: 5 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]