تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


پنجشنبه 24 خرداد 1397

رو نوشت زندگی، چهاردهم.




الان که اینجا نشستم پشت سیستم و دارم تق تق تق می کوبم سر کیبورد

یه نگاهم به آسمون ابری بیرونه ، یه گوشم به صدای باد و تق وتوقی که ایجاد می کنه ست

و بخش اعظمی از حواسم هم به ...

نمی دونم،  نمی دونم چطوری بگم که ذهنم درگیر چیه؟!

یه بار به یه بنده خدایی گفتم که گاهی حس می کنم حال خوب و بدم وصله به آسمون

گفت یعنی همیشه این سما به اون سما وصله؟

نه همیشه

ولی یه وقتایی این مدلیم

امروزم که کلا سر موضوعی ، که البته همیشه هست و من ازش درس نمی گیرم

و بازم اون کار رو تکرار می کنم،  اعصابم ریخت بهم!

الان هم که حالم حسابی و یهویی گرفته شد!

آسمون هم که حسابی داره از خجالتمون در میاد!!!

ولی الان تنها چیزی که میتونه یکم آرومم کنه اینه که بارون بزنه و

من از پنجره آویزون بشم و هی بگم : الا بذکرالله تطمئن القلوب...

و من هر روز دارم از تو دورتر و دورتر و دورتر می شم

و این یعنی دارم از خودم دورتر و دورتر و دورتر می شم...

+

دیشب موقع خواب داشتم فکر می کردم چرا آدما

نیمه های شب یادشون می افته دیوونه بشن و بزنن به سیم آخر؟

آقا من نمی خوام این حالت رو

بابا یکی بیاد به این من حالی کنه من دلم میخواد شبا بخوابم و روزا دیوونگی کنم

خسته شدم از بس که صبحا با حال نزار و خسته از خواب بیدار شدم

چرا یکی نیست بیاد بزنه تو گوش دیوونگی و بگه:

آخه چته تو که شبا سر و کله ات پیدا میشه و میاد؟

جون جدت ولمون کن!




دوشنبه 17 اردیبهشت 1397

رقـصـــ ِ بـی وَزنیـــ





گاهی که روحم خسته می شود و ذهنم رو از هم گسیخته می نماید

چشم هایم را می بندم و در خیال فرو می روم تا شاید کمی از التهاب روحیم کم شود

خیال می کنم در هالی از نور قرار دارم و آنگاه به رقص بی وزنی بر می خیزم

و چیزی شبیه به رقص باله سبکبالانه قدم برمی دارم

کش و قوس می آیم

خودم را رها می کنم و به دست ذرات نور می دهم، نوری که ذره ذره آرام در روحم رسوخ می کند

و تمام تنم گرم می شود از این ذرات بودن...

آنگاه انحنای روحم پیچ می خورد و پیچ می خورد و پیچ می خورد و...

آهسته چشم می گشایم و ذهن پر تلاطمم برای چند ثانیه هم که شده است آرام می گیرد...
+
یک روز که روحم از دست زمانه درگوشه ای از ذهن خودش را مخفی کرده بود

تا مبادا بغضش بشکند ، با دوستی در حال گپ زدن بودم که گفت دیوانه از دست ما کاری بر نمیاد... چرا خودت را

اذیت می کنی، اینطور که پیش بروی داغان می شوی

با خودم گفتم می توانم حداقل برایشان کمی غمگین باشم! محض رضای روح های خسته شان!!

( شما می توانید فکر کنید به کارشان نمی آید! )

در ادامه حرف هایش موسیقی بی نظیر برایم فرستاد و گفت: شاید که حالت بهتر شود

گفتم: عالیست عزیز جان، عالیست

اما نمی دانست که این موسیقی آن زمان قابلیت آن را داشت که بغضم را به هق هقی دردناک تبدیل کند!!

حال موسیقی را اینجا می گذارم تا اگر گذری بر این صفحه افتاد به گوش جان بسپارد

این موسیقی قابلیت این را هم دارد که در وقت خوشی هایتان احساس لطیف درونتان را دو چندان کند...

حتی شاید چشم هایتان را بر چند دقیقه روی هم بگذارید و به رقص بی وزنی برخیزید...

والس تاجیکی، سه تار نوازی استاد شعاری ( آنلاین گوش دهید)

و این لینکی برای دانلود



17/ اردی بهشت/97
حس مبهم


چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397

خودت این درد را بخوان...






خدایا! این کودکان محکوم به آزار، در کجای سرنوشت خودشان اختیار بر کف

تن به مجازات این چنینی داده اند؟!

این کودکان محبوس

با کدام اختیار آزار دیدنشان را پسندیده اند؟

این دیگر جبر هم نیست

زجری مسلم است که تحمیلشان کرده اند...




آمار دارد روز به روز بیشتر می شود

هر بار با شیوه ای نوین تر از قبل!!

یکی نام پدر را یدک می کشد و بویی از انسانیت نبرده است



خدایا؟ کجا نشسته ای؟ دستی به بال این پرستوهای خسته نمی کشی؟








پ.ن: با خود نگویید که زده است به سرش و جبر گراست!!

 آنقدر چیزهای عمیق و عجیبی در سرم می چرخد که هیچ کس یارای پاسخ گفتنش نیست

مگر آنکه خدا از آن بالا بیایید و پیشم بنشیند و بگوید: بپرس بنده من...

به خدا که بغض دارد خفه ام می کند

آن طفلان معصوم چه کشیده اند؟


چهارشنبه 29 فروردین 1397

هوای روی تو دارم، نمی گذارندم...








دلم می خواهد در این باران های ناگهانی که می زند

بی حواس، بی چتر، بی دلهره از تشدید آلرزی هایم به بیرون بزنم

هی من بروم و هی قطرات باران بیایند

من شعر بخوانم و تنم عطر بر دارد از باران نشسته روی تنهایی ام

اصلا شاید دلم بخواهد به زیر آواز بزنم

نغمه هایی که درون ذهنم تاب می خورند را زمزمه کنم و

من بی تاب و تب دار در زیر این بارش ناگهانی احساسات هذیان بگویم



+ امسال هوای عجیبی داشت
شروعش را می گویم
یک جور سرگردانی و تعلیق به همراه دارد
و حس گنگ بودنی عجیب مرا فرا گرفته
و بر خلاف هر بار
حسی عمیق تر می گوید
پایان خوشی دارد...



پ.ن: از سالیانی دور
برایت سوغات آورده ام
تمام خاطراتی را که خودت
میان زندگی ام به جا گذاشته بودی
و هنوز هم ردش
روی شقیقه هایم مانده است...

پ.ن2: عنوان شعری از ابتهاج است.


بهارتان پایدار،
حس مبهم


یکشنبه 13 اسفند 1396

رونوشت سیزدهم زندگی،رستاخیز در راه است...



داره تموم میشه

اصلا هم به کسی کار نداره که داری جا می مونی یا نه، کارهات رو درست حسابی انجام دادی یا نه

همیشه همین طوریه ،

همیشه خدا انگار داره از گوشه چشم یه نگاهی بهت می اندازه و بعد یه سری تکون می ده که!!

خداحافظ انسان شریف!

آخ که چقدر لجت در میاد از کارش، از این حرکتش!!!

پایان سال رو دارم می گم، آخرین روزهای زندگی... آخرین ثانیه ها رو.. آخرین نفس های فصل زمستون...

الان زندگی رو مدار ثانیه هاست. غیر اینه؟!

اسفند که میشه همینه... درست مثل یه ساعت شنی برعکس میمونه، اول کاری هیچ عجله ای نداره

دونه های شن آروم آروم سقوط می کنن

اما وای از اون روزی که برسی به ته قصه... تا سر برگردونی تمومه!

اما دوباره شروع میشه... بهاره... خود خود زندگیه... انگار که خوابده باشی روی یه بهار خواب و

همون طوری که نسیم داره از لای موهات رد میشه و قلقلک میده، یه آفتاب هم می تابه روی چشم هات

قشنگه نه؟!

اما حواست باشه، موندگار نیست، تو اون عالم مستی هم حواست رو جمع کن

که یه روزی این مستی از سرت می پره و تو می مونی یه خماری، که آخ عجب بد دردیه...

یادمه بیست سالگیم سر شار بود از این حس

سر تاپا

یه جوری که انگار دنیا کلا باب طبع منه، برای منه... همه چیز بر مدار منه...

اما مستی یواش یواش پرید و...

ولی شما ها بچسبید به ثانیه های زندگیتون، دو دستی، نذارید که حیف بشه... اون جوری همیشه بیست ساله می مونید...

حواستون رو جمع کنید یه رستاخیز تو راهه، هوای ثانیه های زندگیتون رو داشته باشید.


سماء.ک
حس مبهم
13 اسپند ماه 1396 خورشیدی :)


شنبه 20 آبان 1396

پاراگراف های ذهنی ام!




شاید انار بوده است، آن میوه آگاهی

میوه ی پر راز ... که آدم در پی حوا

پس از هر دانه تشنه تر می شد...
 
و هزار دانه راز

پر خون

تشنگی را تا به جنون رساند...

هبوط مرا در بر گرفت

و من تشنه تر از هر بار، پر از هزار آیا و اما و شاید...




+ اصلا چه فرقی می کند

وقتی طعمی گس

در ته گلویم

سال هاست

همراه با خارش ذهنی آزار دهنده

روزهایم را به سرفه می اندازد...






سردرگمی، سردرگمی، سردرگمی، سردرگمی... خودم را به کناری کشاندم تا شاید بی خیال چیزهایی شوم که نمی شوند

اما انگار بی خیال شده ام... آن طور که نباید... طوری که دیگر انگار من، من نیستم...

این روزها زیادی در تقلایم... شاید به اشتباه... دلم می خواهد بکنم و بروم، جایی دور، جایی دور، جایی دور

این جای دور هیچ بعد و مسافتی ندارد... با کلیومترها سنجیده نمی شود... اما مرا رها می کند... انگار که هزاران مایل دویده باشم و

من چقدر دور مانده ام!!!

باید بروم...




+ آشفتگی ذهنی امانم رو بریده است!
شنبه، 20 آبان

باران جان لطفا ببار تا همه خفه نشده ایم!!


پنجشنبه 11 آبان 1396

رونوشت دوازدهم...




چند وقت پیش یک دوستی بعد از مدت ها پیام داد: اصلا عوض نشدی!

ما ده ساله که همدیگه رو ندیدیم،

نمیدونم اگه برم و ببینمش، چند کلمه باهاش حرف بزنم، باز هم همین حرف رو می زنه؟!

اصلا عوض نشدی؟!! این جمله فقط برای ظاهرمه یا؟

گاهی وقت ها فکر می کنم من با سماء دوساله پیش زمین تا آسمون فرق دارم

یه سری رفتارها، فکرها، ارزش ها، یه سری چیزا تغییر کرده

من دیگه اون سماء نیستم!!

اما وقتی دور خودم یه دور حسابی میزنم و سرخوش و مست می ایستم جلو آینه و زل می زنم به چشم هام...

این آدم همون آدمه... فقط کمی حساس تر، کمی رنجور تر... کمی...  کمی بدتر

فقط انگار گاهی بیشتر از قبل خودم را می زنم به آن راه...


یکشنبه 16 مهر 1396

کاش کمی نور بتابد...



احتمالا پاییز و زمستان یک چیزهایی با خودشان دارند که حال آدم می رود رو به بی...

ادامه جمله را خودتان تصور کنید...

هر حالی که هستید، هر کلمه ای که دوست دارید بچسبانید به آن  " بی " و...

فقط سرد نیست که بگویم با دل هایمان گرم می شود...

حالا هرچقدر بگویم عاشق این نارنجی ها هستم. جان می دهم برای آن سپید رنگ ها

نه! دیگر سپید رنگی هم در کار نیست!

هوا فقط سرد نیست، هوا درد است! انگار هوا سرد می شود تا درد کمی بیشتر حس شود...

 نه اینکه قبلا نبوده باشد. نه!! بود، هنوز هم هست...

اما انگار این فصل می آید که... اصلا انگار خود شب است و هزار فکر و شاید و اما و...

به جان من که همه چیز زیر سر این هرمون های انسانی که مدام بالا و پایین می روند نیست...

این درد که می گویم شخصی نیست... انگار که تمام دنیا در من حلول کرده باشد...

می فهمی؟

اما، لا اقل ، کاش کمی نور بتابد...



پ.ن1: چقدر بد که این روزها نبوده ام! من با خودم هم نبوده ام!!
پ.ن2: دلم برای نوشتن تنگ است...


یکشنبه 4 تیر 1396

مآهـِ نو...









دیدار تو عید است ولی حال و هوایم


مانند شب آخر ماه رمضان است

"محمد شیخی"
ماه نو به شما مبارک
ایام به کام باشه
امیدوارم از این به بعد بنده تر باشیم!!





سه شنبه 23 خرداد 1396

« این عنوان را به تو واگذار می کنم!!»





ذهنم چند پاره گشته است

یک بخشش به منی که دیگر نیست می اندیشد

بخشی دیگر به رویاهای نداشته ام

و بخش دیگرش به...

بی خیال

می دانم که این قصه پایان خوشی نخواهد داشت!


(دیگر دارد باورم می شود این قصه پایان خوشی نخواهد داشت!!!)

.
.
.


.
.
.
...
کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟

" گروس عبدالملکیان "




پیشنهاد می شود: شعر را سرچ کنید و کامل بخوانید!

( إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ )(رعد،11)





چهارشنبه 10 خرداد 1396

اینجا، کسی، هزاران سال دارد!



دیشب



خواب کودکی هزار ساله را دیدم



لبخندش، شرجی تابستان را داشت



وتنم میان داغی ظهر کودکانه هایش



در انعکاس مستقیم نور، میان بازتاب چشم و آیینه



می سوخت...



تبی هزارساله



تبی جامانده از خاطرات دور...



تبی که هزاران بار به خاموشی می رفت و باز می گشت...



عرقی سرد به پیشانی خوابم و...



دست های تو به نوازش گونه ها،



همان دستمال مرطوب برنده تب بود...



که قبل از جان دادن



به دادم رسید



درست میان لبخندی شرجی



میان خاطراتی دور... شبیه هزاران سال پیش...



راستی؟



همه چیز انگار همین دیروز اتفاق نیافتاده بود... ؟!



غریبِ قریب!!






به وقتِ دهم خرداد
نماز روزه هاتون قبول حق
شاد باشید
حس مبهم :)





شنبه 12 فروردین 1396

کمی بالا تر!



دوازده فروردین
تهران
فرو رفته در چنگال مصنوعات بشری!




بهار جا مانده بود!
در پس ذهن هایی خاک گرفته
وقتی که زمین
خدا را به عبادت بر می خواست
و بشر
در پی انکاری عظیم
امید را در نطفه می کشت...
بهار جا مانده بود!
در پس رویایی دیرین!
و زندگی
سبزینه رویش را نشخوار کنان
بالا آورده بود
و یادش رفته بود
که روزی، گاهی در فصلی، اتفاقی نو...
مردم،
فرو رفته در خویش
در پس تفکری گندیده
به بلعیدن خویش نشسته ...
و بهار را،
و بهار را...
بهار جا مانده بود!


7 فروردینی که گذشت



چهارشنبه 18 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، دَهُ م ،آسمان ابریست!




به اسفند ماه که خوب نگاه کنی میبینی پر است از هیجان!


هجان که می گویم فقط به معنی شور و شوق زیاد نیست، نه!


عصبانیت هم هیجان است!


اصلا بگذار یک جور دیگر بگویم


اسفند را که خوب نگاه کنی میبینی همه اش سردرگمی و گیجی و گنگی است.


تا به خودت بیایی هزار جور کار ریخته است روی سرت و تو دلت می خواهد بروی وسطشان دراز بکشی و هیچ!


درست مثل آنکه وسط یک خانه شلوغ برای خودت دایره ای به اندازه ابعادت ایجاد کنی و بروی و تویش دراز بکشی و سکوت!


توی خانه یک جورم


توی خیابان یک جور دیگر...


نه! اشتباه کردم، من در هر حالت یک گونه هستم


گونه ای نه چندان کم یاب!


از آنهایی که فرقی به حالشان نمی کند کجا باشند


سوار اتوبوس های کج و کوله یا بی آرتی های فشرده!


در حال قدم زدن توی خیابان، یا خیره به آشپززخانه درهم ریخته که هی صدایت می زند!


در هر حال که باشم این کلمات هستند که مرا می سازند...


حتی درست در متمرکز ترین قیافه ام روی مزخرف ترین مبانی درسی...


اما این روزها کمی بیشتر می ترسم. وقتی که به شخصیت های داستان های نانوشته ذهنم می اندیشم


وقتی شخصیت های نصفه کاره نوشته ام می آیند جلو چشمم


وقتی ترنم شعری مرا گیج می کند...


بیشتر می ترسم که مبادا کم رنگ شوند؟!


می ترسم چون کمی دور شده ام، می ترسم چون احساس می کنم دارم فرو می روم توی این واژه های علمی و مزخرف ترین مبانی!


انگار که قسمتی از من را کنده باشند و از خودم دور نگه داشته باشند و نیم دیگرم اینور تر


در حال جان دادن میان کتاب های تلنبار شده روبرویم و مقالات و... است


یک بار یکی از اساتید گرام سر کلاس گفت: با یک دست نمی توان چند هندوانه برداشت


باقی را رها کنید و متمرکز شوید...


و من ترسیدم از اینکه مبادا یک روزی کلمات روی شانه هایم سنگینی کنند و من دلم بخواهد از بندشان رها شوم!


سمای بی تخیل و کلمات به چکارم می آید؟








پ.ن: این باران های اسفند ماه آدم را دیوانه می کند!

شاید که بهار در راه است!





18 اسفند 95

حسِ مبهم



شنبه 14 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، نُ هُ م!! نور است که می تابد!




عادت کرده ام صبح زود بیدار شوم!

نمی دانم برای شما زود چه ساعتی است! اما برای من که صبح ها ساعت 9 الی 10 ساعت خوش خوابی ام بود،

بیدار شدن آن هم درست ساعت هفت های صبح، یعنی زود بیدار شدن!

دیگر حالا فکرش هم را بکنید این هفت هرازگاهی تبدیل شود ده دقیقه به هفت!!!!

دیگر نور علی نور است

اتفاقی است که باید در تاریخچه زندگیم ثبت شود...!

به قول خواهر گرامی تو را تا به حال اینگونه ندیده بودم!

صبح ها زود بیدار می شود، سرت همش توی کار و مطالعه و به قول خودش ( مشق نوشتن!) است...

اصلا باور همچنین سمایی به دور از خیال است!!

راستش خودم هم کمی باورم نمی شود!!

به دوستم می گویم عادت کرده ام زود بیدار شوم، می گوید من مثل تو نیستم

خودم را به چیزهای بد عادت نمی دهم، بی خیال بابا!!

انگار اصلا ساعت بدنم را تنظیم کرده باشند روی ساعت هفت؛ بعد یک چیزی توی مغزم زنگ بخورد که: برخیز که صبح آمد!

اصلا می دانید چیست؟

صبح ها نور است که میتابد. نه اینکه باقی روز نور نباشد و نتابد! صبح های یک جور دیگر نور می تابد؛

کمی خاص تر، کمی زنده تر، کمی ملموس تر!

امروز از خواب که بیدار شدم مثل همیشه نور بود از پنجره آشپز خانه کشیده داخل و تا روی اپن آمده بود.

خم شدم و به سبزه هایی که برای عید در حال سبز شدن بودند نگاه کردم...

صبح بخیر گفتم، لبخند زدم بهشان، آب پاشیدم به رویشان...

ظهر که شد دیدم جوانه های عدس و ریحان خودشان را کج کرده اند به یک سمت...

درست به سمت پنجره  آشپزخانه...

انگار که شاخنه نور را گرفته  و دنبالش کرده باشند...

خنده ام گرفت به کج بودنشان...

بردمشان پشت پنجره آشپزخانه... چرخاندمشان و آن سمتی که کمرشان خم شده است را گذاشتم رو به نور

حالا سر کشیده اند بالا...

زیبا است... به زیبایی زندگی... زیبا تر از آن...

گیاهان نور را دنبال می کنند...

ما چه چیز را؟







خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند *



پ.ن اول: دلمان حسابی برای اینجا و چرت و پرت نویسی تنگ شده بود

پ.ن دوم:
شعر زیر عکس متعلق به سهراب سپهریست و میدانم که میدانید
و مانیز میدانیم که حق کپی رایت چیزخوبی است!!

پ.ن سوم:
از یادمان پرید چه می خواستیم بگوییم!!

پ.ن چهارم:
دلمان برای پی نوشت ها هم بسیار تنگ بود! به قول گفتی :دی


سه شنبه 4 آبان 1395

رونوشت زندگی، هفتم





کار رنگ گلدان که تمام می شود، اول متعجب نگاهش می کنم

بعد تا مدت ها به آن میخندم...

خنده دار شده بود، انگار که حس زیبای شناسی ام از کار افتاده باشد و من

با بی تفاوتی رنگ های  درهم برهم بر رویش پاشیده باشم

می گویم به خاطر کمبود تعداد رنگ هایم است

پول به دستم بیایید می روم چند رنگ جدید می خرم

بعد مدام ذهنم کشیده می شود به سفید تیتانیوم و...

این دیگر چه شاهکاریست خلق کرده ام!!!

خواهرم که می آید خانه گلدان را می بیند و می گوید چه خوشگل شده است

می گویم شوخی می کنی؟

می گوید نه....

با خودم فکر میکنم چرا این روزها هیچی راضی ام نمی کند؟!!

هرکاری که میکنم، هر حرفی که می زنم... هیچ چیز راضی ام نمی کند...





4 آبان

روزای بارونیتون خوش :)
حس مبهم سماء




( تعداد کل صفحات: 5 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]