تبلیغات
نوشته های ِ یک حس مبهم

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


سه شنبه 23 خرداد 1396

« این عنوان را به تو واگذار می کنم!!»





ذهنم چند پاره گشته است

یک بخشش به منی که دیگر نیست می اندیشد

بخشی دیگر به رویاهای نداشته ام

و بخش دیگرش به...

بی خیال

می دانم که این قصه پایان خوشی نخواهد داشت!


(دیگر دارد باورم می شود این قصه پایان خوشی نخواهد داشت!!!)

.
.
.


.
.
.
...
کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟

" گروس عبدالملکیان "




پیشنهاد می شود: شعر را سرچ کنید و کامل بخوانید!

( إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ )(رعد،11)





چهارشنبه 10 خرداد 1396

اینجا، کسی، هزاران سال دارد!



دیشب



خواب کودکی هزار ساله را دیدم



لبخندش، شرجی تابستان را داشت



وتنم میان داغی ظهر کودکانه هایش



در انعکاس مستقیم نور، میان بازتاب چشم و آیینه



می سوخت...



تبی هزارساله



تبی جامانده از خاطرات دور...



تبی که هزاران بار به خاموشی می رفت و باز می گشت...



عرقی سرد به پیشانی خوابم و...



دست های تو به نوازش گونه ها،



همان دستمال مرطوب برنده تب بود...



که قبل از جان دادن



به دادم رسید



درست میان لبخندی شرجی



میان خاطراتی دور... شبیه هزاران سال پیش...



راستی؟



همه چیز انگار همین دیروز اتفاق نیافتاده بود... ؟!



غریبِ قریب!!






به وقتِ دهم خرداد
نماز روزه هاتون قبول حق
شاد باشید
حس مبهم :)





جمعه 1 اردیبهشت 1396

رو نوشت زندگی؛ یازدهم!




به طور میانگین می تونم اعلام کنم بنده چیزی حدود هشت وعده غذا میل کردم!
:/

بسوزه پدر استرس

نمیدونم چرا تازگی ها این طوری شدم :/

بنده قبلنا جوری بودم که گاهی یادم می رفت وعده غذایی به نام نهار هم وجود داره!

یا تو حالت استرس می تونستم مگه چیزی بخورم! :/

نمی دونم این چه بلای خانمان سوزیه دچارش شدم

از صبح دارم راه میرم و فکر میکنم

به چی؟

یک: به نقدی که باید امشب تموم کنم و بنویسمش ( نمی دونم چرا یه خصومت ریزی، تاکید می کنم

خیلی ریزی با کتابی که قراره نقد کنم پیدا کردم :/ )

دو: به حجم کارها :)

سه : به ترجمه ها :))

چهار: به ارائه ها  :)))

پنج: به کتاب دومی که باید نقد بشه :))))

ششمی و مهم ترین: تلاش مضاعف برای اینکه چگونه کارهایمان را انجام ندهیم؟!!!!  :/

اگه فردا پس فردا اومدم پست زدم

تازگی ها هرکی منو می بینه می گه سما چقدر چاق بد قواره شدی( :/  )بدونید واسه چیه!!


نتیجه اخلاقی: تحصیلات تکمیلی خر است

تمام -__-





پ.ن: راستی  :)
اردی بهشت همگی زیبا
خوش باشید
حس مبهم
سماء


سه شنبه 15 فروردین 1396

دست ِ خیال مرا رها نمی کند!




همیشه میان مهم ترین کارها شاعر می شوم
.
.
.
بلند می شوم و به دور خودم می چرخم



از پنجره بیرون را سرک می کشم



زیر لب شعر زمزمه می کنم و با لبخند به آسمان نگاه می کنم



تعظیم می کنم به باران که یکریز می بارد بر شهر



خم می شوم تا گل های گلدان و آواز میخوانم



پیچ می خورم



تاب می دهم



و کلمات سر ریز می شوند



از قوری افکارم



تا فنجان علایق



به زیر بینی می چرخانم عطر دل انگیزش را



و پنجره ای می شوم



به وسعت تمام نادیده های زندگی ...






بی خیال مهم ترین ها!





پ.ن: عکس با گوشی؛ خوب نشد ولی دوستش دارم :)




فروردین 96
پانزدهم
حسِ مبهم



شنبه 12 فروردین 1396

کمی بالا تر!



دوازده فروردین
تهران
فرو رفته در چنگال مصنوعات بشری!




بهار جا مانده بود!
در پس ذهن هایی خاک گرفته
وقتی که زمین
خدا را به عبادت بر می خواست
و بشر
در پی انکاری عظیم
امید را در نطفه می کشت...
بهار جا مانده بود!
در پس رویایی دیرین!
و زندگی
سبزینه رویش را نشخوار کنان
بالا آورده بود
و یادش رفته بود
که روزی، گاهی در فصلی، اتفاقی نو...
مردم،
فرو رفته در خویش
در پس تفکری گندیده
به بلعیدن خویش نشسته ...
و بهار را،
و بهار را...
بهار جا مانده بود!


7 فروردینی که گذشت



چهارشنبه 18 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، دَهُ م ،آسمان ابریست!




به اسفند ماه که خوب نگاه کنی میبینی پر است از هیجان!


هجان که می گویم فقط به معنی شور و شوق زیاد نیست، نه!


عصبانیت هم هیجان است!


اصلا بگذار یک جور دیگر بگویم


اسفند را که خوب نگاه کنی میبینی همه اش سردرگمی و گیجی و گنگی است.


تا به خودت بیایی هزار جور کار ریخته است روی سرت و تو دلت می خواهد بروی وسطشان دراز بکشی و هیچ!


درست مثل آنکه وسط یک خانه شلوغ برای خودت دایره ای به اندازه ابعادت ایجاد کنی و بروی و تویش دراز بکشی و سکوت!


توی خانه یک جورم


توی خیابان یک جور دیگر...


نه! اشتباه کردم، من در هر حالت یک گونه هستم


گونه ای نه چندان کم یاب!


از آنهایی که فرقی به حالشان نمی کند کجا باشند


سوار اتوبوس های کج و کوله یا بی آرتی های فشرده!


در حال قدم زدن توی خیابان، یا خیره به آشپززخانه درهم ریخته که هی صدایت می زند!


در هر حال که باشم این کلمات هستند که مرا می سازند...


حتی درست در متمرکز ترین قیافه ام روی مزخرف ترین مبانی درسی...


اما این روزها کمی بیشتر می ترسم. وقتی که به شخصیت های داستان های نانوشته ذهنم می اندیشم


وقتی شخصیت های نصفه کاره نوشته ام می آیند جلو چشمم


وقتی ترنم شعری مرا گیج می کند...


بیشتر می ترسم که مبادا کم رنگ شوند؟!


می ترسم چون کمی دور شده ام، می ترسم چون احساس می کنم دارم فرو می روم توی این واژه های علمی و مزخرف ترین مبانی!


انگار که قسمتی از من را کنده باشند و از خودم دور نگه داشته باشند و نیم دیگرم اینور تر


در حال جان دادن میان کتاب های تلنبار شده روبرویم و مقالات و... است


یک بار یکی از اساتید گرام سر کلاس گفت: با یک دست نمی توان چند هندوانه برداشت


باقی را رها کنید و متمرکز شوید...


و من ترسیدم از اینکه مبادا یک روزی کلمات روی شانه هایم سنگینی کنند و من دلم بخواهد از بندشان رها شوم!


سمای بی تخیل و کلمات به چکارم می آید؟








پ.ن: این باران های اسفند ماه آدم را دیوانه می کند!

شاید که بهار در راه است!





18 اسفند 95

حسِ مبهم



شنبه 14 اسفند 1395

رو نوشت زندگی، نُ هُ م!! نور است که می تابد!




عادت کرده ام صبح زود بیدار شوم!

نمی دانم برای شما زود چه ساعتی است! اما برای من که صبح ها ساعت 9 الی 10 ساعت خوش خوابی ام بود،

بیدار شدن آن هم درست ساعت هفت های صبح، یعنی زود بیدار شدن!

دیگر حالا فکرش هم را بکنید این هفت هرازگاهی تبدیل شود ده دقیقه به هفت!!!!

دیگر نور علی نور است

اتفاقی است که باید در تاریخچه زندگیم ثبت شود...!

به قول خواهر گرامی تو را تا به حال اینگونه ندیده بودم!

صبح ها زود بیدار می شود، سرت همش توی کار و مطالعه و به قول خودش ( مشق نوشتن!) است...

اصلا باور همچنین سمایی به دور از خیال است!!

راستش خودم هم کمی باورم نمی شود!!

به دوستم می گویم عادت کرده ام زود بیدار شوم، می گوید من مثل تو نیستم

خودم را به چیزهای بد عادت نمی دهم، بی خیال بابا!!

انگار اصلا ساعت بدنم را تنظیم کرده باشند روی ساعت هفت؛ بعد یک چیزی توی مغزم زنگ بخورد که: برخیز که صبح آمد!

اصلا می دانید چیست؟

صبح ها نور است که میتابد. نه اینکه باقی روز نور نباشد و نتابد! صبح های یک جور دیگر نور می تابد؛

کمی خاص تر، کمی زنده تر، کمی ملموس تر!

امروز از خواب که بیدار شدم مثل همیشه نور بود از پنجره آشپز خانه کشیده داخل و تا روی اپن آمده بود.

خم شدم و به سبزه هایی که برای عید در حال سبز شدن بودند نگاه کردم...

صبح بخیر گفتم، لبخند زدم بهشان، آب پاشیدم به رویشان...

ظهر که شد دیدم جوانه های عدس و ریحان خودشان را کج کرده اند به یک سمت...

درست به سمت پنجره  آشپزخانه...

انگار که شاخنه نور را گرفته  و دنبالش کرده باشند...

خنده ام گرفت به کج بودنشان...

بردمشان پشت پنجره آشپزخانه... چرخاندمشان و آن سمتی که کمرشان خم شده است را گذاشتم رو به نور

حالا سر کشیده اند بالا...

زیبا است... به زیبایی زندگی... زیبا تر از آن...

گیاهان نور را دنبال می کنند...

ما چه چیز را؟







خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند *



پ.ن اول: دلمان حسابی برای اینجا و چرت و پرت نویسی تنگ شده بود

پ.ن دوم:
شعر زیر عکس متعلق به سهراب سپهریست و میدانم که میدانید
و مانیز میدانیم که حق کپی رایت چیزخوبی است!!

پ.ن سوم:
از یادمان پرید چه می خواستیم بگوییم!!

پ.ن چهارم:
دلمان برای پی نوشت ها هم بسیار تنگ بود! به قول گفتی :دی


دوشنبه 20 دی 1395

رونوشت زندگی، هشتم



سر می چرخانم میان آدم ها ، میان هیاهوهای در رفت و آمد ، صداهای بلند و گفت و گوهای در هم....

دو گوشی گرد هندزفری نام را از توی کیفم در می آورم و فرو می کنم درون گوشم...

انگشت می چرخانم میان لیست و روی یک آهنگ* می ایستم...

صدای پیانو می آید و ویولون... آرام ِ آرام...

واگن های بهم متصل به سرعت می روند و من دلم میخواهد چشم ببندم و ذهنم آرام آرام جان بدهد و...

میان یک عالمه دود راه می روم و دوباره باز میگردم به همان آهنگ...

راه میروم و سایه ام جلو تر از خودم... همگام با او گام بر میدارم و او جلو تر از من...

سایه ام کش می آید و دختر پالتو پوش سیاه رنگ راه  می رود و کش می آید ,...

و من دلم میخواهد بتوانم خودم را میان نت آهنگ بگنجانم،

فرو روم میان نت ها و پخش شوم درون هوا...



یک رو نوشتی ناتمام است
یک رونوشتی ناقص
یک رونوشتی عاری از واژگانی که باید!!


کلیک شود
Autumn Comes Winter


20 دیماه
حسِ مبهم



جمعه 26 آذر 1395

باغ ِ بی برگی






آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

....

باغ بی برگی، که می گوید که زیبا نیست؟


اخوان ثالث






پ.ن: پاییز دارد می رود

پ.ن 2: تصویر گرفته شده توسط خواهر گرامی ^_^

باغچه آبا و اجدادی ، رو به کوهستان، آذر 95 !!





پنجشنبه 4 آذر 1395

این سپیدِ شکوهمند







زمستان کودکی هایم نگاه خیره ای بود از این سمت به آن سوی پنجره تا به آسمان سنگین


که ، کی قرار است زمین را بپوشاند از آن دانه های ریز و سپید


تا به شوق لمس سرمایش آدم برفی کج و کوله دوست داشتنیم را با دست هایی یخ زده و بینی قرمز


و لب هایی سرشار از لبخند میان پرتاب های گهگاه گلوله های برفی به سوی هم بسازیم


آن وقت اولین دانه که سقوط می کرد دلم بی قرار هزاران بار می رفت تا پای پنجره و برنگشته

 
دوباره پای پنجره بود


بی قرار دانه های سپید رنگی بودم که هنوز نیامده و سلام نداده در دهان زمین ذوب می شدند


و من خسته از این سرک کشیدن های مکرر شب را به خواب می رفتم


تا صبح ِ سپید رنگ ِ شکوهمند


که می گفت:


زمین به خواب عمیقی فرو رفته است


تا صبحِ رستاخیزِ بودن




4 آذر95،
حسِ مبهم
روزهای برفیتون بخیر :)


سه شنبه 4 آبان 1395

رونوشت زندگی، هفتم





کار رنگ گلدان که تمام می شود، اول متعجب نگاهش می کنم

بعد تا مدت ها به آن میخندم...

خنده دار شده بود، انگار که حس زیبای شناسی ام از کار افتاده باشد و من

با بی تفاوتی رنگ های  درهم برهم بر رویش پاشیده باشم

می گویم به خاطر کمبود تعداد رنگ هایم است

پول به دستم بیایید می روم چند رنگ جدید می خرم

بعد مدام ذهنم کشیده می شود به سفید تیتانیوم و...

این دیگر چه شاهکاریست خلق کرده ام!!!

خواهرم که می آید خانه گلدان را می بیند و می گوید چه خوشگل شده است

می گویم شوخی می کنی؟

می گوید نه....

با خودم فکر میکنم چرا این روزها هیچی راضی ام نمی کند؟!!

هرکاری که میکنم، هر حرفی که می زنم... هیچ چیز راضی ام نمی کند...





4 آبان

روزای بارونیتون خوش :)
حس مبهم سماء



شنبه 1 آبان 1395

عاشقانه ای در راه...



وقتی که خورشید مهربان تر بتابد

و هی زیر ابر ها قایم شود و تو بروی پشت پنجره بایستی و بگویی: باران؟!

به بیرون بزنی و ابرها یکباره بیایند و خیس شوی ...

شوق برت دارد و

برگ های پاییزی درست مثل آنکه مویی بر پیشانی خیس زمین چسبیده باشند، باشند!!

یعنی آبان است...

یعنی آبان آمده است

و آبان یعنی عاشقانه ای در راه است...


+ آبان فرشته موکل بر آب است




اول آبانتون بخیر
عاشقانه ها را در یابید
حس مبهم، سماء



پ.ن: کی گفته من اصلا حس نویسندگیم گل کنه با این متنای درب و داغون :دی


پنجشنبه 29 مهر 1395

مرثیه سکوت...









گاهی می اندیشم آنقدرها سخن گفته ایم و واژگان و کلمات نامربوط به کار برده ایم

که تا سال های بعد برای آیندگانمان هم بس است

و بی شک فرزندانمان  به شکل کودکانی بی سخن متولد خواهند شد

و تنها نوازش قلم بر روی کاغذ صوت کلمات تلنبارشده درون ذهنشان خواهد بود

گاهی آنقدر به اشتباه و مکرر سخن می گوییم که یادمان می رود قرارمان چه بود؟

 اصلا برای چه قدرت تکلم و تفکر درونمان ریشه دوانیده است؟

تکلم بی تفکر و تفکر بی تلکم هیچ کدام را ممکن نیست

تا به کی با این شیوه درد آلود زندگی خواهیم کرد؟ 

تازمان مرگ؟ تا زمان مرگ؟ پس بی شک انسان هایی تهی خواهیم بود

که تنها مرگ آنها را یادآور خواهد بود و چه افسوس در آن هنگام...!

چه زمان قرار است سکوت هایمان سر شار شود از نگاه هایی گویا و گیرا

و زبان تنها موقعی به حرکت در آید که تکلم و تفکر به یک اندازه حرفی برای گفتن داشته باشند...

و من این تهی بودن را دوست ندارم

تهی بودن دردناک است و نسل بشر این درد را سالیان دراز است که بر دوش می کشد...

شروع خواهم کرد برای زیستن...!!





حسِ مبهم



پنجشنبه 15 مهر 1395

بابا، آب داد؟! بابا! آب...؟!

کلمات کلیدی : Moharam95 ,



راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشقِ آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

 » قیصرِ امین پور



کمی اندیشه باید...!!
چند نفرمان استوار بر روی حق می ایستیم؟!




...
داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر

قبله را می جوید اما از خدا برگشته است

خیمه خورشید را  "دین دار ها "  آتش زدند

آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
...
 » فاضل نظری




»» این روزها بیشتر حواسمان به محیط زیست باشد




یاحق
حس ِ مبهم




سه شنبه 13 مهر 1395

لطفا عقب بایست!!




اولی: خیلی دوست دارم قدرت اینو داشته باشم که ذهن آدما رو بخونم

دومی: از خوندن ذهن آشناهام و... می ترسم

سومی: هرکسی یه مشت آت آشغال اون ته تهای ذهنش داره که فهمیدنشون جالب نیست، بهتره بذاریم برای خودشون بمونه

دومی: اگه من از ذهنیات کسی که دوستش دارم با خبر بشم و اون آت و آشغالا رو بفهمم، ممکنه ازش متنفر بشم

سومی: چرا به این فکر نمی کنی که اون به آشغالای ته ذهنت پی ببره؟!

اولی: دیگه دوست ندارم ذهن کسی رو بخونم!



خیلی وقت ها چیزهایی رو دوست دارم که نمی دونیم دور و اطرافش رو یک سری حقیقت پوشونده

که ما تو اون لحظه اول نمی بینیمش ، یک سری حقیقت ها که بغل دستمون هستن و ما...

همون موقع که آرزو می کنیم که کاش فلان چیز اتفاق بیافته

و بعدش که بهش نمی رسیم کلی گریه و زاری که: خدایا برای تو که کاری نداره

یه وقت هایی هست نشستیم بیرون گود و اونقدر مست اون زیبایی های ظاهر قضیه میشیم که نمیدونیم اصلا چه خبره؟!

این چیزایی که نمی بینیم حقیقت های دور و برمونه که وقتی لمسشون می کنیم

 تازه می فهمیم که ای دل غافل چقدر بی خبر بودیم و هستیم و...

از این به بعد اگه چیزی خواستی، همیشه یه نشون بزرگ توی ذهنت پر رنگ میشه  که :

ببین ، یکم عقب تر وایسا ، یکم دورتر از جایی که دید درست و حسابی داشته باشی،

حالا قشنگ نگاه کن، اینه حقیقته ماجرای به ظاهر قشنگ. شاید قشنگی داشته باشه اما

یه چیز کاملا متضاد خودش رو محکم بغل کرده و ازش جدا نمیشه...

 می فهمی چی میگم؟!

ببین دوست عزیز،

عقب تر بایست...





پ.ن: اول سلام،
دوم دیرادیر پاییزتون مبارک ،
سوم ایام سوگواری تسلیت،
چهارم دیالوگ ها واقیست.


یاحق
شاد باشید
حسِ مبهم، سماء




( تعداد کل صفحات: 5 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]