پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic

سه شنبه 15 بهمن 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

نقطه نقطه تا انتها...



برای بار چندم است در طول این روزها وارد وبلاگ می‌شوم
قسمت ارسال مطلب را باز می کنم
زل می زنم به کادر سفید و نشانگر نوشتن که منتظر از تا رو به جلو حرکت کند...
زل می زنم و بلند می شوم می‌روم
حرصم می گیرد از تمام چیزها و حرف‌هایی که نمی‌دانم چگونه بیانشان کنم
لپ تاپ را می‌بندم و صفحات باز روی مانیتور جایی در تاریکی فرو می‌روند...
و حالا بعد از چند روز می‌آیم و می‌نویسم از چیزهایی که نگفته‎ام
و دیگر گفتن‌شان چه فایده‌ای دارد؟
بی‌خیال...

حرفی برای گفتن ندارم
+

نوشته های بالا مانده بودند در آرشیو مطالب، در قسمت چرکنویس
به تاریخی که آن بالا می بینید، 15 بهمن
پاکشان نکردم
حالا نوشته زیر اضافه می شود و هیچ
دلم می خواهد تا خود بهار خاموش بمانم.


"نوایی حزن انگیز در گلوی باد می‌پیچد
و چشمان این شهر
تا ابد خیس خواهد ماند
بگذار که بگویمت
شوق زندگی
با اندوه جوانه می‌زند
و با هر نفس ریه‌های خوشبختی را مسموم می‌کند"

ثبت شود به تاریخ: 25/ بهمن/98



دوشنبه 18 آذر 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

هفت درجه بالای صفر...



اینجانب، سماء هستم، درحال انجماد...
راستش قبل از اتمام کتاب "چرنونبیل" دوست نداشتم بیام اینجا پست بدم
حین خواندن نت برداری می‌کردم و نوشته‌هایی را زیرش اضافه می‌کردم
بعد از شروع خواندش درگیر کاری شدم
بعدترش بنا بر تصمیم به خواندن دوباره کتاب دمیان گرفتم، احتمالا
دو روز دیگه خوندنش را ادامه بدم...
اما چه شد که به اینجا آمدم؟

طبق معمول این روزهای زندگی‌ام داشتیم در رابطه زندگی، هویت جهان و
آدم ها بحث می‌کردیم.
گفتم: تمام مرزبندی‌های جغرافیایی چیزی جز ظلم بشریت و زیاده خواهی و
حرص و طمعش نیست.

قبلش داشت می گفت: خب با وجود این مرز بندی‌ها مردم چطور رها شوند؟
قبل ترش آیه 97 سوره نساء را خواند
بارها قبل‌تر برایش این آیه را گفته بودم.

گفتم: حداقل می‌توانند از زمین زیر پایشان کنده شوند و بروند شهری دیگر
جایی که برای زندگی آبادانی باشد.
بعدش گفتم: تمام مرزبندی‌های جغرافیایی چیزی جز ظلم بشریت و زیاده خواهی و
حرص و طمعش نیست.
غیر این است؟
خدا کی به ما اجازه محدود ساختن را داد؟
ما به چه حقی انسان ها را محدود می‌کنیم؟ به بهانه بهبود شرایط‌شان؟
خنده‌دار تر از موجود دوپایی به نام بشر هست؟
این محدود ساختن چیزی فراتر از محدود ساختن مرزهای جغرافیایی هست
قدرتمندان به ضعیف‌ها ظلم می‌کنند
ضعیف‌ها به ضعیف‌ترها... و این تسلسل ادامه دارد.
آدم‌ها که محدود شوند و به یک گوشه کوچک از این هستی عظیم
تفکراتشان هم محدود می‌شود. دیگر چیزی جز حرف‌های ساده و معمولی برایشان نمی‌ماند
کارهای روزمره زندگی که هر روز برایشان تکرا می‌شود
رکود سرتاپایشان را می‌گرد و برای هزار گناه کرده و ناکرده سرجایشان می‌مانند
تا از حداقل‌ها محروم نشوند.
+


آخرین حسرتم این است كه نمی‌دانم پس از من چه پیش می‌آید.

دورافتادن از این دنیای پُرتلاطم مثلِ ناتمام‌گذاشتنِ یك سریالِ پُرحادثه است.

گمان می‌كنم در گذشته كه سیرِ تحوّلاتِ دنیا كندتر بود،

كنجكاوی مردم هم درباره دنیای بعد از مرگ‌شان كمتر بود.

باید اعتراف كنم كه یك آرزو را با خود به گور می‌برم:

خیلی دلم می‌خواهد وقتی كه از دنیا رفتم، هر ده سال یك‌بار، از میانِ مُرده‌ها بیرون بیایم،

خودم را به یك كیوسك برسانم و با وجود تنفّری كه از رسانه‌های جمعی دارم،

چند روزنامه بخرم. این آخرین آرزوی من است: روزنامه‌ها را زیرِ بغل می‌زنم،

به قبرستان بر‌می‌گردم و از فجایعِ این جهان باخبر می‌شوم؛

و سپس، با خاطری آسوده، در بسترِ امنِ گورِ به خواب می‌روم.

"لوئیس بونوئل در كتابِ با آخرین نفس‌هایم"




پس چرا انسان نمی‌اندیشد؟
باز هم نشد آنچه باید می‌شد
بار دیگه برای حرف هایم با متنی از قبل تنظیم شده باز می‌گردم
بداهه نویسی دیگر مغزم را تخلیه نمی‌کند
هرچند که نوشتن ذهنم را بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند
اما
آنچه از من  به راستی حقیقت دارد
کلمات هستند




اضافه می‌شود: جمود صرفا حالتی جسمانی نیست :))
اضافه می‌شود: نویسنده دمیان هرمان هسه می‌باشد
اضافه می‌شود: نویسنده چرنوبیل سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ می‌باشد.


شنبه 18 آبان 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

دوست داشتن تو را تنها می‌کند



"همه‌ی ما آدم‌ ترس از دست دادن داریم.
اما در این میان چیزهای زیادی برای‌مان باقی می‌ماند".

چند شب پیش انیمیشن ماکیا (هنگامی که گل موعود شکوفه می‌دهد)
(Maquia: When the Promised Flower Blooms) را دیدم.
اگر دنبال انیمیشن‌هایی غرق مفهوم و صد البته احساس هستید
پیشنهاد می‌دهم به دنبال کمپانی‌ها و کارگردان‌های ژاپنی بروید.
ژاپنی‌ها سبک خاص خودشان را در انیمه سازی دارند. کارکترها و
طراحی‌های منحصر به فرد خودشان. با اینکه همانند کمپانی‌های
هالیوودی تلاشی برای طراحی‌ها  شبیه سازی‌های نزدیک به واقعیت
کارکترهایشان نمی‌کنند، اما در عین حال احساسات واقعی را می‌توان
در انیمیشن‌هایشان دید. انگار که آن خطوط فرضی و غیر واقعی در عین
سادگی‌شان زنده هستند و جان دارند.

انیمیشن ماکیا روایتگرموجودات افسانه‌ای که عمری جاودان دارند، می‌باشد.
و این موجودات بیش از هرچیزی به این نکته اشاره می‌کنند عاشق افرادی
فانی هستند نشو، چون تو را تنهاتر از قبل می‌کنند.
تمام اتفاقات داستان در حول محور این موضوع می‌چرخد. ماکیا دختری
از سرزمین موجودات افسانه‌ای وقتی انسان‌ها برای دست یافتن به نیروی
جاودانه آن‌ها سعی بر تصاحبشان دارند، نوزادی تنها در آغوش مادر مرده‌اش
را پیدا می‌کند و حس تنهایی او، او را وادار می‌کند تا او را بزرگ کند. 
این کودک بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود اما ماکیا هنوز  جوان می‌ماند. پذیرش
یک شزی اتفاق‌ها سخت می‌شود، اما ماکیا هنوز پسری را که بزرگ کرده است
به عنوان یک مادر دوست دارد. ماکیا حتی شاهدپیری و مرگ پسری که
بزرگ کرده است می‌شود. اما هیچ‌گاه از این موضوع که با چنین موجود فانی
زندگی کرده است پشیمان نمی شود.

مفهومی که در تمام داستان قابل فهم است، این است که عشق و دوست داشتن
تمام آدم‌هایی که با آن‌ها سر و کار داریم، شاید گاها دردها و تنهایی‌ها را برای ما به ارمغان
بیاورد. اما ما، چیزهای بیشتری را دریافت می‌کنیم. احساسات، تجربیات و خاطراتی
هر روز و هر لحظه همراه ما هستند و ما آن را بر شانه‌های‌مان حمل می‌کنیم.
پس دوست داشتن صرفا تو را تنها نمی‌کند، چیزهای بیشتری را به تو می‌دهد.
احساسات عمیق و قابل حملی که وزنشان را روی تن و قلبت احساس می‌کنی.





چهارشنبه 15 آبان 1398
ن : سین .کاف.دال چیزی بگو. ()

چه شد و چگونه؟ و اینک من هستم!




چیزی که در حال حاضر می خوانید شرحی ست اندک از آنچه مرا به الانم کشانده
و قرار بود که دیشب بنویسمش که آخر شب به دلیل خستگی زیاد و اعصابی داغون!
صرف نظر کردم. میان این صرف نظر کردن جملات و کلمات زیادی هم احتمالا در گورستان
ذهنم دفن شده اند که الان هرچه جان بکنم احوالات درونی دیروزم برای نوشتن این متن
را نشان نمی دهد.

نقطه سر خط.

دیروز می خواستم داستان را از جایی شروع کنم که پا به دوران دبیرستان گذاشتم.
از همین جا هم می نویسم. شروع نوجوانی و ... پایان سال اول دبیرستان که به شکل
مزخرفی تمام شد و با درس هایی درهم و مغلطه ای از هر رشته!! که مثلا چه؟
استعداد تو را بیابند. خب از آنجایی که درسی خوانده ام که
مربوط به حیطه آموزش است باید بگویم، پر بیراه
هم نمی گویند. حق دارند! اما یک حق ناقص! که میزند تو را هم ناقص می کند!!
گفتم مزخرف از آن جهت که متاسفانه هم والدین و هم معلمین و مسئولین
مدرسه انتظار دارند از این ملغمه ای که قرار است به تو مسیری بدهد!!
همه اش را یک جا با تلاش و کوشش با بهترین نمرات پشت سر بگذاری.
خب این یک اشتباه محض است! فعلا بگذریم از این اشتباه محض...
سال اول دبیرستان تمام شد و رسیدیم به انتخاب رشته! کارنامه اعمالم را گذاشتند
پیش رویم و گفتند انتخاب کن. در ابتدای لیست رشته علوم انسانی ذکر شده بود
و علوم تجربی در جایگاه دوم بود. ریاضی و فیزیک در جایگاه یکی مانده به آخر!!
هیچ وقت از ریاضیات خوشم نیامد. بهش بها نمی دادم. درست مطالعه اش نمی کردم!
دلم می خواست بروم هنر بخوانم. وارد هنرستان بشوم و بعد به صورت آکادمیک
هنر را ادامه دهم. دلم پالت های رنگی و مداده های سیاه قلم و
تئوری های هنری را می خواست. خب نرفتم: نگذاشتند بروم.
علوم تجربی را هم دوست نداشتم. علوم انسانی را انتخاب کردم. حداقل لطیف تر و
انسانی تر بود!!! شعر و شاعری و ادبیات حالیش می شد.
به همین خاطر خانم دکترهایی که به بنده می بستند را پشت گوش انداختم و
گفتم حالا که نمی گذارید بروم هنر می روم علوم انسانی می خوانم. 
تئوری انتخاب را هم فعلا می گذارم در کوزه و آبش را می خورم :))
اصلا دوستش دارم. تمام.
بگذریم از سه سالی که علوم انسانی خواندم. فقط خوش گذشت! همین.
دانشگاه رشته علوم تربیتی قبول شدم. ابتدا هیچ درکی از آن نداشتم.
بعدش علاقه مند شدم! شاخه ای که از این رشته را دوره لیسانس خواندم ،
ملغمه ای از علوم انسانی بود. :دی مدیریت آموزشی! دوره لیسانس تمام شد و
ماندیم در حسرت میز نداشته مدیریت! :دی اما شاخه تحصیلی دوره ارشدم را تغییر دادم.
زیاد با میز مدیریت جور نبودم :دی برنامه درسی خواندم. تخصصی تر بود
و بیشتر دوستش داشتم.  در خلال این رشته چیزهای زیادی آموختم که روحم را
بیشتر از قبل غمگین می کرد. جهان را جور دیگری دیدم. جور دیگر احساسش کردم. بگذریم.
اما در تمام این سالها روحم حوالی هنر مدام پرسه می زد.
شاید از پانزد سالگی به بعد نه دیگر دنبال نقاشی رفتم و نه برایش تلاش کردم.
حتی طرح های خام و نپخته ام را هم در پستوها  قایم کردم.
اما وقتی چیزی به روح آدمی گره بخورد...  گفتم ریاضی را دوست نداشت،
اما فیزیک را چرا. از همان سال سوم راهنمایی در کتاب علوم عاشقش شدم.
حتی در اول دبیرستان جزئی از بالاترین نمره های درسی ام بود. اما خب
تحصیل در رشته ریاضی را دوست نداشتم. رهایش کردم.
اما حالا دلم یک بازگشت می خواهد.

حالا چه شد که تمام این حرف ها را نوشتم!؟
فیزیک.
تمام ماجرا همین هست. دنیای سیال اطراف ما... جهان ماوراء... رویاهای دورافتاده مان...
گفتم می خواهم بازگشت کنم. نه به این معنا که همه چیز را رها کنم. هرچیزی که باید
سر جای خودش هست. فقط محورها بیشتر می شوند و قابلیت ها افزوده تر.
می خواهم سرم را فرو بکنم در کاسه علم کوآنتومی!!
فلسفه خالی دیگر به دردم نمی خورد.
تئوری های جامعه شناسی و علوم تربیتی کفایت نمی کنند.
تئوری انتخاب به تنهایی چیزی را  اثبات نمی کند. ما آدم ها قرار نیست
همیشه در یک سری قراردادهای دست نوشته بشری خودمان را جای بدهیم.
تجویز بشری برای بشری؟ برای رهایی؟ چندوقتی هست برایم
این حرف خنده دار بره نظر می رسد. فعلا دلم میخواهد کشف کنم. دلم می خواهد تمام
اتفاق های افتاده درون زندگی ام را زیر و رو کنم. جهان پیچیده تر از آن چیزی که
در درک و فهم ما به طور کامل جای بگیرد.
تمام سالهای زندگی ام تلاش کردم، اندیشیدم، با دقت نگریستم
اما
حالا تمام حرفم این است. دوباره باید شروع کرد. دست هایم خالی است و
میل عجیبی برای فهم کردن دارم. دنبال هرچیزی هستم که روحم را تسلی دهد.
علوم انسانی چیزهای زیادی به من آموخت. چیزهایی زیادتر از زیاد! حالا می خواهم
چیزهایی زیادتر از این زیاد بیابم.

همین


پ.ن: اکنون می خوام مطالعه کتابی که بعد از شروع رهایش کردم را از سر بگیرم.
این کتاب رو دوستی به من معرفی کرده بود که پی دی افش موجود هست. به احتمال
زیاد در وبلاگ نت گذاری هایی از این کتاب داشته باشم. فایل پی دی اف هم در پس آینده
پیوست می شود.




اوقات خوش
حس مبهم.
15/ آبان/98



شنبه 11 آبان 1398

هزار درنای کاغذی





دیشب بود که ازم پرسید: می‌تونی سیصدتا از آرزوهات رو روی کاغذ بنویسی؟
گفتم: سیصدتا؟گمون نکنم این تعداد آرزو داشته باشم.
وقتی کم سن‌تر بودم هروقت ازم می پرسیدن چه آرزویی داریی می‌گفتم نمی‌دونم!
کاغذ و قلم داد دستم و گفت الان بشین بنویس. یک ربع بعد پرسید چیزی نوشتی؟
گفتم: به زور تونستم ده تا بنویسم!!




همه‌ی آدم‌ها آرزوهای زیادی دارن، منتها توی موقعیت‌های مختلف یا رهاشون می‌کنن
یا بهشون اهمیت نمی‌دن، نهایتا به یک‌سری‌هاش دست پیدا بکنن که احتمالا راحت‌الوصول‌تر از
باقی آرزوهاشون بوده، براش نجنگیدن و تلاش نکردن.
شاید باید مثل بقیه بگم که آرزوهاتون رو بنویسید و بذارید جلو چشم‌هاتون، هربار
که چیز جدیدی توی ذهنتون اومد اونو به لیست اضافه کنید و هر بار و هر روز و هر ساعت مدام بهش نگاه کنید
تا یادتون نره از دنیا چی میخوایید و براش تلاش کنید و بهش برسید. لذت ببرید و حس رضایت درونی بهتون حس
خوشبختی بده.
شاید اصلا احتیاجی نیست حتما بنویسید و بچسبونیدش جلو چشم‌هاتون، اما هر روز مرورش کنید. هربار که از خواب
بیدار می‌شید و هر شب که می‌خوایید به خواب برید. هر زمان اندک و کوتاهی که برای نفس کشیدن توی اوضاع
شلوغ زندگیتون پیدا می‌کنید. توی هزاران، هزاران، هزاران زمان دیگه‌ای که هست و همه هم می‌دونیم هست!!
بهش فکر کنید.
مطمئن باشید که اگه بهش درست فکر کنید، بعد از یه مدت بلند می‌شید و براش برنامه می‌ریزید.
وگرنه، اینو بدونید که یک سیگنال ارتباطی ضعیف پر از مداخله‌گرهای مزاحم و پارازیت‌های فکری بوده.



پ.ن1: عنوان رو سرچ کنید و داستانش رو بخونید. عنوان خیلی بی‌ربط نیست با موضوعی که نوشتم.
فقط داستان خواستن رو به شکل متفاوتی بیان کرده

پ.ن2: لینک زیر هم گوش کنید. همین. ایام خوش.




دوشنبه 29 مهر 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

رونوشت زندگی، بیستم




این روزها به حدی کارهام توی هم پیچ خورده که نشستم و فقط دارم نگاهشون می کنم
اگه شروع نکنم به یک برنامه ریزی درست و حسابی تبدیل می شم به آدمی که خیلی بدقول شده :))
آدمی که ضعیفه و هیچ کاری رو درست و به موقع انجام نمیده! حرص باقی رو هم در میاره!!
این روزها به حد زیادی دارم هی به خودم غر میزنم که چرا برنامه ریزی درست انجام نمیدی؟
مدت هاست علاوه بر کار می خوام شروع کنم به خوندن زبان تا بتونم دکتری قبول بشم.
دوست داشتم زبان روسی هم کنارش بخونم
و خیلی کارهای دیگه که درست انجامشون ندادم توی امسال.
دیروز یکی از همکلاسی هام بهم زنگ زده بود و داشت راجع به کارهای تحویل پایان نامه اش سوال می پرسید.
ایشون خانم سن داری هستند و معلم بازنشسته و بسیار با تجربه و محترم که بنده خیلی دوستشون دارم
بعد از صحبت پرسید شاغل نشدی؟ گفتم وقت نکردم تو آزمون شرکت کنم
گفت حواست باشه سماء جان آزمون های استخدامی محدودیت سنی داره، تا کی می تونی اینا رو عقب بندازی؟
کارهای پروژه ای همیشگی نیستند.
ایشون نفر سومی هستند که اینو به من گفتن :)
همونطور که پدرجان اعتقاد داره باید برم دنبال یه کاری برگردم که استخدام بشم و درآمد ماهیانه مشخصی داشته باشه
به علاوه بیمه!! :))
و خب وضعیت فعلی بنده رو کار کردن نمی دونه :)
از طرفی دوست ندارم سی سال تموم کار روتین داشته باشم و خب از طرفی هم نمیدونم واقعا تا کی میتونم
روی پروژه ها حساب کنم. همیشه ترجیحم این بوده که یک کار موقت با زمان سیال داشته باشم
اینقدر گیجم که نمیدونم چیکار کنم!
یک فرصت شغلی که دولتی هم باشه پیدا کنم و بچسبم بهش یا نه همین رویه رو ادامه بدم؟
چیزی که بیشتر ترجیحش میدم؟


پ.ن: فردا آبان از راه می رسه؟ اونم بدون بارندگی؟


دوشنبه 22 مهر 1398

سیال به‌سان نت...










من تو را به رقصی بی وقفه فرا می خوانم...!



گوش کنید


اولافور آرنالدز یکی از موزیسین‌های خوب دنیاست
دیشب این رو یکی از دوستان برام فرستاد
تصمیم گرفتم با کلی حرف دیگه بذارمش اینجا
حالا حرف‌ها رو فاکتور می‌گیرم
گوش کنید با دنیای ذهنی خودتان، نه پس‌زمینه حرف‌های من


پ.ن: نمیدونم مشکل میهن بلاگه یا آپلود سنتر که هی عکس ها رو نشون نمیده!




سه شنبه 16 مهر 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

چیزی درون من روی دور تکرار است




قبل از آنکه پست قبلی را ارسال کنم تصمیم داشتم تا مدتی دست از نوشتن بردارم.

حتی بعد از نوشتن یک داستان کوتاه و ارسال برای نقد در جایی بعد از مدتی کلنجار رفتن

با خودم فکر کردم فعلا دست از رویایی نویسندگی هم بردارم!!

دقیق نمی دانم چه مرگم شده است؟ راستش به خیلی چیزهای دیگری هم فکر کردم تا

از آن ها دست بکشم!! بروم یک شغل روتین و خسته کننده پیدا کنم و زندگی بی قواره تر از

زندگی الانم را ادامه دهم!

زیادی ایده آل نگری بودن هم خوب نیست! یک وقت هایی زیادی ایده آل نگر می شوم و بعد

به جای آنکه شروع به حرکت کنم می نشینم و فقط فکر می کنم!!

نه اینکه صرفا آدم تنبلی باشم! خیر!! زیادی ایده آل نگر بودن برای منه کمی ترسو!! باعث می شود

دست از برخی کارها بکشم. چون همیشه به بالاترین سطحش فکر می کنم و وقتی به این می اندیشم

که اگر نشود؟ اگر کامل جذبش نکنم؟ آن وقت چه؟ آن وقت آن من ترسویم مرا کمی عقب می کشد و می گوید:

بیا عقب و خودت را به سختی نیانداز!!

متاسفانه متاسفانه متاسفانه این آمیزه ی افکار مالیخولیاییم!! که این تنها شرح جزئی از آن بود باعث می شود

مدام قدم هایم پس و پیش شود...

اما می دانم که هرچه تقلا کنم دست از رویاهایم نمی توانم بردارم. حداقل در خواب ها یم با من می مانند

در پس ذهن و ضمیر ناخودآگاهم. می بینید که هنوز دارم می نویسم و بسخت به نوشتن چنگ می اندازم

گاهی نیز به این فکر می کنم تمام نوشته هایم را رها کنم و بروم در جایی نو و ادامه دهم

اما مسئله همیشه این است، من سخت به گهنه گرایی علاقه دارم (شاید یکی از دلایل حذف اکانت

اینستایم هم این باشد!! هرچه کردم با این اپلیکیشن کنار نیامدم!! )

و اگر چیزی در من پیوندی ایجاد کند محال است دست از آن بکشم!!  و آن چیز

مدام در من کهنه و کهنه تر می شود!!



پ.ن1: مدتی است می خواهم قالب وبلاگم را تغییر دهم.
اگر کسی چیزی بلد است ممنون می شوم راهنمایی ام کند! جدا از آموزش های اینترنتی
و به زبانی ساده تر!

پ.ن2: برای عنوان چیزی به ذهنم نرسید، بی ربط نوشتم!




جمعه 12 مهر 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

چند روز بعد و دوباره تکرار...




ساعت 18:48 دقیقه، جمعه دوازدهم مهر نود و هشت

صفحه وبلاگم بازه، ذهنم سنگینه و دلم میخواد حسابی بنویسم، اما... (سه نقطه های همیشگی!)

صفحه را می گذارم باز بماند، می روم سراغ کارم. البته با زیر صدای عصار!

" طنین جنگ بی پایان ساعت..."

طبق معمول، موسیقی روی دور تکرار است...

دیر شده است، اینبار را حتما باید تا دیروقت بیدار بمانم جبران کم کاری ها!

البته اگر سرماخوردگی اجازه می داد.

ساعت 59: 19
آهنگ را عوض می کنم.

سرم درد می کنه و دلم می خواد از پشت مانیتور بلند بشم و برم .

دلم عجیب هوس یه لیوان شربت خنک می کنه. ریشه موهام درد می کنه.

دوباره آهنگ رو عوض می کنم و از جام بلند می شم.


امروز، 14 مهر98، ساعت 18:54

جمعه حواسم نبود و وقتی داشتم تما صفحات باز شده روی سیستم رو می بستم

این صفحه هم با حواس پرتی بستم. یادم رفته بود که دارم می نویسم. حالا اومدم و دیدم

که تو حافظه وبلاگ مونده.

امروز بعد از مدت ها رفتم بیرون با یه دوست و همکلاسی توی یک کافه معقول!!

بالای فروشگاه محصولات فرهنگی ترنجستان، برای کار پایان نامه اش با هم صحبت کنیم

و راهنمایی و کمکش کنم توی کارش.

الان که دارم فکر می کنم تمام فکرم این بود که برگردم خونه و باقی کارم رو انجام بدم. اونجا هم

فقط درباره کار و پایان نامه اش صحبت کردیم. یک سری تصاویر جزئی از کافه یادم مونده

دنج بود و آرام... چرا یادم رفت از فضا لذت ببرم؟ چرا یادم رفت برای چند ثانیه توی

سکوت چشم هام رو ببندم و از نور منظره کنار دستم لذت ببرم. از اون بالا رفت و آمدهای

مردم خیابان انقلاب رو رصد کنم و یک سری تیتر بلد و درشت توی ذهنم حک بشه که

" هی سماء، چه داستان خوبی میشه نه؟ "

اصلا حواسم نبود پاییزه و چیزهای زیادی برای دیدن وجود داره!!

و حیف و صد حیف...

نمی دونم چرا این روزا همه چی روی دور تند رفته!!

دلم می خواد برای یک هفته تموم برم توی خونه کوهستانی بی هیچ دسترسی به لپ تاپ

و موبایل فقط زل بزنم به منظره های روبروم تا مانیتور!!

سرم خیلی درد میکنه :))




پ.ن1: گفتم کافه معقول!! چون اهل کافه گردی نیستم! اینجا رو هم دوست داشتم

چون هم دنج بود، نه بوی سیگار می داد، نه فضا رو تاریک کرده بودن و نور حسابی از پنجره های

بزرگش می تابید و هم کتاب داشت!!

پ.ن2: دوست داشتم لینک آهنگ ها رو هم بذارم، ولی حوصله ندارم :)) اسم آهنگ ها رو می گم
دوست داشتید گوش بدید. نداشتید هم که به من چه :))

آهنگ اول: عصار، بیداری؛ آلبوم جز عشق نمی خواهم
آهنگ دوم: lights, whitin, Noemi bolojan
آهنگ سوم: شهر سوخته اثر کلهر :)

ایام به کام، سماء
حس مبهم


سه شنبه 2 مهر 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

رونوشت زندگی، نوزدهم




هیچ حرفی نیست

جز اینکه

سوغات پاییز آوردم براتون

تصویری که این روزها میشه قبل از غروب  گرفت:))

+ ماجرای همان عشق نور است!



شنبه 30 شهریور 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

غوطه خوردن در آنچه که نمانده است





آدم ذاتا رویا پردازه، دائما توی خیال غوطه می خوره، باهاشون راه می ره

زندگی می کنه، نفس می کشه، می خوابه!

چند وقت پیش یک بنده خدایی یک جایی نوشته بود که : جدا شدن از خاطرات گذشته

همیشه در حد حرف باقی می مونه و هیچ وقت عملی نمی شه...

آدما هیچ وقت از خاطراتشون جدا نمیشن. در واقع خودشون تمایلی نشون نمیدن!

یک میل درونی با ثبات که اگه با خودمون رو راست باشیم توی خودآگاهمون و نه

ناخودآگاهمون وجود داره که به هیچ عنوان تمایلی برای جدا شدن از این میل عجیب و

غریب رو نداریم.

آدم ها ذاتا خیال پردازن...

خاطراتشون رو با خودشون حمل می کنن، بهش به شدت فکر می کنن، توی ذهنشون بهش سر وشکل می دن

همه دائما در حال پردازش خاطراتشون هستن...

" تو دائما به حرف های نزده ات می اندیشی

رفتارهایی که دوست داشته ای انجام دهی

تو دائما به خاطراتتت می اندیشی... "



پ.ن: هیچ وقت آدم حرف های طولانی نبودم، هیچ وقت آدم نوشته های طولانی هم نبودم

دوباره با تمام حرف های نیمه مانده فرو میرم توی ذهنم


پ.ن2: انسان موجود خیلی عجیبیه... هر لحظه به یک شکلی در میاد

حریص، قدرت طلب، متجاوز، حقیر، غم انگیز... غم انگیز... غم انگیز...


دوشنبه 11 شهریور 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

از نزدیک نگاه کن




فیلم زیر شن یا سرزمین مین رو به پیشنهاد خواهرم دانلود کردم

به طور کلی فیلم ها و داستان هایی که در رابطه با جنگ جهانی و یا فیلم هایی

که روایتگر واقعی تاریخ هستند رو بسیار دوست دارم. چون می تونن عواطف و

تفکرات شما رو تحت تاثیر قرار بدن و شما رو به تفکر عمیق فرو ببرن.

فیلم زیر شن هم از اون دست فیلم هاست. شاید فیلم فراز و فرودهای خیلی مهیج که یکباره

به آدم شوک قلبی! بده نداشته باشه

اما ذهن و روح شما رو حسابی درگیر میکنه


" - اونا بچه های کم سن و سالی هستن که برای مادرشون گریه می کنن و

وقتی می ترسن دست و پاشون رو گم می کنن... "

همین دیالوگ کفایت می کنه تا نشون بده که ما توی فیلم با اسیران نوجوان آلمانی روبروهستیم

که در دانمارک در حال پاکسازی مین های کار گذاشته شده توسط آلمان هستند.

ما در جریان فیلم تنها شاهد پاکسازی زمین های مین نیستیم

در واقع شاهد شکل گیری یک سری روابط انسانی هستیم.

" وقتی شما دشمن را از نزدیک نگاه می کنید! "

فیلم به زیر شن در واقع فیلمی ضد جنگ هست، وقتی در حال خارج کردن

ترکش های جنگ از جسم و روح هستید متوجه می شوید چه اتفاقی افتاده است.

چه فجایعی رخ داده است و شما دقیقا چه نقشی داشته اید!
+

این فیلم رو حتما تماشا کنید.

+

جا داره یادی کنیم از  دیالوگ فیلم نجات سرباز رایان:)
-  خدا باماست
+ اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟




شنبه 9 شهریور 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

از سکوت این لحظات رضایت برداشت نکن!



آسمان ابری است

و احتمال بارش اسیدی می رود

دارم می سوزم!

+

کاش که زیر خاک بپوسم

و از من گیاهی سبز رشد کند

پر ز امید

در جست و جوی نور

شاید که آرام گیرم!

نهم/شهریور/98
آسمان، سنگین



چهارشنبه 6 شهریور 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

عشقِ نور




ترم دوم ارشد بود که به خواست استاد و انتخاب بچه ها من شدم رهبر کلاس

به اون یه نفری که باعث شده بود من انتخاب بشم گفتم چرا من؟

گفت چون تو قابلیتش رو داری!!

حالا اینکه کلاس مگه رهبر هم داره!! باید بگم شیوه کاری استاد بود.

هر ترم برای هر کلاسش یک نماینده انتخاب می کرد. که به قول خودش

بگید رهبر، میخوام فرض کنید که جای استاد هستید و...

کلاس تو ساعت خیلی بدی بود، ترم زمستون و  ساعت سه تا پنج...

یه روز توی شلوغی کلاس و تلاش های نا فرجام من!! برای کم کردن شلوغی

یکی از همکلاسی هام که نزدیکم بود گفت: تو نخست وزیر خوبی  میشی؟

من بودم و یه عالمه علامت تعجب که چطوری به این نتیجه رسید.

گفتم: اصلا نخست وزیر شدن رو دوست ندارم...

گفت: تو دوست نداری ولی توانایی اش رو داری.

این اولین و آخرین باری نبود که همچنین چیزی رو می شنیدیم

شاید با بیانات مختلف، اما چیزی که بود این مسئله رو برام مطرح می کرد که

تو توانایی بالایی داری و فقط می ترسی!!

همین اواخر بود که یک جایی این جمله رو ثبت کردم:

شاید تا اگه چند ماه پیش ازم می پرسیدن می دونستم که چی برام خوبه

و چی می خوام، اما الان واقعا نمی دونم چی برام خوبه!!

اگه این حس موقتیه، پس چرا اینبار بیشتر از باقی مواقع طولانی شده؟

میدونم که دوباره میام یک خط بطلان می کشم روی حرف هام و دوباره و دوباره و...

اما الان به تنها چیزی که نیاز دارم کلمات هستند، چیزهایی که این روزها به شدت ازشون

دور بودم، انگار که قایم شده باشم و خودم رو گول زده باشم که نه تو هیچ اشتباهی نکردی!!

چه ورطه ناخوشایند و طولانی بود، چه ورطه ناخوشایندی هست...

امروز به خودم اومدم و دیدم که اخ کلماتم کلماتم نیستند، شاید بخاطر همین بود که

حس ناخوشایند و خلا گونه ای تمام وجودم رو پر کرده...

شاید..

چی برای من خوبه؟


پ.ن1: عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی...
پ.ن2: یه وقت هایی ته نوشته هام می نوشتم، عاشق بشید، شعر بالا گویای همه چیزه
پ.ن3:
- دیدی الان چی دیدم تو آب؟ - چی؟ - ماهی عشق نور - عشق نور چیه؟ - ماهی های کوچولوی یه وجبی ن که عادت عجیبی دارن. زندگیشون هم خیلی غم انگیزه. می دونی چی کار می کنن؟ - هان؟ چی کار می کنن؟ - اونا شبا میان رو آب. ولی تا یه نور بندازی روشون یه هو هجوم می آرن می پرن بالا تو نور. می خوان برسن به مرکز نور. می خوان نور رو ببلعن. اینه که می افتن رو خاک. یه خورده ورجه وورجه می کنن و بعد … می میرن … - ئه الان یکیشو دیدم عشق نورو. -  دِ. تو رو که دید نپرید بالا؟
پ.ن4: دیالوگی از فیلم پری بود پی نوشت قبلی، اکه ندیدید ببینید.
پ.ن5: من هم عشق نورم!



یکشنبه 3 شهریور 1398
ن : سین .کاف.دال نظرات ()

سرخوشی شبانه...




امروز به طرز عجیبی حالم خوش بود

حالا این سرخوشی از کجا شروع شد؟ از پیاده روی طولانی

جهت خریدن تنها دو کیلو سبزی کوکو به مبلغ 10 هزار تومان

مساوی با 100 هزار ریال پول رایج (سابق بعد از واقعه پیش نیومده!

بله :) حالا اینکه براتون سواله که کی با خرید سبزی به این مبلغ هنگفت

سرخوش میشه دیگه جوابش رو یافتید. جاست می

الان هم دقیقا قبل از اینکه بیام اینجا شروع کنم به نوشتن، دوباره دچار نوعی

سرخوشی عجیبی شدم که باعث شد برم ظرفا رو اول بشورم که سر صبحی

وقتی چشم هام رو باز می کنم با سینک دست و رو نشسته رو برو نشم

بعدش بشینم کاری رو که مدت ها قبل باید انجام میدادم رو تا ساعت دو تکمیل کنم

(تنبلی سماء از کدام ریشه آب می خورد؟ ) خُنُک هم خودتونید

اصلا هم مهم نیست که فردا ساعت نه قراره از خونه بزنم بیرون

در اصل مجبورم

پای آبروم وسطه، باید زود بیدار بشم

بعد دقیقا با قیافه بالا برم دانشگاه بگم من اومدم بالاخره برای کارهای فارغ التحصیلی

بعد خودم رو به یک عدد کاپوچینو در کافه دانشگاه مهمان نمایم ( جهت ادامه سرخوشی ها!)

و زان پس رهسپار منزل مقصود گردم

+

تنها در دو حالت هست که من به این میزان دچار چرند گویی میشم

1. سرخوشی بیش از حد

2. داغونی بیش از حد




پ.ن1: خلاصه که دقت کردید شهریوره؟ چه ماه خوبیه :) شهریورتون خوش

پ.ن 2: داشتم فکر می کردم خوبه من رئیس جمهور نیستم، اون وقت بخاطر پرستیژکاری
مجبور بودم بلاگم رو منهدم کنم

پ.ن3: همتون فی امان الله



حس مبهمِ سرخوش
بامداد ِ چهارم شهریورِ 98




( تعداد کل صفحات: 8 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]